هوای داخل ون سنگین بود
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷²
هوای داخل ون سنگین بود..
انگار داشتیم خفه میشیدیم.
همه نگران اون دختر بیگناه بودیم که الان داشتت وسط اون جهنم جون میداد...
سرم رو به پنجره ون چسبونده بودم و به بیرون نگاه میکردم.. از شدت استرس و نگرانی که داشتم فقط با لبم بازی میکردم..
نگاهم به تهیونگ افتاد که سرش رو به صندلی تکیه داده بود. داشت خودش رو کنترل میکرد اما معلوم بود داره از نگرانی و اعصبانیت منفجر میشه...
پسرا و پدر ا/ت عموش هم دیوونه شده بودن... مدام در حال چک کردن اون خراب شده لعنتی بودن..
نفسم رو بریده بریده بیرون دادم. دستم رو روی پیشونی داغم گذاشتم مه همون لحظه جیمین داد زد...
جیمین: رسیدیم. پیاده شید!
از ون پیاده شدیم...
طبق نقشه، من و تهیونگ اول میرفتیم داخل. وضعیت رو چک میکردیم و بعد به اعضا الفا خبر میدایدم که بیان داخل..
با قدم های اروم وارد عمارت شدیم...
هر لحظه خواسمون به اطراف بود. اسلحه رو توی دستامون سفت کرده بودیم..
خودمون رو داشتم برای هر اتفاقی اماده میکردیم.
داخل عمارت اتاق هارو تند تند میگشتیم.
اما هیچ خبری از ا/ت نبود. هر دقیقه که میگذشت نگرانی من و تهیونگ بیشتر میشد.
به دری که برای حیاط پشتی عمارت بود رسیدیم
صدا... این صدا صدای کی بود؟! ا/ت داشت جیغ میزد، از ته دلش حرف میزد... صداش هم بغض بود هم درد.. با شنیدن این صدا قلبم تیر کشید...
سریع از طریق ایرپادی که تو گوشم بود به جیمین اطلاع دادم که بیان داخل
نگاهی به تهیونگ انداختم که کنارم بود..
چشماش رو از خشم بسته بود.
تهیونگ: اون عوضی..حرومزاده تیکه تیکش میکنم!!!
خواست جلو بره که جلوش رو گرفتم.
جونگکوک: تهیونگ الان وقتش نیست باید حساب شده عمل کنیم.
تهیونگ با نیشخند گفت...
تهیونگ: حساب شده؟! میگه نمیبینی داره اذیتش میکنه؟! شاید اون برات مهم نباشه ولی اون خواهر منه!
این رو. گفت و دستم رو پس زد. با تمام قدرتش لگدی به در زد و در رو شکوند با اسلحه وارد شد.
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷²
هوای داخل ون سنگین بود..
انگار داشتیم خفه میشیدیم.
همه نگران اون دختر بیگناه بودیم که الان داشتت وسط اون جهنم جون میداد...
سرم رو به پنجره ون چسبونده بودم و به بیرون نگاه میکردم.. از شدت استرس و نگرانی که داشتم فقط با لبم بازی میکردم..
نگاهم به تهیونگ افتاد که سرش رو به صندلی تکیه داده بود. داشت خودش رو کنترل میکرد اما معلوم بود داره از نگرانی و اعصبانیت منفجر میشه...
پسرا و پدر ا/ت عموش هم دیوونه شده بودن... مدام در حال چک کردن اون خراب شده لعنتی بودن..
نفسم رو بریده بریده بیرون دادم. دستم رو روی پیشونی داغم گذاشتم مه همون لحظه جیمین داد زد...
جیمین: رسیدیم. پیاده شید!
از ون پیاده شدیم...
طبق نقشه، من و تهیونگ اول میرفتیم داخل. وضعیت رو چک میکردیم و بعد به اعضا الفا خبر میدایدم که بیان داخل..
با قدم های اروم وارد عمارت شدیم...
هر لحظه خواسمون به اطراف بود. اسلحه رو توی دستامون سفت کرده بودیم..
خودمون رو داشتم برای هر اتفاقی اماده میکردیم.
داخل عمارت اتاق هارو تند تند میگشتیم.
اما هیچ خبری از ا/ت نبود. هر دقیقه که میگذشت نگرانی من و تهیونگ بیشتر میشد.
به دری که برای حیاط پشتی عمارت بود رسیدیم
صدا... این صدا صدای کی بود؟! ا/ت داشت جیغ میزد، از ته دلش حرف میزد... صداش هم بغض بود هم درد.. با شنیدن این صدا قلبم تیر کشید...
سریع از طریق ایرپادی که تو گوشم بود به جیمین اطلاع دادم که بیان داخل
نگاهی به تهیونگ انداختم که کنارم بود..
چشماش رو از خشم بسته بود.
تهیونگ: اون عوضی..حرومزاده تیکه تیکش میکنم!!!
خواست جلو بره که جلوش رو گرفتم.
جونگکوک: تهیونگ الان وقتش نیست باید حساب شده عمل کنیم.
تهیونگ با نیشخند گفت...
تهیونگ: حساب شده؟! میگه نمیبینی داره اذیتش میکنه؟! شاید اون برات مهم نباشه ولی اون خواهر منه!
این رو. گفت و دستم رو پس زد. با تمام قدرتش لگدی به در زد و در رو شکوند با اسلحه وارد شد.
- ۴.۰k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط