مردی یک طوطی سخنگو را در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست.

مردی یک طوطی سخنگو را در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.

روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»

حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.

حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»

طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.

☑ ️" بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم. "
دیدگاه ها (۸)

📜 معرفی‌نامه داستان: برخورد شیطان و خوبی🖤 مشخصات شخصیت اول: ...

سخنان تحلیلگر ژئوپولیتیک آمریکایی را بشنوید.حقیقتاً جگر انسا...

✦ اولین گناه ✦✧ رمانی از خون، جادو و انتقام ✧❖ شخصیت‌های اصل...

🔴شما در غرب احساس آزادی دارید اما کافیست خلاف منافع ارباب سر...

تسنیمعراقچی و هیئت همراه سه‌شنبه به تهران باز می‌گردند🔻 فوری...

السلام علیک یاخلیفه الله ع

طوطی و حضرت سلیمانمردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده ب...

مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نش...

تو بـاش بـا من که همهرهگذران می‌گذرند..️مردی یک طوطی را که ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط