پدر تاتنی من
پدر تاتنی من
part:³⁷
جی یونگ چیکار باید میکرد..؟
جئون چجوری باید کاراشو توضیح میداد..؟
جی یونگ با استین بلند مشکی یقه اسکی ک روش مانتوعی مشکی بلند پوشیده بود و چکمه های بلندی ک تا زانوش بود و موهای بلند و مشکی ای ازادشدن گذاشته بود وارد خونه شد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هیننننن...اه...کوک ترسیدم
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تا الان کجا بو...دی..؟
جی یونگ نگاهی ب قیافه ی جذابی ک الان نگران بود انداخت...چجوری این آدم میتونست ک ی ادم روانی باشه...؟...
اینکه جونگکوک از اول برای خودش نبوده ناراحت کننده بود...ولی خب...این آدم برای جی یونگ این همه سال صبر کرده بود تا برگرده...جی یونگ چکمه هاشو در اورد....
جونگکوک رو بغل کرد و درون بغل جئون گمشد...جونگکوک متقابل بغلش کرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کوک...
جی یونگ سرشو بالا اورد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جونم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:توضیح میخوام...
کوک حالا میدونست اون همه چیرو فهمیده....
ویو کوک:
نشوندمش رو مبل و سعی کردم براش همه چی رو توضیح بدم...
هر چند اون ساید روانیم...هنوز با ۱۰ تا تراپیست و روانشناس خوب نشده بود...ولی بقیه ی چیزام تو طول این زمان تغییر کرده بود...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:راستش جی یونگ...خیلی این تکرار شده تو مغزت...ولی خب...دوباره میگم...بعد ناپدید شدنت کاملا دیوونه شده بودم...ی روانی کامل...بعد تصادف پدرت عموت ی مدت کوتاه مافیا شد...عموت ب طرز خیلی عجیبی ناپدید شد و گمشد و قبل از اون تموم تقصیرا رو گردن من انداخت ک من میخواستم پدرتو بکشم تا بجاش مافیا شم...مگه ی پسر بچه اون موقع چی میدونست..؟؟...هر چی ک بود...مین هوانگ ناپدید شد...فکر کردم ک مرده ولی نمیدونم چرا ی حسی بهم میگه...زندست...این موضوعا ب کنار...من بعد از اینا...با اون پول و قدرتی ک داشتم هر کاری دلم میخواست میکردم...بی رحمیم همه جا شناخته شدست...جیمینم الکی بهت گفت ک بیشتر از صد تا ادم کشتم...حداقلش بالای پونصده(قاتل زنجیره ای😔💔)...مهم نبود برام شبا با کی میخوابم...کی نگام میکنه و چقد پول میدم بهش ک باهام بخوابه...یکی از همین زیر خوابام زنی بود ک تو سن خیلی کم بچه دار شده بود و همین طور شوهرشو طلاق داده بود و ی مدت دوس دخترم بود...ی شب ک فهمیدم ب منم داره خیانت میکنه...یجوری باهاش خوابیدم ک جون داد...!....اونم جلو بچش...لی جانی...جانی بعد از دیدن اینکه مامانش چجوری زیر من جون داده بی هوش شد و بردمش بیمارستان... دکترا گفتن ک فراموشی گرفته...منم اسمشو ب هیونجین تغییر دادم و بزرگش کردم و تبدیلش کردم ب ی بادیگارد شخصیم...نمیدونم ک کی حافظشو ب دست اورد و ب فکر انتقام افتاد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اون مرتیکه...هیونجینن بوددد..؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اره...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اگه کل حرفات همینه...با حرفای اون هیونجین یکیه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بعدشم...تو قبل من دوس دختر داشتییی..؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اولن گفتم ک بچه بودم و نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم...دومن...تو قبل من دوس پسر نداشتی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ام...مهم...نیست ولش اصن...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تو الان حسودی کردی...؟...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شاید...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:(خنده ی کوتاه)برو لباساتو عوض کن بیا بریم بخوابیم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:الان...؟....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اره..ساعت ۹ عهه...بیا بریم..
---------------------------
³ سال بعد:
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جونگکوکک..الان دقیقا ۲ ساله باهم نامزدییم...ازدواج نمیکنیم باهم...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:پرنسسم...چیشده انقد ناراحتی از دستمم...؟...من اگه باهات ازدواج کنم اولین اقدامم اینه ک بچه دارت کنم بیبی...دوس داری...؟تو هنوز بچه اییی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جئوون...ولی من 21 سالم شده...دیگه بچه نیستمم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:بچههه میخوایی؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من ک از با تو خوابیدن نمیترسم...هر شب ک زیرتم...ی شب دیگه هم روش...ولی بچه رو....فعک نکنم...بتونم قبول کنم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:پسس..
اومد سمتم و و از پشت بغلم کرد و توی گوشم گفت...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:شما الان ددی منو دوس داری..؟!(صدای سکسی)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:عاح...نکن جئون...
یکی دستاشو از کمرم بالاتر برد و ب سی//نم رسوند...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جواب ندی همین الان دست ب کار میشم ییبی گرل!
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اههه اره خب...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:شیطوننن...
ولم کرد و رفت بالا...
توی این سه سال...اتفاق خاصی بجز نامزدی من و جئون اتفاق نیوفتاد...اونروز محشر بود...ی جفت حلقه نامزدی خرید ک کسی چشمش رو من نباشه...الماسن تازه😌🛐
راستش...دلم برا عشق دومم تنگ شده...
جیمینو میگمم...همون جنتلمنی ک برای من ۵ بار خودکشی کرد...دوسش داشتم و دارم...
ولی الان جئون قراره شوهر ایندم بشه...و مشکلی باهاش ندارم...اون نمونه ی ی شوهر ایده اله...بعدش...هر ماه به جیمین بدون اینکه کوک بفهمه زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم...فردا سر ماهه...پس میتونم باهاش حرف بزنم...
و ی مورد عجیبب...
part:³⁷
جی یونگ چیکار باید میکرد..؟
جئون چجوری باید کاراشو توضیح میداد..؟
جی یونگ با استین بلند مشکی یقه اسکی ک روش مانتوعی مشکی بلند پوشیده بود و چکمه های بلندی ک تا زانوش بود و موهای بلند و مشکی ای ازادشدن گذاشته بود وارد خونه شد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هیننننن...اه...کوک ترسیدم
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تا الان کجا بو...دی..؟
جی یونگ نگاهی ب قیافه ی جذابی ک الان نگران بود انداخت...چجوری این آدم میتونست ک ی ادم روانی باشه...؟...
اینکه جونگکوک از اول برای خودش نبوده ناراحت کننده بود...ولی خب...این آدم برای جی یونگ این همه سال صبر کرده بود تا برگرده...جی یونگ چکمه هاشو در اورد....
جونگکوک رو بغل کرد و درون بغل جئون گمشد...جونگکوک متقابل بغلش کرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کوک...
جی یونگ سرشو بالا اورد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جونم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:توضیح میخوام...
کوک حالا میدونست اون همه چیرو فهمیده....
ویو کوک:
نشوندمش رو مبل و سعی کردم براش همه چی رو توضیح بدم...
هر چند اون ساید روانیم...هنوز با ۱۰ تا تراپیست و روانشناس خوب نشده بود...ولی بقیه ی چیزام تو طول این زمان تغییر کرده بود...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:راستش جی یونگ...خیلی این تکرار شده تو مغزت...ولی خب...دوباره میگم...بعد ناپدید شدنت کاملا دیوونه شده بودم...ی روانی کامل...بعد تصادف پدرت عموت ی مدت کوتاه مافیا شد...عموت ب طرز خیلی عجیبی ناپدید شد و گمشد و قبل از اون تموم تقصیرا رو گردن من انداخت ک من میخواستم پدرتو بکشم تا بجاش مافیا شم...مگه ی پسر بچه اون موقع چی میدونست..؟؟...هر چی ک بود...مین هوانگ ناپدید شد...فکر کردم ک مرده ولی نمیدونم چرا ی حسی بهم میگه...زندست...این موضوعا ب کنار...من بعد از اینا...با اون پول و قدرتی ک داشتم هر کاری دلم میخواست میکردم...بی رحمیم همه جا شناخته شدست...جیمینم الکی بهت گفت ک بیشتر از صد تا ادم کشتم...حداقلش بالای پونصده(قاتل زنجیره ای😔💔)...مهم نبود برام شبا با کی میخوابم...کی نگام میکنه و چقد پول میدم بهش ک باهام بخوابه...یکی از همین زیر خوابام زنی بود ک تو سن خیلی کم بچه دار شده بود و همین طور شوهرشو طلاق داده بود و ی مدت دوس دخترم بود...ی شب ک فهمیدم ب منم داره خیانت میکنه...یجوری باهاش خوابیدم ک جون داد...!....اونم جلو بچش...لی جانی...جانی بعد از دیدن اینکه مامانش چجوری زیر من جون داده بی هوش شد و بردمش بیمارستان... دکترا گفتن ک فراموشی گرفته...منم اسمشو ب هیونجین تغییر دادم و بزرگش کردم و تبدیلش کردم ب ی بادیگارد شخصیم...نمیدونم ک کی حافظشو ب دست اورد و ب فکر انتقام افتاد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اون مرتیکه...هیونجینن بوددد..؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اره...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اگه کل حرفات همینه...با حرفای اون هیونجین یکیه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بعدشم...تو قبل من دوس دختر داشتییی..؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اولن گفتم ک بچه بودم و نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم...دومن...تو قبل من دوس پسر نداشتی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ام...مهم...نیست ولش اصن...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تو الان حسودی کردی...؟...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شاید...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:(خنده ی کوتاه)برو لباساتو عوض کن بیا بریم بخوابیم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:الان...؟....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اره..ساعت ۹ عهه...بیا بریم..
---------------------------
³ سال بعد:
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جونگکوکک..الان دقیقا ۲ ساله باهم نامزدییم...ازدواج نمیکنیم باهم...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:پرنسسم...چیشده انقد ناراحتی از دستمم...؟...من اگه باهات ازدواج کنم اولین اقدامم اینه ک بچه دارت کنم بیبی...دوس داری...؟تو هنوز بچه اییی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جئوون...ولی من 21 سالم شده...دیگه بچه نیستمم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:بچههه میخوایی؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من ک از با تو خوابیدن نمیترسم...هر شب ک زیرتم...ی شب دیگه هم روش...ولی بچه رو....فعک نکنم...بتونم قبول کنم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:پسس..
اومد سمتم و و از پشت بغلم کرد و توی گوشم گفت...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:شما الان ددی منو دوس داری..؟!(صدای سکسی)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:عاح...نکن جئون...
یکی دستاشو از کمرم بالاتر برد و ب سی//نم رسوند...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جواب ندی همین الان دست ب کار میشم ییبی گرل!
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اههه اره خب...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:شیطوننن...
ولم کرد و رفت بالا...
توی این سه سال...اتفاق خاصی بجز نامزدی من و جئون اتفاق نیوفتاد...اونروز محشر بود...ی جفت حلقه نامزدی خرید ک کسی چشمش رو من نباشه...الماسن تازه😌🛐
راستش...دلم برا عشق دومم تنگ شده...
جیمینو میگمم...همون جنتلمنی ک برای من ۵ بار خودکشی کرد...دوسش داشتم و دارم...
ولی الان جئون قراره شوهر ایندم بشه...و مشکلی باهاش ندارم...اون نمونه ی ی شوهر ایده اله...بعدش...هر ماه به جیمین بدون اینکه کوک بفهمه زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم...فردا سر ماهه...پس میتونم باهاش حرف بزنم...
و ی مورد عجیبب...
- ۱۱.۵k
- ۲۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط