همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 54.

"ویو پارک دوین"

ساعت...

دوازده و نیم شب.

تمام چراغ‌های خونه خاموش بود.

جونگ کوک هم رفته بود اتاقش.

منم بعد از مسواک...

روی تختم لم داده بودم.

گوشیم دستم بود.

داشتم بین فیلم‌ها میگشتم.

یهویی چشمم خورد به یه فیلم.

«ترسناک‌ترین فیلم سال.»

لبمو کج کردم.

+«ترسناک‌ترین؟»

+«ببینم دیگه چیه.»

هدفونمو گذاشتم.

چراغ اتاقو خاموش کردم.

پتو رو کشیدم روم...

و فیلمو پلی کردم.

ده دقیقه اول...

هیچی.

+«اه...»

+«این که اصلاً ترسناک نیست.»

یه مشت پفک ریختم دهنم.

بیخیال نشستم.

بیست دقیقه بعد...

+«خب...»

+«بد نیست.»

چهل دقیقه بعد...

پفک دیگه تموم شده بود.

یه بالشو محکم بغل کرده بودم.

+«یکم...»

+«یکم ترسناک شد.»

یه ساعت بعد...

کل چراغ‌های اتاق روشن بود.

هدفون رو از گوشم درآورده بودم.

صدای فیلم از اسپیکر میومد.

+«نه...»

+«اینجوری بهتره.»

بم هم اومده بود کنار تختم.

انگار اونم داشت فیلم میدید.

یه ساعت و نیم بعد...

دستام عرق کرده بود.

+«چرا این دختره نمیره از خونه بیرون؟!»

+«فرار کن دیگه احمق.»

همون لحظه...

توی فیلم...

دختره آروم در کمد رو باز کرد.

منم ناخودآگاه جلو رفتم.

+«باز نکن...»

+«باز نکن...»

در کمد باز شد...

هیچی نبود.

یه نفس راحت کشیدم.

+«دیدی؟»

+«هیچی نبود.»

دختره برگشت...

بووووووم!!

یه موجود وحشتناک از پشت سرش پرید جلو.

+«آآآآآآآآآی!»

از جام پریدم.

بالش افتاد زمین.

بم هم از ترس...

میووووو کرد و فرار کرد.

+«بمممم!»

+«منو تنها نذار!»

قلبم داشت از سینه میزد بیرون.

فیلم هنوز ادامه داشت.

دستم میلرزید.

خواستم خاموشش کنم...

ولی کنجکاوی نمیذاشت.

+«فقط پنج دقیقه دیگه...»

پنج دقیقه بعد...

اشتباه کردم.

خیلی هم اشتباه کردم.

توی فیلم...

یه زن با موهای بلند...

داشت آروم از راهرو میومد.

همزمان...

باد پنجره اتاق منم تکونش داد.

تق...

تق...

تق...

خشکم زد.

به پنجره خیره شدم.

+«...»

+«نه...»

یه صدای تق دیگه اومد.

تق...

لبم شروع کرد لرزیدن.

+«باد بود...»

+«فقط باد بود...»

همون لحظه...

صدای افتادن یه چیزی از آشپزخونه اومد.

تق!

+«آآآآااا!»

دیگه تحمل نکردم.

اشکام سرازیر شد.

از روی تخت پریدم پایین.

در اتاقو باز کردم...

وسط راهرو وایسادم.

+«ج... جونگ کوک...»

صدام درنیومد.

دوباره با گریه داد زدم.

+«جئون جونگ کووووک...»

+«جونگ کووووک...»

+«بیااااا...»

+«من میترسممم...»

اشکام بند نمیومد.

همون لحظه...

در اتاق جونگ کوک با شدت باز شد.

تق!

جونگ کوک با موهای نامرتب...

و تی‌شرت مشکی...

هراسون بیرون اومد.

_«دوین؟!»

_«چی شده؟!»

_«اتفاقی افتاده؟!»

همین که چشمم بهش افتاد...

انگار جون دوباره گرفتم.

بدون فکر...

با چشم‌های خیس...

فقط یه جمله گفتم.

+«فی... فیلم ترسناک دیدم...»

+«الان فکر میکنم میمیرم...»

جونگ کوک چند ثانیه فقط زل زد بهم.

بعد...

دستشو روی صورتش کشید.

سرشو انداخت پایین.

و یهو...

صدای خنده‌ش کل راهرو رو برداشت.

_«هاهاهاهاها...»

+«نخند!»

+«واقعاً ترسیدم.»

_«دوین...»

_«ساعت دو نصف شبه...»

_«من فکر کردم دزد اومده...»

+«از دزد بدتره...»

+«روح اومده.»

جونگ کوک دوباره زد زیر خنده.

_«روح؟»

+«آره...»

+«قسم میخورم توی آشپزخونه یکی راه میره.»

_«...»

_«پارک دوین...»

_«تو واقعاً یه مورد خاصی...»
دیدگاه ها (۲۷)

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۲۴

RESPECT OR DIE : پارت شانزدهمچهار دقیقه و پنجاه ثانیه باقی م...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

𝖕𝖆𝖗𝖙24یک روز، لیسا در راهرو بود.مردی جوان از اتاق جلسه بیرون...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط