part:11
part:11
میخواستن برن که یهو برای گوشیه لینا
پیامکی ارسال شد.
لینا توجهی نکرد و رفت پیش بقیه.
پرش زمانی به داخل خونه.
+سلام مامان
م.ل:سلام دخترم بیرون خوش گذشت؟
+اره خیلی خوب بود
ا.ن:سلام مامان بزرگگگگگ
م.ل:سلام فرشته کوچولو.
م.ک: خب لینا خونتون هم آماده شده.
+خونه؟
م.ک:آره خونه ای که قراره شما سه تا باهم توش زندگی بکنین.
+ب..باشه.
م.ت:فردا قراره که برین توی اون خونه سه تایی باهم زندگی کنین کارای عروسی هم که تموم شد در اولین فرصت عروسی میگیریم.
+اها.... باشه.
کوک: نمیشه که ما باهم ازدواج نکنیم؟
م.ک:چرا ازدواج نکنین؟
+خانم پسرتون راست میگه. من هنوز حتی به سن قانونی هم نرسیدم و علاقه ای به ازدواج ندارم.
م.ک:اگه دست ما مادرا بود که نمیذاشتیم این قضیه مربوط به شرکت ها و پدراتونه.
+ولی من نمیخوام ازدواج کن.....
هنوز حرف لینا تموم نشده بود که پوستش زوزش عجیبی گرفت.
بله. پدرش به خاطر حرفش بهش سیلی زد.
لینا از شدت محکم بودن ضربه پرت شد اونور و افتاد روی زمین و بیهوش شد.
+بوی الکل توی دماغمه از این بو متنفرم.
فک کنم داخل بیمارستانم.(بچه ها این حرفارو توی ذهنش میگه)
م.ل:دخترم بیدار شدی؟
+من چرا بیمارستانم؟
م.ل: وقتی خوردی زمین سرت آسیب دید و بیهوش شدی پس آوردمت بیمارستان.
+مامان من نمیخوام ازدواج کنم.(با بغض)
م.ل:میدونم دخترم ولی نگران نباش خودم یه کاری میکنم زود طلاق بگیرین.
+ممنونم که پشتمی مامان.(با بغض)
خب شرط ها نرسیده بود ولی مهم نیست☺️
اگه از این به بعد شرطی نرسه من میدونم و شمااا🔪🎀
خب هرکی که خونده یه لایک بکنه برای پارت بعدی همون کسی هم که لایک کرده کامنت بزاره.
اگه خوندی لایک نکردی حلالت نمیکنم.
میخواستن برن که یهو برای گوشیه لینا
پیامکی ارسال شد.
لینا توجهی نکرد و رفت پیش بقیه.
پرش زمانی به داخل خونه.
+سلام مامان
م.ل:سلام دخترم بیرون خوش گذشت؟
+اره خیلی خوب بود
ا.ن:سلام مامان بزرگگگگگ
م.ل:سلام فرشته کوچولو.
م.ک: خب لینا خونتون هم آماده شده.
+خونه؟
م.ک:آره خونه ای که قراره شما سه تا باهم توش زندگی بکنین.
+ب..باشه.
م.ت:فردا قراره که برین توی اون خونه سه تایی باهم زندگی کنین کارای عروسی هم که تموم شد در اولین فرصت عروسی میگیریم.
+اها.... باشه.
کوک: نمیشه که ما باهم ازدواج نکنیم؟
م.ک:چرا ازدواج نکنین؟
+خانم پسرتون راست میگه. من هنوز حتی به سن قانونی هم نرسیدم و علاقه ای به ازدواج ندارم.
م.ک:اگه دست ما مادرا بود که نمیذاشتیم این قضیه مربوط به شرکت ها و پدراتونه.
+ولی من نمیخوام ازدواج کن.....
هنوز حرف لینا تموم نشده بود که پوستش زوزش عجیبی گرفت.
بله. پدرش به خاطر حرفش بهش سیلی زد.
لینا از شدت محکم بودن ضربه پرت شد اونور و افتاد روی زمین و بیهوش شد.
+بوی الکل توی دماغمه از این بو متنفرم.
فک کنم داخل بیمارستانم.(بچه ها این حرفارو توی ذهنش میگه)
م.ل:دخترم بیدار شدی؟
+من چرا بیمارستانم؟
م.ل: وقتی خوردی زمین سرت آسیب دید و بیهوش شدی پس آوردمت بیمارستان.
+مامان من نمیخوام ازدواج کنم.(با بغض)
م.ل:میدونم دخترم ولی نگران نباش خودم یه کاری میکنم زود طلاق بگیرین.
+ممنونم که پشتمی مامان.(با بغض)
خب شرط ها نرسیده بود ولی مهم نیست☺️
اگه از این به بعد شرطی نرسه من میدونم و شمااا🔪🎀
خب هرکی که خونده یه لایک بکنه برای پارت بعدی همون کسی هم که لایک کرده کامنت بزاره.
اگه خوندی لایک نکردی حلالت نمیکنم.
- ۲۶۷
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط