مردی نزدطبيب رفت و

مردی نزدطبيب رفت و
ازغم بزرگی كه در دل داشت گفت
طبيب گفت:
به ميدان شهربرو
آنجا دلقكی هست
آنقدر میخنداندت
تاغمت ازياد برود

مردلبخندی زدوگفت:
من همان دلقكم

‍‌
دیدگاه ها (۴)

خدایاصدای افکار بعضی از آدمهایت راخاموش کن تا صدای تو را هم ...

آموخته ام كه مردم حرف هاى شما را فراموش مى كنند،كارهاى شما ر...

من از تنهایی نمی‌ترسم،از فریب دادن خودم می‌ترسم.می‌ترسم به و...

وقتـی دل شکسته بشی💔خیلی چیزا تغییر میکنهنگاهت به ادما احساسـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط