(کاورمون: اس دو)
(کاورمون: اس دو)
سناریو تک پارتی;)
معمایی که با یک دفترچه آغاز شد *پوئهxرانپو*
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
مثل همیشه روی صندلی توی آژانس نشسته بود.. غروب بود.. میتونست بره بیرون ولی.. بیرون براش کسل کننده بود..
مردم براش کسل کننده بودن.. اونا.. قابل پیش بینی بودن‼️
البته تعجبی هم نداشت! برای هوش سرشار رانپو اونا بایدم قابل پیش بینی باشن..
صدای باز شدن در اومد.. ادگار آلن پوئه وارد شد
"رانپو.."
"اوه.. پوئه.. چیشده؟ باز هم کتابی یا چیزی رو گم کردی؟"
"خوب.. نه.. اینبار یه معما برات آوردم که خودمم از حلش عاجزم.."
رانپو چشماش گرد شد.. معما؟ معمایی که حتی پوئه هم از حل اون عاجزه؟
کتاب رو از پوئه گرفت.. جلد کتاب سرد دستش رو روش کشید و کتاب رو باز کرد
صفحه اول خالی بود
صفحه دوم هم همینطور
صفحه سوم
چهارم
پنجم..
و.........
رسید به صفحه میانی..
در اون صفحه با خط منظم پوئه نوشته شده بود: "رانپو آیا تو هم مرا میخواهی؟"
رانپو چشماش گرد شد رو به پوئه کرد..
"پوئه.. تو به من دروغ گفتی این هیچ معمای کارآگاهی ای نداره"
"داره"
"و.. اون چیه؟"
"معمای قلب من.. رانپو.. میتونی این معما رو برام حل کنی؟"
"من.. من هم تو رو میخوام ولی به یه شرط.. پوئه.. قول میدی هرشب برام آبنیات بخری اونم با پول خودت؟"
پوئه خندید.. خنده ای از روی خوشحالی
کارول، راکون پوئه، ازپنجره اومد داخل و روی شونه رانپو نشست قیافه اش داد میزد که.. "دیگه تقصیر من نیست که صاحبم عاشق این شیاد آبنبات دوست شده.."
رانپو دوباره کتاب رو باز کرد و اون جمله رو نگاه کرد..
"پوئه مگه نمیگن یه کارآگاه باید از همه چیز جلو باشه؟ پس.. چرا تو انقدر دیر به من رسیدی؟"
"چون منتظر بودم خودت معمای قلب من رو حل کنی"
(چیو: لیلیلیلیلیلیلیلیلی پایان خوش)
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
تامام تامام🤓
سناریو تک پارتی;)
معمایی که با یک دفترچه آغاز شد *پوئهxرانپو*
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
مثل همیشه روی صندلی توی آژانس نشسته بود.. غروب بود.. میتونست بره بیرون ولی.. بیرون براش کسل کننده بود..
مردم براش کسل کننده بودن.. اونا.. قابل پیش بینی بودن‼️
البته تعجبی هم نداشت! برای هوش سرشار رانپو اونا بایدم قابل پیش بینی باشن..
صدای باز شدن در اومد.. ادگار آلن پوئه وارد شد
"رانپو.."
"اوه.. پوئه.. چیشده؟ باز هم کتابی یا چیزی رو گم کردی؟"
"خوب.. نه.. اینبار یه معما برات آوردم که خودمم از حلش عاجزم.."
رانپو چشماش گرد شد.. معما؟ معمایی که حتی پوئه هم از حل اون عاجزه؟
کتاب رو از پوئه گرفت.. جلد کتاب سرد دستش رو روش کشید و کتاب رو باز کرد
صفحه اول خالی بود
صفحه دوم هم همینطور
صفحه سوم
چهارم
پنجم..
و.........
رسید به صفحه میانی..
در اون صفحه با خط منظم پوئه نوشته شده بود: "رانپو آیا تو هم مرا میخواهی؟"
رانپو چشماش گرد شد رو به پوئه کرد..
"پوئه.. تو به من دروغ گفتی این هیچ معمای کارآگاهی ای نداره"
"داره"
"و.. اون چیه؟"
"معمای قلب من.. رانپو.. میتونی این معما رو برام حل کنی؟"
"من.. من هم تو رو میخوام ولی به یه شرط.. پوئه.. قول میدی هرشب برام آبنیات بخری اونم با پول خودت؟"
پوئه خندید.. خنده ای از روی خوشحالی
کارول، راکون پوئه، ازپنجره اومد داخل و روی شونه رانپو نشست قیافه اش داد میزد که.. "دیگه تقصیر من نیست که صاحبم عاشق این شیاد آبنبات دوست شده.."
رانپو دوباره کتاب رو باز کرد و اون جمله رو نگاه کرد..
"پوئه مگه نمیگن یه کارآگاه باید از همه چیز جلو باشه؟ پس.. چرا تو انقدر دیر به من رسیدی؟"
"چون منتظر بودم خودت معمای قلب من رو حل کنی"
(چیو: لیلیلیلیلیلیلیلیلی پایان خوش)
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
تامام تامام🤓
- ۱.۶k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط