ابلیس

part 171
به میله های پشت سرش تکیه داد و با عجز نالید
+ چرا اذیتم میکنی...چرا رو نقطه ضعفم دست میزاری...
مچ دستشو ول کرد و ازش فاصله گرفت و نگاه سردشو به چشمای غمگین چویا داد
_ کی بهت اجازه ورود داده؟
+ بحثو عوض نکن...چرا این کارو میکنی؟ هربار نزدیک میشی و وقتی حس وابستگیم عمیق میشه فاصله میگیری...چرا؟
_ تو چرا این کارو کردی؟ اگه تو اذیت شدی من چی باید بگم؟ همین حالا هم اگه داری کنار من با خیال راحت نفس میکشی به لطف هیرویا ست...فقط بخاطر اون هنوز اینجا ایستادی
+ من که بهت توضیح دادم...من بخاطر تو این کارو کردم
_ میتونستی جاسوس بشی...این کارو که خوب بلدی...میتونستی بجای اینکه جاسوس مدیر بشی جاسوس مافیا میشدی...با من بودی اما اون جا هم بودی ولی تو طرف اصلی رو مدیر انتخاب کردی...بسه دیگه نمیخوام راجب این موضوع صحبت کنم...کی بهت اجازه ورود داده؟
+ نگهبان ها
_ فکر نمی‌کنم...کریس...
حالت تفکر به خودش گرفت و یهو بشکن زد و با لبخند گفت
_ لوکا!
چویا نگاهشو دزدید و دازای نفس عمیقی کشید
_ امشب دور ور من نباش! شب خوش ناکاهارا سان
پشتش رو کرد و داشت میرفت که چویا دستش رو گرفت
+ نرو...لطفا...من میدونم اشتباه کردم تو سر ریو مند نمیبخشی اره؟ اون مرد فقط عذابت داد...اگه اون نبود تو پیش مادرت بزرگ میشدی و این روز رو نمی‌دیدی...تو رئیس این جهنم نمیشدی...من اگه هزار بار هم برگردم به عقب بازم اون کارو میکنم...بازم ریو رو میکشم
_ ولی اون تنها کسی بود که من داشتم!
نگاهش تیره و پوچ شد و دست چویا رو پس زد
_ باید کنار بیایم...میدونی چویا ما هیچکدوم به چیزی که می‌خواستیم نرسیدیم...من نمیخواستم رئیس بشم...
سرشو چرخوند و لبخند تلخی زد
_ اما شدم...نمیخواستم ریو بمیره اما مرد...نمیخواستم باور کنم که تو با مدیر کار کردی...اما حقیقت همیشه مثل یه سیلی میمونه که تورو هوشیار میکنه.
چویا در سکوت بهش نگاه می‌کرد که دوباره صدای گرفته اش رو شنید...صداش ترکیبی از غم و سردی بود اما بازم لبخند میزد
_ تو هم نتونستی...خواستی هنرمند بشی نشد...خواستی یه زندگی عادی داشته باشی عاشق یه ادم عادی بشی...
نگاهشو به اسمون داد و ادامه داد
_ واسه داشتن اینا خیلی دیره...منم دیگه امیدی ندارم...هیچ امیدی به اینده ای که نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته ندارم...چویا نمیتونی بفهمی وقتی متوجه شدم که تو با اون همکاری کردی چقدر...چقدر خوردم کردی!
چویا سرشو از شرمندگی پایین انداخت و گفت
+ میدونم که اشتباه کردم...من متاسفم ولی ما میتونیم بدون هم زندگی کنیم؟ من بدون تو هیچم...تو هم بدون من فقط یه شیطان خطاب میشی...زندگی ما اسون نیست...ولی ما تا اخرین لحظه کنار هم بودیم...من هر کاری کردم بخاطر تو بوده...خیانتم به مافیا بازم بخاطر وجود تو بوده...اگه جاسوس میشدم دیر یا زود لو میرفتم چون اون مدیر بود...
_ الانم لو رفتی چویا
+ مدیر کسی نبود که عاشق من باشه...اون یه دشمن و یا یه رئیس بود اما تو همه چیز منی و من میدونم که این حس متقابله...اگه منم همه چیز تو باشم...تو بی من هیچی...پوچی خالی ای...معنای زندگی همدیگه ایم...درسته خیلی چیزا رو خواستیم و نشد...بزار کنار هم بودنمون جزو شد ها باشه نه نشد ها...
چشماش پر از اشک شد و یک قدم جلو رفت و دستش رو بین دستای خودش گرفت و ادامه داد
+ ما ازدواج کردیم...بچه دار شدیم...تو به من قول داده بودی که یه مراسم بزرگ میگیری...اگه حالا و همینجا گل عشقمون پژمرده بشه...دیگه دازای و چویایی باقی نمیمونه هیرویا هم قربانی لجبازی ما میشه...میدونم که اشتباه کردم و ازت میخوام که منو ببخشی...دازای منو ببخش من هر کاری کردم به صلاح تو بود...اگه ریو نمیمرد اگه با مدیر همکاری نمیکردم...تورو...
نتونست جلوی بغضش رو بگیره و بلند گریه کرد و سرشو پایین انداخت
+ من بدون تو نمیتونم!
زانو هاش دیگه توان ایستادن نداشتن و قبل از افتادنش دازای بغلش کرد و سرشو وارد سینه اش کرد و نفس عمیقی کشید...لبخند از ته دل زد و سرش رو نوازش کرد
_ میدونی که من به این راحتی ها نمیمیرم...تو بیمارستان گفتی اگه بری منم با خودت میبری...اینو الان به خودت میگم چیبی...اگه من بمیرم تورو هم با خودم میبرم...تو ازمونو قبول شدی...خوشحالم که بهت اعتماد کردم!
چویا سرشو بالا اورد و لباسش رو چنگ زد
+ ازمون؟ پس درخواست جدایی...و دوری من از بچه ها...همه...همه فقط یه امتحان بود؟
_ اگه مجازات بگم بهتره...اگه از همون اول متوجه نمیشدم...نمیدونم چه بلایی میتونستم سرت بیارم...بازیگر خوبی نیستی و اینو بدون که نمیتونی چیزیو از من مخفی کنی
خم شد و ادامه داد...
_ چون من همه چیز رو میفهمم
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۴)

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

ابلیس

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

part:۸

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

بوسه ی اجبار پارت آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط