Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۷۳
همه حرف هویون رو تأیید کردن بجز بانو نایون لحظه ای سکوت شد تا اینکه مجبورناً قبول کرد : باشه همین کارو بکنید این بهترین راه
هویون پوزخندی زد : چه عجب
نایون به خوبی متوجه طعنه اش شد ولی چیزی نگفت جونگ کوک بعد از دادن نسخه دکتر به یکی از محافظ های عمارت به طرفه اتاق خواب خودش رفت
به آرامی درب اتاق را گشود و وارده اتاق شد،
چهره مریض حالش هنوز هم زیبا و مانند ماه میدرخشید
ولی جونگ کوک نفرتی درونش قلبش بود که نمیتوانست یه سول رو ببخشه، پشت کرد بهش ولی صدای ضعیف و خواب آلود عشقش به گوش اش خورد : نرو از پیشم..بمون
کلافه و آشفته دستی لایه موهایش کشید فقط بخاطر بچش باید میرفت پیشش، در کنارش روی تخت نشست تا اینکه دست گرم و نرم دختر کنارش توی دست سردش فشرده شد آرامش و دلگرمی بهش دست داد
ناخودآگاه به آرومی دست گرم دختر رو فشرد
پلک هایش دوباره روهم کشیده شد و حال چشم های مرد کنارش روی صورتش زوم کرده بودن به آرومی دستی روی موهایش کشید و بینی اش را نزدیک موهاش برد عمیق بو کشید چقدر دلتنگش بود دلتنگ آغوش اش، بوسیدنش لبخند هاش،
.....
با خستگی درب یخچال فریزر رو باز کرد و بطری سوجو رو برداشت بهترین رها برای رفع کردن عصبانیت و حرصش خوردن سوجویه سرد بود
محکم درو کوبید و به سوی اپن آشپزخانه رفت با یه حرکت پرید و روش نشست در آن ساعت شب هیچکس توی آشپزخانه،
اما جیمین تنها فرد دوم بود که وارده آشپزخانه شد اما صدای عصبی هویون باعث شد برگرده سمتش : تو اینجا چه غلطی میکنی
جیمین با جدیت پوزخندی زد و ماگ بزرگ۰ سفید رنگی رو زیره دستگاه قهوه ساز قرار داد بعد از فشار دادن دکمه روبه هویون چرخید : گنده تر از دهنت حرف نزن برات بد میشه
هویون گنگ اخم کرد یاده حرف های دیشب این مرد افتاد ٫٫ تو کی هستی ٫٫
لحظه ای در افکارش فروع رفت تا اینکه
لحظه ای مکث کرد حالت چهره اش غمگین شد با اخم غمگینی ملایم پرسید : چرا دیشب گفتی منو نمیشناسی
همه حرف هویون رو تأیید کردن بجز بانو نایون لحظه ای سکوت شد تا اینکه مجبورناً قبول کرد : باشه همین کارو بکنید این بهترین راه
هویون پوزخندی زد : چه عجب
نایون به خوبی متوجه طعنه اش شد ولی چیزی نگفت جونگ کوک بعد از دادن نسخه دکتر به یکی از محافظ های عمارت به طرفه اتاق خواب خودش رفت
به آرامی درب اتاق را گشود و وارده اتاق شد،
چهره مریض حالش هنوز هم زیبا و مانند ماه میدرخشید
ولی جونگ کوک نفرتی درونش قلبش بود که نمیتوانست یه سول رو ببخشه، پشت کرد بهش ولی صدای ضعیف و خواب آلود عشقش به گوش اش خورد : نرو از پیشم..بمون
کلافه و آشفته دستی لایه موهایش کشید فقط بخاطر بچش باید میرفت پیشش، در کنارش روی تخت نشست تا اینکه دست گرم و نرم دختر کنارش توی دست سردش فشرده شد آرامش و دلگرمی بهش دست داد
ناخودآگاه به آرومی دست گرم دختر رو فشرد
پلک هایش دوباره روهم کشیده شد و حال چشم های مرد کنارش روی صورتش زوم کرده بودن به آرومی دستی روی موهایش کشید و بینی اش را نزدیک موهاش برد عمیق بو کشید چقدر دلتنگش بود دلتنگ آغوش اش، بوسیدنش لبخند هاش،
.....
با خستگی درب یخچال فریزر رو باز کرد و بطری سوجو رو برداشت بهترین رها برای رفع کردن عصبانیت و حرصش خوردن سوجویه سرد بود
محکم درو کوبید و به سوی اپن آشپزخانه رفت با یه حرکت پرید و روش نشست در آن ساعت شب هیچکس توی آشپزخانه،
اما جیمین تنها فرد دوم بود که وارده آشپزخانه شد اما صدای عصبی هویون باعث شد برگرده سمتش : تو اینجا چه غلطی میکنی
جیمین با جدیت پوزخندی زد و ماگ بزرگ۰ سفید رنگی رو زیره دستگاه قهوه ساز قرار داد بعد از فشار دادن دکمه روبه هویون چرخید : گنده تر از دهنت حرف نزن برات بد میشه
هویون گنگ اخم کرد یاده حرف های دیشب این مرد افتاد ٫٫ تو کی هستی ٫٫
لحظه ای در افکارش فروع رفت تا اینکه
لحظه ای مکث کرد حالت چهره اش غمگین شد با اخم غمگینی ملایم پرسید : چرا دیشب گفتی منو نمیشناسی
- ۱.۱k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط