P : 20
BEYOND TIME
پارت بیستم | انتخاب
صدای برخورد شمشیرها از میان درختان میآمد.
سرین حتی فرصت فکر کردن نداشت.
سوار اسب شد و به سمت جنگل رفت. لورنزو هم پشت سرش حرکت کرد.
هرچه جلوتر میرفتند، صدا واضحتر میشد.
ناگهان اسب سرین ایستاد.
کمی جلوتر، جونگکوک کنار رودخانه با بلینی درگیر بود.
بلینی راه فراری نداشت، اما هنوز سندها را در دست داشت.
جونگکوک گفت:
ـ تمومش کن، بلینی. دیگه راهی برای فرار نداری.
بلینی لبخند زد.
ـ اشتباه میکنی.
نگاهش برای لحظهای به سمت دیگر جنگل رفت.
سرین متوجه شد.
دو مرد دیگر از پشت درختها بیرون آمدند.
یکی از آنها به سمت جونگکوک رفت.
ـ جونگکوک!
جونگکوک برگشت.
مرد شمشیرش را بالا برد.
اما پیش از اینکه بتواند کاری کند، سرین اسبش را به جلو راند و مسیر مرد را بست.
مرد مجبور شد عقب برود.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ سرین! برو عقب!
ـ نه.
ـ گفتم برو عقب!
سرین شمشیرش را بیرون کشید.
ـ اگر قرار بود هر بار حرفت رو گوش کنم، تا الان نصف این پرونده حل نشده بود.
جونگکوک با یکی از مردها درگیر شد.
سرین هم مقابل دیگری ایستاد.
بلینی فرصت را مناسب دید و به سمت جنگل دوید.
جونگکوک متوجه شد.
ـ بلینی!
سرین نگاهی به او انداخت.
ـ برو دنبالش!
ـ و تو؟
ـ من از پس این یکی برمیام.
جونگکوک مرد مقابلش را کنار زد.
ـ مطمئنی؟
ـ نه.
لبخند کوتاهی زد.
ـ ولی الان وقت مطمئن بودن نیست.
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد.
بعد به دنبال بلینی رفت.
سرین چند دقیقه بعد موفق شد مرد مقابلش را وادار به عقبنشینی کند.
اما وقتی برگشت، جونگکوک را ندید.
بلینی هم ناپدید شده بود.
قلبش فرو ریخت.
ـ جونگکوک؟
از میان درختها صدایی نیامد.
سرین اسبش را به سمت رودخانه برد.
چند متر جلوتر، رد اسب روی گلها دیده میشد.
مسیر را دنبال کرد.
تا اینکه صدای جونگکوک را شنید.
ـ سرین!
سرین با عجله به سمت صدا رفت.
جونگکوک کنار صخرهای ایستاده بود و بلینی چند قدم آنطرفتر، راه فراری نداشت.
وقتی سرین رسید، جونگکوک با عصبانیت به او نگاه کرد.
ـ گفتم بمون!
ـ و من هم گفتم نمیمونم.
ـ میتونستید آسیب ببینید.
سرین چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو هم میتونستی.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین ادامه داد:
ـ من نمیخواستم تو تنها دنبالش بری.
ـ چرا؟
سؤال ساده بود.
اما سرین برای اولین بار جوابش را نداشت.
چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
بعد سرین نگاهش را دزدید.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون اگر اتفاقی برات میافتاد، پرونده نصفه میموند.
جونگکوک با نگاهی که انگار جوابش را باور نکرده بود، گفت:
ـ فقط پرونده؟
سرین چیزی نگفت.
بلینی ناگهان خندید.
ـ چه جالب...
هر دو به او نگاه کردند.
بلینی سندها را بالا گرفت.
ـ شما هنوز فکر میکنید مسئله فقط زمینهاست.
جونگکوک به سمتش رفت.
ـ سندها رو بده.
بلینی لبخندش را از دست داد.
ـ اینها آخرین چیزی نیستن که از من میخواید.
لورنزو از پشت سر رسید.
ـ شاید نه.
سندها را از دست بلینی گرفت.
ـ ولی همینها برای شروع دادگاه کافیه.
بلینی برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.
سرین نفس راحتی کشید.
اما نگاهش هنوز روی جونگکوک بود.
او آرام گفت:
ـ دیگه هیچوقت این کار رو نکن.
ـ کدوم کار؟
ـ خودت رو برای من به خطر ننداز.
سرین لبخند کمرنگی زد.
ـ پس تو هم همین کار رو نکن.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه به او نگاه کرد.
و هیچکدام متوجه نشدند که این پرونده، دیگر تنها چیزی نبود که آنها را کنار هم نگه میداشت.
پارت بیستم | انتخاب
صدای برخورد شمشیرها از میان درختان میآمد.
سرین حتی فرصت فکر کردن نداشت.
سوار اسب شد و به سمت جنگل رفت. لورنزو هم پشت سرش حرکت کرد.
هرچه جلوتر میرفتند، صدا واضحتر میشد.
ناگهان اسب سرین ایستاد.
کمی جلوتر، جونگکوک کنار رودخانه با بلینی درگیر بود.
بلینی راه فراری نداشت، اما هنوز سندها را در دست داشت.
جونگکوک گفت:
ـ تمومش کن، بلینی. دیگه راهی برای فرار نداری.
بلینی لبخند زد.
ـ اشتباه میکنی.
نگاهش برای لحظهای به سمت دیگر جنگل رفت.
سرین متوجه شد.
دو مرد دیگر از پشت درختها بیرون آمدند.
یکی از آنها به سمت جونگکوک رفت.
ـ جونگکوک!
جونگکوک برگشت.
مرد شمشیرش را بالا برد.
اما پیش از اینکه بتواند کاری کند، سرین اسبش را به جلو راند و مسیر مرد را بست.
مرد مجبور شد عقب برود.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ سرین! برو عقب!
ـ نه.
ـ گفتم برو عقب!
سرین شمشیرش را بیرون کشید.
ـ اگر قرار بود هر بار حرفت رو گوش کنم، تا الان نصف این پرونده حل نشده بود.
جونگکوک با یکی از مردها درگیر شد.
سرین هم مقابل دیگری ایستاد.
بلینی فرصت را مناسب دید و به سمت جنگل دوید.
جونگکوک متوجه شد.
ـ بلینی!
سرین نگاهی به او انداخت.
ـ برو دنبالش!
ـ و تو؟
ـ من از پس این یکی برمیام.
جونگکوک مرد مقابلش را کنار زد.
ـ مطمئنی؟
ـ نه.
لبخند کوتاهی زد.
ـ ولی الان وقت مطمئن بودن نیست.
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد.
بعد به دنبال بلینی رفت.
سرین چند دقیقه بعد موفق شد مرد مقابلش را وادار به عقبنشینی کند.
اما وقتی برگشت، جونگکوک را ندید.
بلینی هم ناپدید شده بود.
قلبش فرو ریخت.
ـ جونگکوک؟
از میان درختها صدایی نیامد.
سرین اسبش را به سمت رودخانه برد.
چند متر جلوتر، رد اسب روی گلها دیده میشد.
مسیر را دنبال کرد.
تا اینکه صدای جونگکوک را شنید.
ـ سرین!
سرین با عجله به سمت صدا رفت.
جونگکوک کنار صخرهای ایستاده بود و بلینی چند قدم آنطرفتر، راه فراری نداشت.
وقتی سرین رسید، جونگکوک با عصبانیت به او نگاه کرد.
ـ گفتم بمون!
ـ و من هم گفتم نمیمونم.
ـ میتونستید آسیب ببینید.
سرین چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو هم میتونستی.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین ادامه داد:
ـ من نمیخواستم تو تنها دنبالش بری.
ـ چرا؟
سؤال ساده بود.
اما سرین برای اولین بار جوابش را نداشت.
چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
بعد سرین نگاهش را دزدید.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون اگر اتفاقی برات میافتاد، پرونده نصفه میموند.
جونگکوک با نگاهی که انگار جوابش را باور نکرده بود، گفت:
ـ فقط پرونده؟
سرین چیزی نگفت.
بلینی ناگهان خندید.
ـ چه جالب...
هر دو به او نگاه کردند.
بلینی سندها را بالا گرفت.
ـ شما هنوز فکر میکنید مسئله فقط زمینهاست.
جونگکوک به سمتش رفت.
ـ سندها رو بده.
بلینی لبخندش را از دست داد.
ـ اینها آخرین چیزی نیستن که از من میخواید.
لورنزو از پشت سر رسید.
ـ شاید نه.
سندها را از دست بلینی گرفت.
ـ ولی همینها برای شروع دادگاه کافیه.
بلینی برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.
سرین نفس راحتی کشید.
اما نگاهش هنوز روی جونگکوک بود.
او آرام گفت:
ـ دیگه هیچوقت این کار رو نکن.
ـ کدوم کار؟
ـ خودت رو برای من به خطر ننداز.
سرین لبخند کمرنگی زد.
ـ پس تو هم همین کار رو نکن.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه به او نگاه کرد.
و هیچکدام متوجه نشدند که این پرونده، دیگر تنها چیزی نبود که آنها را کنار هم نگه میداشت.
- ۷۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط