بخشی از رمان
بخشی از رمان
قبلا دیدمش ولی بیخیال شدم نشستم رو تک مبل کنار شومینه خیلی داغون بودم بابا ده روزه رفته مامان داغونه خانواده امون پاشیده ویدا هم میخواد بره خارج والان که فهمیدم فراموشی گرفته تازه همه چیز بدتر شد کاش کمکش نمیکردم هیچ وقت به بهانه مردن از همه دور بشه کاش بخاطر من هیچ وقت اون اتفاق واسش نمی افتاد ویدا خیلی فداکارای در حق همه کرد وهیچ کس ندید سرم رو بین دستام گرفتم وواسه بدبختیام زجه زدم هیچ مهم نبود واسم که میبینن کی هستم وچی سرم اومده این مهم بود که من دیگه خواهر کوچولوم رو ندارمش تکیه گاهم تنها امیدم رو هم از دست دادم کاش اینقدر دیر نمیکردم واسه دیدنش کاش همون پونزده روز پیش که بابا کفت دلم واسه ویدا تنگ شده همه چیو میگفتمو همراهش میومدیم میاوردیمش خونه تا خوب بشه کاش بابا از غم ویدا دق نمیکرد وکاش… سرم رو اوردم بالا خواهر کوچولوم روبرو ایستاده بود با بی تفاوتی کامل از کنارم رد شد ونشست پای تلوزیون وروشنش کرد وشروع کرد به برنامه کودک دیدن نشستم کنارش کنترل دستش بود وانگار استرس داشت مدام پاهاش رو تکون میداد اروم گفتم: -سلام یکدفعه با کنترل زد تو صورتمو دادزد:
https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/
قبلا دیدمش ولی بیخیال شدم نشستم رو تک مبل کنار شومینه خیلی داغون بودم بابا ده روزه رفته مامان داغونه خانواده امون پاشیده ویدا هم میخواد بره خارج والان که فهمیدم فراموشی گرفته تازه همه چیز بدتر شد کاش کمکش نمیکردم هیچ وقت به بهانه مردن از همه دور بشه کاش بخاطر من هیچ وقت اون اتفاق واسش نمی افتاد ویدا خیلی فداکارای در حق همه کرد وهیچ کس ندید سرم رو بین دستام گرفتم وواسه بدبختیام زجه زدم هیچ مهم نبود واسم که میبینن کی هستم وچی سرم اومده این مهم بود که من دیگه خواهر کوچولوم رو ندارمش تکیه گاهم تنها امیدم رو هم از دست دادم کاش اینقدر دیر نمیکردم واسه دیدنش کاش همون پونزده روز پیش که بابا کفت دلم واسه ویدا تنگ شده همه چیو میگفتمو همراهش میومدیم میاوردیمش خونه تا خوب بشه کاش بابا از غم ویدا دق نمیکرد وکاش… سرم رو اوردم بالا خواهر کوچولوم روبرو ایستاده بود با بی تفاوتی کامل از کنارم رد شد ونشست پای تلوزیون وروشنش کرد وشروع کرد به برنامه کودک دیدن نشستم کنارش کنترل دستش بود وانگار استرس داشت مدام پاهاش رو تکون میداد اروم گفتم: -سلام یکدفعه با کنترل زد تو صورتمو دادزد:
https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/
- ۳.۲k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط