ساعت 11 شب..

ساعت 11 شب..
تا الان از فرط بی کسی خودتو به همه کار زدی،زدی تا یادت بره..
یادت بره اونی هم وجود داشت،اونی هم بود که تورو تنها گذاشت..
یادت بره کسی بود که بود ولی نموند..
اما اخر شب دست خود ادم نیست،هر دقیقه ایی که میگذره یک جرقه تو ذهنت روشن میشه،
جرقه ایی از نبودنش،جرقه هایی که قراره اتش بزن و بسوزن تورو،
قراره کم کم خاکستر بشی..
کم کم میری سمت تخت خواب،با خودت میگی هرطور شده به خواب میزنم خودم رو،
میخوابم تا فراموش کنم که کسی بوده و نیست،اما مشکل اینجاست که تو تخت خواب جای همه کار هست،
جز خواب،
قلبت از عقلت پیشی میگیره،بهت فرمان میده،
نوبت جولان قلب میرسه که با سربازانی به اسم خاطرات وارد جنگ با عقل بشن.
قلبت بهت دستور میده،
توهم مجبوری اطاعت کنی،
گوشی تو برمیداری،اهنگ پلی میکنی،
اهنگی که اون فرستاده،یک بار،دوبار سه بار،چندین بار
اصلا حواست نیست چه بلایی به سرت میاد تو این میدون جنگ.
نبردی که جز نابودی تو هدیه ایی برات نداره،
شروع به گریه میکنی خودتو میخوایی خالی کنی،
میخوایی مثل اسمون خالی شی،اما این ابر سیاه فقط و فقط تورو پرتر میکنه، پر از نبودنش،
میخوایی با بارون اشک این اتش رو خاموش کنی،
اما نمیشه،اما نمیشه یک تنه جلوی این همه خاطره ایستاد..
دیدگاه ها (۱۵)

من بهت حق میدم!هرکسی اشتباه میکنه و خیلیا هم بابتش سرزنشش می...

چندپارتی:وقتی هم پارتنرت و هم استادت بود و...pt² ادامه دارد:...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

شخصیتهای توکیوریونجر به عنوان دوست پسر

حال روحیت خوب نیس؟ این کارارو انجام بده:1- جنگ با خودتو تموم...

رمان عشق ممنوع

اینجوری هم نیست که یعدفه فراموشش کنی،مثلا اولش روزی سی بار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط