مراقبت یوشین
"مراقبت یوشین"
کیونگ را دوباره زنده کردم و این بار طلسمی براش بستم که دیگه فکر مردن به سرش نزنه
اون دوباره به یه زندگی برگشت اما یه زندگی عجیب
کیونگ را بلند کردم وبه طرف تختم رفتم اونو روش گزاشتم و مراقبش شدم آروم پتویی از بال های اژدها روش کشیدم تا دیگه سردش نشه.چشمه ای از اشک های خودم آماده کردم تا دیگه تب نکنه..
دورش محافظی از عصاره قلبم کشیدم تا انرژیش رو دوباره به دست بیاره و درمانش سریع تر پیش بره!
همه دیوار ها رو تبدیل به شیشه کردم تا بتونه فضای بیرونه ببینه
سایه ها رو برای همیشه از نزدیک شدن بهش محروم کردم،طلسمی بستم تا دیگه کابوس هاش باعث ترسش نشه
روی تخت نشستم و کنارش موندم تا دیگه افسردگی نگیره..
بالخره به هوش اومد.کیونگ فقط بهم نگاه کردم و کم کم با اشک هاش داشت صورتشو خیس میکرد "تو کی هستی؟چرا اینقدر حس عجیبی بهت دارم نکنه تو؟...."
"کیونگ منو نمیبینی؟؟؟"خیلی وحشت کردم.اما....
کیونگ زد زیر خنده.خنده ای که با گریه ترکیب شده بود.بلند شد ومنو تو آغوشش کشید.
"حتی اگه کور بشم بازم میفهمم که کی کنارمی"
پرتش کردم عقب از رو خشم:"دیوونه.داشتی منو سکته میدادی.اصلا هیچ میفهمی حال منو؟میفهمی زنده کردن چند بارت چقدر بهم فشار میاره؟؟؟من اذیت میشم کیونگ!نه به خاطر ضعف به خاطر عشقی که تو نمیفهمی یعنی چی.......تو هیچی نمیفهمی"
"معذرت میخوام،فک نمیکردم اینقدر ناراحت بشی.ولی معنی عشق رو میفهم یعنی وقتی من میمردم تو سریع منوبرمیگردوندی و من مدت زیادی رو ازت دور نبودم اما اگه تو از دستم میرفتی تا وقتی که نمیخواستی بر نمیگشتی و میدونی من چقدر منتظرت میموندم؟من بیشتر از تو ذجر کشیدم حالا هم اگه میخوای منو بکش"
با طلسم روح(این طلسم انرژی زیادی رو از هر دو طرف میگیره و حتی ممکنه باعث آسیب بدی به کسی که طلسمو اجرا میکنه وارد بشه)خودمو از زنده موندنش مطمئن کردم
"استراحت کن.تو قرار نیست بمیری طلسم های زیادی برات بستم ومهمترینشون اینه که اگه زخمی بشی منم زخمی میشم یعنی خالصه بخوای بمیری منم میمیرم پس دیگه به این فکر نباش.بخواب و خفه شو!!!.
یوشین تو هنوزم دیوونه ای،ولی من هنوزم عاشقتم""
"دیوونه میمونم تا ابد این دیگه آخرشه همه چی همین طوری پیش میره قول میدم دیگه هیچ اتفاقی برات نمیافته"
یکم سکوت کردم و بهش نگاه کردم بعد زدم زیر گریه..
"کیونگ...میهو و هانول...اونا ما رو ترک کردن!!!وسوجین برای همیشه از بین رفت..."
کیونگ منو تو بغلش کشید و نوازشم کرد"اونا به خاطر من و تو رفنت پس بیا جای اونا هم زندگی کنیم"
و این دیگه آخر زندگی پر از هیجان ما بود
پایان
کیونگ را دوباره زنده کردم و این بار طلسمی براش بستم که دیگه فکر مردن به سرش نزنه
اون دوباره به یه زندگی برگشت اما یه زندگی عجیب
کیونگ را بلند کردم وبه طرف تختم رفتم اونو روش گزاشتم و مراقبش شدم آروم پتویی از بال های اژدها روش کشیدم تا دیگه سردش نشه.چشمه ای از اشک های خودم آماده کردم تا دیگه تب نکنه..
دورش محافظی از عصاره قلبم کشیدم تا انرژیش رو دوباره به دست بیاره و درمانش سریع تر پیش بره!
همه دیوار ها رو تبدیل به شیشه کردم تا بتونه فضای بیرونه ببینه
سایه ها رو برای همیشه از نزدیک شدن بهش محروم کردم،طلسمی بستم تا دیگه کابوس هاش باعث ترسش نشه
روی تخت نشستم و کنارش موندم تا دیگه افسردگی نگیره..
بالخره به هوش اومد.کیونگ فقط بهم نگاه کردم و کم کم با اشک هاش داشت صورتشو خیس میکرد "تو کی هستی؟چرا اینقدر حس عجیبی بهت دارم نکنه تو؟...."
"کیونگ منو نمیبینی؟؟؟"خیلی وحشت کردم.اما....
کیونگ زد زیر خنده.خنده ای که با گریه ترکیب شده بود.بلند شد ومنو تو آغوشش کشید.
"حتی اگه کور بشم بازم میفهمم که کی کنارمی"
پرتش کردم عقب از رو خشم:"دیوونه.داشتی منو سکته میدادی.اصلا هیچ میفهمی حال منو؟میفهمی زنده کردن چند بارت چقدر بهم فشار میاره؟؟؟من اذیت میشم کیونگ!نه به خاطر ضعف به خاطر عشقی که تو نمیفهمی یعنی چی.......تو هیچی نمیفهمی"
"معذرت میخوام،فک نمیکردم اینقدر ناراحت بشی.ولی معنی عشق رو میفهم یعنی وقتی من میمردم تو سریع منوبرمیگردوندی و من مدت زیادی رو ازت دور نبودم اما اگه تو از دستم میرفتی تا وقتی که نمیخواستی بر نمیگشتی و میدونی من چقدر منتظرت میموندم؟من بیشتر از تو ذجر کشیدم حالا هم اگه میخوای منو بکش"
با طلسم روح(این طلسم انرژی زیادی رو از هر دو طرف میگیره و حتی ممکنه باعث آسیب بدی به کسی که طلسمو اجرا میکنه وارد بشه)خودمو از زنده موندنش مطمئن کردم
"استراحت کن.تو قرار نیست بمیری طلسم های زیادی برات بستم ومهمترینشون اینه که اگه زخمی بشی منم زخمی میشم یعنی خالصه بخوای بمیری منم میمیرم پس دیگه به این فکر نباش.بخواب و خفه شو!!!.
یوشین تو هنوزم دیوونه ای،ولی من هنوزم عاشقتم""
"دیوونه میمونم تا ابد این دیگه آخرشه همه چی همین طوری پیش میره قول میدم دیگه هیچ اتفاقی برات نمیافته"
یکم سکوت کردم و بهش نگاه کردم بعد زدم زیر گریه..
"کیونگ...میهو و هانول...اونا ما رو ترک کردن!!!وسوجین برای همیشه از بین رفت..."
کیونگ منو تو بغلش کشید و نوازشم کرد"اونا به خاطر من و تو رفنت پس بیا جای اونا هم زندگی کنیم"
و این دیگه آخر زندگی پر از هیجان ما بود
پایان
- ۱۴۷
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط