#سایکوـوـایدل
#سایکوـوـایدل
P3
یک ماه بعد:
ویو لارا
حالا که نزدیک یک ماه کامله توی این خراب شده هر روز منو اذیت میکنن تنها دل خوشیم عکسای کوک توی گوشیمه....و اینکه هر روز لوری بهم پیام میده.....وقتی میاد ملاقاتم نمیزان که بیاد تو.....میترسم اونم اذیت کنن پس گفتم دیگه نیاد ملاقاتم
اون مامان بابای اشغالم انقدر بیشعور و بی درکن یه دختر ۱۸ساله رو اینجا ول کردن عوضیااا
من دیگه نمیتونم واقعا دارم اذیت میشم من امروز فرار میکنم با لوری هماهنگ کردم و گفتم کوچه پشتی بمونه تا برم
وسایلم رو جمع کردم و رفتم بالای تختم تا برسم به پنجره به زور خودم رو به پنجره رسوندمو رفتم بیرون با خیال راحت ولی بدو بدو راه افتادم سمت کوچه پشتی که لوری اونجا بود
نز دیک ماشین بودم که یهو یه ماشین محکم زد بهم و پرت شدم اونور
لارا:اخخخخخخ
لوری:هووی چیکار میکنی مرتیک......یا ابلفضللللللللل(با داد)
لارا:چیه؟
لوری:ج...ج....جیمینههههه
لارا:چی؟.....
برگشتم و کل بی تی اس رو بالا سرم دیدم
یا علی نفسم بالا نمیاد
جیمین:اممم...ببخشید ....بخدا این پشت فرمون بود....(اشاره به نامجون)
نامجون:ای بابا منکه گفتم بلد نیستم.....هی میگین بشین پشت فرمون
جین:...ببیبنم خوبی؟
لارا:م....م....من؟....خ...خوبم
لوری:لاراااااااا(جیغ)
لارا:چیه؟
لوری:تهیونگگگگگ(جیغ)«راوی:فک کنم گفتم ولی دوباره میگم....لوری بایسش تهیونگه»
تهیونگ:اع.....باشه داد نزن.....سلام
لوری:یا علی ، یا موسی،یا عیسی،با ابلفضل،یا....
تهیونگ:خدا رو نیاری پایین کوچولو(با خنده)
لوری:وااای ننه قربون خنده هات برمممم
تهیونگ:(خنده)
کوک:اینجا چه خبره؟(از ماشین آمد بیرون)
لارا:لوری؟لوری؟لورییییییی؟(با داد)
لوری:ای بابا چته......عرررر کوک
کوک:سلام
لارا:س...س....سلام
کوک:خوبی؟بزار کمکت کنم بلند شی عزیزم
لارا: عزیزم ؟
لوری:اووو بت گفت عزیزم.....
لارا:خفه شو
کوک:بیا دستم رو بگیر بلند شو(با خنده)
لارا:باشه
دست کوک و گرفت و بلند شد
ادامه دارد...........
بچه ها اصلا خوبه؟؟دوست دارید ادامه بدم؟؟
#جونگکوک #فیک #سناریو #رمان #تکپارتی
P3
یک ماه بعد:
ویو لارا
حالا که نزدیک یک ماه کامله توی این خراب شده هر روز منو اذیت میکنن تنها دل خوشیم عکسای کوک توی گوشیمه....و اینکه هر روز لوری بهم پیام میده.....وقتی میاد ملاقاتم نمیزان که بیاد تو.....میترسم اونم اذیت کنن پس گفتم دیگه نیاد ملاقاتم
اون مامان بابای اشغالم انقدر بیشعور و بی درکن یه دختر ۱۸ساله رو اینجا ول کردن عوضیااا
من دیگه نمیتونم واقعا دارم اذیت میشم من امروز فرار میکنم با لوری هماهنگ کردم و گفتم کوچه پشتی بمونه تا برم
وسایلم رو جمع کردم و رفتم بالای تختم تا برسم به پنجره به زور خودم رو به پنجره رسوندمو رفتم بیرون با خیال راحت ولی بدو بدو راه افتادم سمت کوچه پشتی که لوری اونجا بود
نز دیک ماشین بودم که یهو یه ماشین محکم زد بهم و پرت شدم اونور
لارا:اخخخخخخ
لوری:هووی چیکار میکنی مرتیک......یا ابلفضللللللللل(با داد)
لارا:چیه؟
لوری:ج...ج....جیمینههههه
لارا:چی؟.....
برگشتم و کل بی تی اس رو بالا سرم دیدم
یا علی نفسم بالا نمیاد
جیمین:اممم...ببخشید ....بخدا این پشت فرمون بود....(اشاره به نامجون)
نامجون:ای بابا منکه گفتم بلد نیستم.....هی میگین بشین پشت فرمون
جین:...ببیبنم خوبی؟
لارا:م....م....من؟....خ...خوبم
لوری:لاراااااااا(جیغ)
لارا:چیه؟
لوری:تهیونگگگگگ(جیغ)«راوی:فک کنم گفتم ولی دوباره میگم....لوری بایسش تهیونگه»
تهیونگ:اع.....باشه داد نزن.....سلام
لوری:یا علی ، یا موسی،یا عیسی،با ابلفضل،یا....
تهیونگ:خدا رو نیاری پایین کوچولو(با خنده)
لوری:وااای ننه قربون خنده هات برمممم
تهیونگ:(خنده)
کوک:اینجا چه خبره؟(از ماشین آمد بیرون)
لارا:لوری؟لوری؟لورییییییی؟(با داد)
لوری:ای بابا چته......عرررر کوک
کوک:سلام
لارا:س...س....سلام
کوک:خوبی؟بزار کمکت کنم بلند شی عزیزم
لارا: عزیزم ؟
لوری:اووو بت گفت عزیزم.....
لارا:خفه شو
کوک:بیا دستم رو بگیر بلند شو(با خنده)
لارا:باشه
دست کوک و گرفت و بلند شد
ادامه دارد...........
بچه ها اصلا خوبه؟؟دوست دارید ادامه بدم؟؟
#جونگکوک #فیک #سناریو #رمان #تکپارتی
- ۱۴۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط