#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱: اشتباه در بدترین زمان
اتاق در سکوت کامل فرو رفت.
جونگ‌کوک در چهارچوب در ایستاده بود.
نگاهش آرام بین سوآ… پنجره باز… و تهیونگ حرکت کرد.
تهیونگ لبخند مصنوعی زد.
— سلام؟
جونگ‌کوک بدون هیچ احساسی گفت:
— توضیح بده.
تهیونگ سریع دستش را بالا برد.
— قبل از اینکه نتیجه‌گیری کنی باید بگم این دقیقاً همون چیزی نیست که فکر می‌کنی.
سوآ زیر لب گفت:
— مطمئن نیستم اون اصلاً چی فکر می‌کنه.
جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.
— از پنجره وارد شدی؟
تهیونگ خیلی طبیعی جواب داد:
— در بسته بود.
جونگ‌کوک خیره نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آرام گفت:
— تهیونگ.
— بله؟
— از اتاق بیرون برو.
تهیونگ سریع به سمت در رفت.
— با کمال میل.
اما وقتی از کنار جونگ‌کوک رد شد، خیلی آهسته در گوش سوآ گفت:
— موفق باشی.
سوآ چشم‌هایش را گرد کرد.
— خائن.
تهیونگ خندید و از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
و حالا…
فقط سوآ و جونگ‌کوک مانده بودند.
سوآ نفسش را بیرون داد.
— اوکی… قبل از اینکه چیزی بگین باید بگم این ایده من نبود.
جونگ‌کوک دست‌هایش را در جیب کت گذاشت.
— حدس زده بودم.
سوآ روی تخت نشست.
— اون از پنجره پرید داخل.
— بله. این کار مورد علاقه‌اشه.
سوآ خیره نگاهش کرد.
— خانواده جالبی دارین.
جونگ‌کوک خیلی کوتاه گفت:
— متأسفانه.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
بعد جونگ‌کوک نگاهش به پنجره افتاد.
— پنجره رو ببند.
سوآ بلند شد و پنجره را بست.
وقتی برگشت، جونگ‌کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
نگاهش روی او ثابت مانده بود.
سوآ کمی معذب شد.
— چرا این‌طوری نگام می‌کنین؟
جونگ‌کوک گفت:
— امروز زیاد با آدم‌های خطرناک برخورد داشتی.
سوآ پوزخند زد.
— منظورتون جینه یا تهیونگه؟
جونگ‌کوک بدون مکث جواب داد:
— جین.
سوآ چند لحظه فکر کرد.
— راستش… خیلی خطرناک به نظر نمی‌رسید.
جونگ‌کوک آهسته نزدیک‌تر شد.
آنقدر نزدیک که سوآ مجبور شد سرش را کمی بالا بگیرد تا نگاهش کند.
صدایش آرام بود.
— مشکل دقیقاً همینه.
سوآ ابرو بالا برد.
— یعنی چی؟
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— کیم سوکجین وقتی می‌خنده…
برای لحظه‌ای انگار چیزی در نگاهش تاریک شد.
— یعنی از قبل نقشه‌اش رو کشیده.
سوآ به او خیره شد.
— و نقشه‌اش چیه؟
جونگ‌کوک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
— هنوز نمی‌دونم.
در همان لحظه…
در طبقه پایین قصر،
جین کنار پنجره بزرگ سالن ایستاده بود.
یک لیوان نوشیدنی در دستش بود.
تهیونگ آرام کنارش ایستاد.
— خیلی زود شروع کردی.
جین لبخند زد.
— من همیشه زود شروع می‌کنم.
تهیونگ نگاهش کرد.
— فقط برای سرمایه‌گذاری اومدی؟
جین نگاهش را به باغ تاریک قصر دوخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— نه.
تهیونگ ابرو بالا برد.
جین لبخند کمرنگی زد.
— کنجکاو بودم ببینم دختری که تونسته توجه ولیعهد سرد قصر رو جلب کنه…
دقیقاً چه شکلیه.
لیوانش را بالا آورد.
و زیر لب گفت:
— و حالا که دیدمش…
لبخندش کمی عمیق‌تر شد.
— بازی تازه شروع شده.
「ادامه دارد…」
شرایط پارت بعد:
۲۵ تا لایک
۱۲ تا کامنت
۳ تا بازنشر
دیدگاه ها (۱۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲: دعوت ناخواستهصبح روز بعدنور خورشید از پ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰: بازی خطرناکسوآ هنوز به جونگ‌کوک خیره بو...

سلام دوستان حالتون چطوره؟ خواستم یه موضوعی رو باهاتون در میو...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

ناپلئون گمشده (فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط