ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت
وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا
با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی
بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی
هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار
ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت
💞 💞 💞 ✍ 💞
دیدگاه ها (۴)

تو را در دلبری دستی تمامستمرا در بی‌دلی درد و سقامستبجز با ر...

آسمانِ تهران را دیده ای بعد از باران؟ابرها بوی موسیقی میدهند...

💞 لا حول و لا 💞 دلم تو را مے خواهد 💞 با هول و ولا...

#چشمانت پرستو هایی #عاشق اند دوست داشتنی با شکوه اما #م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط