#قرارداد_دوستانه p6
#قرارداد_دوستانه p6
ویو هانا شب :
سمت اتاق لیلی رفتم و در زدم .
در رو که باز کرد با موجی از لباس هایی که روس تختش انداخته بود مواجه شدم ، با نگاه کردنش فهمیدم که توی انتخاب لباسش آشفته شده .
به موهاش دست نزده. هیچ آرایشی روی صورتش نیست فقط ریمل هاش روی صورتش ریخته .
هانا : گریه کردی ؟؟؟
لیلی : نه خوبم الان میام .
درو بست ، میدونستم خوب نیست وقتایی که روش فشار بود اینجوری میشد آشفته میشد و بی دلیل گریه میکرد .
رفتم سمت اتاقم و شلوار جینم رو پام کردم ، سرمای شلوار روی پوستم کشیده شد و یادم اومد چقدر هوا این روزها سرد تره
پالتو و شال گردنم رو برداشتم و سمت در اتاقش رفتم ، بهش گفتم که بیرون منتظرم و رفتم تا کفش بپوشم .
ویو لیلی :
احساس کردم دوباره به حالت قبلیم برداشتم ، آشفته و عصبی بودم
پیراهن مشکیم رو از کمد بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم ، پشتش بند خورده بود و کمرش تا زیر خط استخوان های کتفم پایین اومده بود .
قطعا لباس مناسبی نبود ولی بهتر از هیچی بود ، برای اینکه کمتر احساس سرما کنم کت چرمی که خودم درست کرده بودم رو برداشتم ، موهام رو بالای سرم گوچه ای کردم ، بخاطر زیاد صاف بودنش زیادی به هم ریخته شد اما برام مهم نبود .
رد ریمل از زیر چشمام پاک نمیشد ، توجهی بهش نداشتم حالت خماری به چشمام میداد و احساس کردم که قشنگه .
کتم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .
سمت در رفتم و دستش رو گرفتم .
همیشه زیبا بود . حتی با اینکه آرایش زیادی روی صورتش نبود .
حتی با اینکه موهاش مدل خاصی نداشت
موج های قشنگی لا به لای موهاش جا گرفته بود .
نمیخواستم ماشین ببرم ، میدونستم زیادی برای اینکه بخوام رانندگی کنم حالم بده .
سمت ماشینش رفتیم ، رنگ فانتزی نداشت مشکی بود مشکی و براق .
با یه نگاه میشد فهمید که چقدر متفاوتیم
رفتیم سمت بار ، سرمای هوا پاهام رو. اذیت میکرد و باعث شده بود از این تصمیم که بوت هام رو پام نکردم پشیمون بشم .
ویو هانا شب :
سمت اتاق لیلی رفتم و در زدم .
در رو که باز کرد با موجی از لباس هایی که روس تختش انداخته بود مواجه شدم ، با نگاه کردنش فهمیدم که توی انتخاب لباسش آشفته شده .
به موهاش دست نزده. هیچ آرایشی روی صورتش نیست فقط ریمل هاش روی صورتش ریخته .
هانا : گریه کردی ؟؟؟
لیلی : نه خوبم الان میام .
درو بست ، میدونستم خوب نیست وقتایی که روش فشار بود اینجوری میشد آشفته میشد و بی دلیل گریه میکرد .
رفتم سمت اتاقم و شلوار جینم رو پام کردم ، سرمای شلوار روی پوستم کشیده شد و یادم اومد چقدر هوا این روزها سرد تره
پالتو و شال گردنم رو برداشتم و سمت در اتاقش رفتم ، بهش گفتم که بیرون منتظرم و رفتم تا کفش بپوشم .
ویو لیلی :
احساس کردم دوباره به حالت قبلیم برداشتم ، آشفته و عصبی بودم
پیراهن مشکیم رو از کمد بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم ، پشتش بند خورده بود و کمرش تا زیر خط استخوان های کتفم پایین اومده بود .
قطعا لباس مناسبی نبود ولی بهتر از هیچی بود ، برای اینکه کمتر احساس سرما کنم کت چرمی که خودم درست کرده بودم رو برداشتم ، موهام رو بالای سرم گوچه ای کردم ، بخاطر زیاد صاف بودنش زیادی به هم ریخته شد اما برام مهم نبود .
رد ریمل از زیر چشمام پاک نمیشد ، توجهی بهش نداشتم حالت خماری به چشمام میداد و احساس کردم که قشنگه .
کتم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .
سمت در رفتم و دستش رو گرفتم .
همیشه زیبا بود . حتی با اینکه آرایش زیادی روی صورتش نبود .
حتی با اینکه موهاش مدل خاصی نداشت
موج های قشنگی لا به لای موهاش جا گرفته بود .
نمیخواستم ماشین ببرم ، میدونستم زیادی برای اینکه بخوام رانندگی کنم حالم بده .
سمت ماشینش رفتیم ، رنگ فانتزی نداشت مشکی بود مشکی و براق .
با یه نگاه میشد فهمید که چقدر متفاوتیم
رفتیم سمت بار ، سرمای هوا پاهام رو. اذیت میکرد و باعث شده بود از این تصمیم که بوت هام رو پام نکردم پشیمون بشم .
- ۷۳۰
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط