تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...
من و لبهای تو و این همه ناپرهیزی...

چشم های سیه ات منشأ ویرانی هاست...
حتم دارم که تو از طایفه ی چنگیزی...

خواستم نذر کنم دار و ندارم را حیف...
جز دل ساده ام ای عشق! ندارم چیزی...

روبروی تو ام و زل زده ام در چشمت...
و تو از بی سر و سامانی من لبریزی...

من و گیسوی پریشان تو مانند همیم...
رسم این است که از مثل خودت بگریزی؟!...

من دلم از غم این عشق رهایی می خواست...
تو به کام من دلتنگ، غزل میریزی...
دیدگاه ها (۱)

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی...من و لبهای تو و این همه ن...

تو که گیسوی پریشان شده در پاییزی... من و لبهای تو و این همه ...

مست لبهاى تو هستم که مرا لبريزىبه رگم تازه تر از صبح , غزل م...

بهانه بودنم..بی تو من بهانه ای برای بودن ندارم..بمان تا بمان...

این حال خوشم, هدیه به چشمان تو باشد این مرد سیه چرده پریشان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط