عشق در تاریکی ۱۵. پایان🤧

عشق در تاریکی ۱۵. پایان🤧

<< ویو ات >>

گاهی وقت‌ها هنوزم باورم نمیشه.
باورم نمیشه این همون زندگیه که یه روز فکر میکردم از دستش دادم.

───

صدای خنده‌ی بچه‌ها توی ساحل پیچیده بود.
باد ملایمی میوزید و موج‌ها یکی یکی به ساحل میخوردن.
من روی شن‌ها دراز کشیده بودم.
عینک آفتابی روی چشمام بود.
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
هیچ کاری نداشتم.
هیچ استرسی نبود.
هیچ بیمارستانی.
هیچ رازی.
هیچ دعوایی.
فقط آرامش.
کنارم کوک خوابیده بود.
یه دستش زیر سرش بود.
یه دستش روی شکمم.
همون عادت قدیمی که حتی چند سال بعد از به دنیا اومدن پسرمون هم ترک نکرده بود.
لبخند زدم.
+داری چیکار میکنی؟
بدون اینکه چشم باز کنه گفت:
_آفتاب میگیرم.
+روی شکم من؟
_آره.
+من تخت آفتابیم؟
_بهترین مدلش.
چشمامو چرخوندم.
همون موقع صدای جیغ آشنایی اومد.
!باباااااااا!
من و کوک همزمان سر بلند کردیم.
و بعد...
پسرمون ( جونکو ) رو دیدیم.
که با سرعت یه موشک داشت به سمت ما میدوید.
پنج ساله بود.
پرانرژی.
شیطون.
و دقیقاً به اندازه‌ی پدرش لجباز.
موهاش با باد به‌هم ریخته بود و کل لباسش خیس شده بود.
!بابااااا!
کوک نشست.
_چی شده؟
!دایی جونیور تقلب کرد!
از دور صدای جونیور اومد.
×دروغ میگه!
جونکو برگشت سمتش.
!تو تقلب کردی!
×نکردم!
!کردی!
×نکردم!
من زدم زیر خنده.
چون دقیقاً مثل دو تا بچه با هم دعوا میکردن.

───

کمی دورتر...
ملینا روی شن‌ها نشسته بود.
دختر کوچولوشون ( سویون ) روی پاهاش بود.
سه ساله و نیم.
موهای بلند مشکی.
چشم‌های درشت.
و دقیقاً نسخه‌ی کوچیک ملینا.
ملینا داشت موهاشو میبافت و دخترش هی میخندید.
جونیور هم کنار آب ایستاده بود و وانمود میکرد خیلی آدم بالغیه.
ولی هر پنج دقیقه یه بار آب میپاشید سمت بچه‌ها.
و بعد فرار میکرد.
واقعاً نمیدونم اون مرد چطوری پدر شده بود.

───

پسرمون خودش رو انداخت روی من.
!مامان.
+هوم؟
!من بستنی میخوام.
+برو از بابات بگیر.
فوراً برگشت سمت کوک.
!بابا.
کوک هنوز روی شن‌ها دراز کشیده بود.
_هوم؟
!من بستنی میخوام.
_باشه.
!الان.
_باشه.
!شکلاتی.
_باشه.
!دو تا.
_باشه.
نشستم.
+تو قراره این بچه رو لوس کنی.
کوک عینکشو پایین کشید.
_قراره؟
مکث کرد.
_خیلی وقته کردم.
متأسفانه راست میگفت.

───

چند دقیقه بعد جونیور و ملینا هم اومدن کنارمون.
بچه‌ها مشغول ساختن قلعه‌ی شنی شدن.
که بیشتر شبیه یه فاجعه‌ی معماری بود.
من سرمو روی شونه‌ی کوک گذاشتم.
ملینا کنارم نشست.
جونیور هم روی شن‌ها ولو شد.
و برای چند دقیقه...
همه‌چی آروم شد.
فقط صدای موج‌ها بود.
صدای خنده‌ی بچه‌ها.
و بوی دریا.
ملینا آروم گفت:
*یادتونه قبلاً زندگیمون چقدر پیچیده بود؟
جونیور خندید.
×هنوزم هست.
+نه مثل قبل.
کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش به پسرمون بود که داشت با دختر ملینا سر اینکه قلعه مال کیه دعوا میکرد.
بعد خیلی آروم دستمو گرفت.
انگشت‌هامو بین انگشت‌هاش قفل کرد.
همون عادت قدیمی.
همون حسی که سال‌ها گذشته بود و هنوز تغییر نکرده بود.
سرمو روی شونه‌ش محکم‌تر گذاشتم.
و به افق خیره شدم.
به دریا.
به آسمون.
به آدم‌هایی که دوستشون داشتم.
و برای چند لحظه کوتاه...
فقط خوشحال بودم.
نه به خاطر اتفاق خاصی.
فقط به خاطر اینکه کنار هم بودیم.
و گاهی اوقات...
همین کافی بود.
پایان:)

اسلاید های بعد عکس پسر ات و جونگکوک
و دختر ملینا و جونیور.
دیدگاه ها (۵)

اسلاید های بعد خانه ات و کوک.

امید وارم واقعا ازم راضی بوده باشین 🙃

دو ساعت بعد...ملینا با یه تست بارداری نشسته بود وسط سالن.و ز...

عشق در تاریکی ۱۴.هشت ماه و نیمه باردار بودم.یعنی رسماً راه ر...

عشق در تاریکی ۳.بعد از بوسه‌مون، سالن عملاً منفجر شد.صدای دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط