بعد از درد آن شب

بعد از درد آن شب ✭
Wylder✭
P.3

در ادامه...

آن شب طولانی‌تر از تمام شب‌های قبل بود.
سقفِ اتاق پر از سایه‌های باران بود که با نور چراغ خیابان روی دیوار می‌لغزیدند.
جونگکوک در سکوت به صدای تیک‌تاک ساعت گوش می‌داد و هر ضربه، مثل پتکی بر ذهنش فرود می‌آمد.
در دلش چیزی میان خشم و دلتنگی به‌هم گره خورده بود، چیزی که نه می‌خواست برود، نه می‌شد نگهش داشت.

پیام‌های قدیمی را باز کرد.
خنده‌ها، شکلک‌های ساده، قول‌هایی که بی‌صدا شکستند.
حتی آخرین چتشان که با یک “باشه” تمام شده بود، هنوز میان صفحه مثل زخمی باز مانده بود.

جونگکوک زیر لب گفت:
«فکر می‌کردم وقتی رفتی، منم از دردت خلاص می‌شم. ولی... نمی‌شه.»

با آهی بلند بلند شد. پنجره را باز کرد؛ باد خنکی با بوی خیسی شب وارد شد.
دستش را بیرون برد تا قطره‌های باران روی پوستش بنشینند
مثل لمسِ خاطراتی که هنوز نمی‌خواست محو شوند.

همان موقع، گوشیش لرزید.
پیامی از یک شماره‌ی آشنا.
تنها سه کلمه:
“می‌تونیم حرف بزنیم؟”

دلش لرزید.
ا.ت بود.

برای چند ثانیه خیره ماند به صفحه‌ی نورانی، نمی‌دانست “بله” بگوید یا رها کند.
اما دلی که هنوز زخمی بود، همیشه میلِ بازگشت دارد.

ـــــــــ

کافه، همان کافه‌ی چند شب قبل، این بار خلوت‌تر از همیشه.
ا.ت با شالی ساده نشسته بود، چشمانش خسته اما آرام.
وقتی جونگکوک نزدیک شد، فقط لبخند کوچکی زد.

- «اومدی...»
- «تو خواستی بیام.»

میان‌شان سکوت افتاد. نه از بی‌کلامی، از سنگینی گذشته.
جونگکوک سرش را پایین انداخت:
«اون شب نباید تموم می‌شد. من... فقط نمی‌دونستم چطور نگهت دارم.»

ا.ت نفس عمیقی کشید، گفت:
«جونگکوک، من رفتم چون هردومون خسته بودیم از بازیِ تکرار. اون پسر... چیزی نبود. فقط یه مسیر جدید، یه هوا برای نفس کشیدن.»

چشم‌های جونگکوک برق زد، لب‌هایش لرزید:
«و من هوای تورو از دست دادم...»

ا.ت دستش را به سمت فنجان دراز کرد، انگشتانش اندکی لرزیدند.
چیزی میان اشک و لبخند در چهره‌اش نشست:
«ما زیادی دوست داشتیم و کم گفتیم. شاید درد اون شب، تنبیهِ هردومون بود.»

سکوت.
تنها صدای فنجان‌ها و موسیقی آرام پس‌زمینه.

جونگکوک به آرامی گفت:
«شاید یه روزی دوباره بتونیم بدون درد حرف بزنیم. نه به‌عنوان ما... فقط دو نفری که یه شبِ بارونی رو با هم زندگی کردن.»

ا.ت آرام گفت:
«شاید... ولی نه امشب.»

او برخاست، بارانی‌اش را پوشید و قبل از رفتن برگشت:
«خدا حافظ، جونگکوک.»

و رفت.
در باز شد، نسیم سردی داخل آمد و جونگکوک فقط به رد بارانی که روی زمین ماند خیره شد.

زیر لب زمزمه کرد:
«بعد از درد آن شب... شاید بالاخره وقتِ بخشیدنه.»

خارج کافه، باران هنوز می‌بارید،
اما این‌بار نه به‌قدر قبل سرد.

ادامه دارد…
𝖂𝖞𝖑𝖉𝖊𝖗
دیدگاه ها (۳)

بعد از درد آن شب ✭ Wylder ✭در پایان....سه هفته گذشته بود. ش...

میان قهوه و حسادت✭Wylder✭P.1هوا در کافه کوچک نزدیک دانشگاه ق...

بعد از درد آن شب✭ Wylder✭ P.2 در ادامه...سه روز گذشته بود، ...

بعد از درد آن شب✭Wylder✭P.1باران آرام آرام بر سنگ‌فرش خیابان...

پارت ۴ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط