به ياد روزهايي كه بهاري بود و حال همه خيلي خوب بود؛ و تنه

به ياد روزهايي كه بهاري بود و حال همه خيلي خوب بود؛ و تنها غمي كه داشتم غم شيرين عشق بود و تنها خطري كه تهديدمان مي كرد، عاشق شدن بود، وسط يك روز بهاري.
صدالبته كه ما هنوز اميد داريم كه دوباره مي رسد روزي كه بشود كسي را در آغوش گرفت و بوسيد و هنوز ميشود عاشق بود، هنوز مي شود نجات داد و نجات داده شد، هنوز مي شود در اين كره ي خاكي قشنگ و غريب، نهال پرتقال و پياز گل نرگس كاشت و همه مي دانيم كه از پس صدهزارسالِ بي آغوش و بوسه هم جوانه ها از تنه هاي خشك و پرخط و خال درختها مي رويند، بي توجه به اينكه زمستاني كه گذشت چقدر بوي خون و خاكستر مي داد.
دیدگاه ها (۰)

من به اينكه آدميزاد در غايت امر، دلش به چي خوش مي شود و چي م...

بر حديث من و حسن تو نيافزود كسيحـد همينست سخن داني و زيبايي ...

وقتي ماجرا تمام شد و خواستي برگردي پيش من، برايم صداي مرغ ها...

جان من و جان ترا پیش ازین سابقه اي بود که گشت آشناالفت امروز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط