دنیــای بـی وفــــا

دنیــای بـی وفــــا

دنیــای دست هـا از هـــر دنیــایـی بـی وفــــاتـر است




امـروز دست هـایت را مـی گیـرنـد




قصـه ی عـادت کـه شـدی




همـان دست ها را بـرایـَت تکـان مـی دهنـد
دیدگاه ها (۲)

چرا به یاد نمی‌آورم؟ مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسا...

از سر عادت نیست که وقتی می ­روی تا دم در همراهی­ ات می ­کنمو...

کاش دوست داشتنتبه مانند تمامِ حرفهایی که در دهانِ مردممی پیچ...

هراسی از نابودی خود در آرزوهایم ندارمزیرا چندی پیش در میان س...

از اینکه مردم با تعجب و کنجکاوی به من زل میزنند و زیر لب زمز...

ادامه پارت قبل👍😃آنیا لبخند زد؛ کوچک، اما کاملاً مطمئن."از تو...

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط