chance again
chance again
part : ¹
ساعت حدود پنج صبح بود ، با کابوسی که دیده بود از خواب پرید دستی به چشم هاش کشید و عرق شقیقه اش و خشک کرد به سمت حموم رفت و آب رو باز کرد ، زیر آب رفت و چشم هاشو روی هم گذاشت آب داغ بود و باعث میشد کابوسش و فراموش کنه دوش ده دقیقه ای گرفت و حوله رو تنش کرد ، روی نان تست کمی مربا ریخت و بهش گاز زد بعد از خوردن کامل نان آغشته به مربا لیوان شیرموز رو یک نفس سر کشید و لباسش رو پوشید ، حالا ساعت شش بود گوشی ، کلید خانه و ایرپادش رو برداشت و داخل کیفش گذاشت
...
_صبح بخیر
×صبح تو هم بخیر
چند دقیقه ای گذشت که جیهون متوجه شد دوستش نسبت به روزای قبل ، زیادی ساکته.
×خوبی؟
_هوم
×هی زیادی ساکتی!چیشده؟
_چیزی نیست ، فقط خوابم میاد
×آه ، بیخیال گفتم چت شده!
پسر کوچکتر چشمی چرخوند و سرش و رو میز گذاشت و سعی کرد قبل از اینکه استاد وارد کلاس بشه بتونه یه چرت کوتاه بزنه که دقیقا همون لحظه استاد وارد شد.
÷سلام صبح بخیر
بچه ها صبح بخیر بی حوصله ای گفتن چون محض رضای مسیح ، کی ساعت هفت صبح حال دانشگاه اومدن داشت؟درسته هیچکس!
÷چقدر بی حوصله خیلی خب کافیه کتاب هاتون و باز کنید
بچه ها کتاب ها رو باز کردن و استاد مشغول درس دادن شد اما حواس جونگکوک کلا یه جای دیگه بود ، درسته حواسش سمت کتابی بود که تازگیا میخوند..اینقدر شیفته خط به خط اون کتاب شده بود که حتی فراموش کرد برای پرسش امروز کمی درس بخونه!
÷جئون؟حواست اینجاست؟
_چی؟بله استاد...
÷خوبه پس لطفا بلند شو تا ازت سوال بپرسم
جونگکوک با استرس بلند شد و کف دستای عرق کرده از اضطرابش و به شلوارش کشید و منتظر موند تا استادش ازش سوال بپرسه
استاد سوال ساده ای پرسید اما جونگکوک فقط خط های اون کتاب یادش اما پس از پنج دقیقه طاقت فرسا بالاخره جواب داد و خوشبختانه درست بود و استاد اجازه داد بشینه
بالاخره نفس حبس شده اش و بیرون فرستاد و روی صندلی نشست
_شانس آوردم..
×واقعا شانس آوردی ، مطمئن باش اگه اشتباه جواب میدادی اون ازت نمیگذشت و حتما ازت تعهد نامه میگرفت
_میدونم جیهون
×یه بار شد من و هیونگ صدا کنی؟
_بیخیال تو فقط یه ساعت از من بزرگتری!
×بازم
جونگکوک خنده ی آرومی کرد ، لحظه شماری میکرد زودتر برگرده خونه تا بتونه دوباره اون خط های جذاب اون کتاب و بخونه...اوه درسته همش کتاب...اما مگه اون کتاب چی داره؟شاید همون کتاب زندگی جئون جونگکوک و تغییر بده..
...
×نظرت چیه بریم یکم خوش بگذرونیم؟
_ولی میخوام ادامه کتاب و بخونم
×میترسم اینقدر کتاب بخونی آخر سر دیوونه بشی
_اینجوری نگو ، تو نمیدونی خوندن کتاب برای من چقدر لذت بخشه
×خب حالا بگو اسم کتابت چیه؟
_فرصت دوباره..
×موضوعش چطوریه؟
_داستان درباره یه شاهزاده است که اسمش بکهیونه و اون عاشق خدمتکارش سوهیون میشه
×صبر کن اینا که هردو پسرن!
_درسته ، بکیهون عاشق سوهیون میشه و بهش ابراز علاقه میکنه و جالبتر اینجاست که سوهیون هم عاشق اون بوده!
×خب؟بعدش چی؟
_اونا مخفیانه باهم رابطه داشتن اما یکی از دختر ها که اسمش جیوو بوده و اتفاقا اون هم عاشق شاهزاده بوده حسادت میکنه و به پادشاه اطلاع میده...
جیهون با هیجان زیاد گفت:
×خب؟زود باش ادامه اش و بگو!!
_پادشاه حسابی عصبانی میشه و دستور میده تا اون خدمتکار و بکشن ، روز بعدش بکهیون و به صندلی میبندن و سوهیون و جلوی چشم های شاهزاده سر از بدنش جدا میکنن
×ف..فا/ک!جلوی بکیهون اون و میکشن؟!!
_درسته!
×ادامه اش چی؟!
_هنوز نخوندم تا همینجا خوندم
×واو...واجب شد منم کتابش و بخرم
جونگکوک لبخند ریزی زد و با خدافظی کوتاهی به خونه خودش رفت ، وقتی ده سالش بود توی تصادف پدر و مادرش و از دست داد و مادربزرگش تا هیجده سالگی بزرگش کرد و اون هم مرد جونگکوک خونه ای که قبلاً توش زندگی میکردن و حالا فقط برای جونگکوک بود پیدا کرد و شروع کرد به زندگی داخلش البته با کمی تغییر..
_آه...سرده
زمستان بود و برف نم نم شروع به به باریدن کرده بود و البته که هوا سرد بود! جونگکوک سریع بخاری رو روشن کرد و لباس هاش رو عوض کرد.
~~~~
به عنوان اولین پارت چطور بودد؟
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_تهکوک
part : ¹
ساعت حدود پنج صبح بود ، با کابوسی که دیده بود از خواب پرید دستی به چشم هاش کشید و عرق شقیقه اش و خشک کرد به سمت حموم رفت و آب رو باز کرد ، زیر آب رفت و چشم هاشو روی هم گذاشت آب داغ بود و باعث میشد کابوسش و فراموش کنه دوش ده دقیقه ای گرفت و حوله رو تنش کرد ، روی نان تست کمی مربا ریخت و بهش گاز زد بعد از خوردن کامل نان آغشته به مربا لیوان شیرموز رو یک نفس سر کشید و لباسش رو پوشید ، حالا ساعت شش بود گوشی ، کلید خانه و ایرپادش رو برداشت و داخل کیفش گذاشت
...
_صبح بخیر
×صبح تو هم بخیر
چند دقیقه ای گذشت که جیهون متوجه شد دوستش نسبت به روزای قبل ، زیادی ساکته.
×خوبی؟
_هوم
×هی زیادی ساکتی!چیشده؟
_چیزی نیست ، فقط خوابم میاد
×آه ، بیخیال گفتم چت شده!
پسر کوچکتر چشمی چرخوند و سرش و رو میز گذاشت و سعی کرد قبل از اینکه استاد وارد کلاس بشه بتونه یه چرت کوتاه بزنه که دقیقا همون لحظه استاد وارد شد.
÷سلام صبح بخیر
بچه ها صبح بخیر بی حوصله ای گفتن چون محض رضای مسیح ، کی ساعت هفت صبح حال دانشگاه اومدن داشت؟درسته هیچکس!
÷چقدر بی حوصله خیلی خب کافیه کتاب هاتون و باز کنید
بچه ها کتاب ها رو باز کردن و استاد مشغول درس دادن شد اما حواس جونگکوک کلا یه جای دیگه بود ، درسته حواسش سمت کتابی بود که تازگیا میخوند..اینقدر شیفته خط به خط اون کتاب شده بود که حتی فراموش کرد برای پرسش امروز کمی درس بخونه!
÷جئون؟حواست اینجاست؟
_چی؟بله استاد...
÷خوبه پس لطفا بلند شو تا ازت سوال بپرسم
جونگکوک با استرس بلند شد و کف دستای عرق کرده از اضطرابش و به شلوارش کشید و منتظر موند تا استادش ازش سوال بپرسه
استاد سوال ساده ای پرسید اما جونگکوک فقط خط های اون کتاب یادش اما پس از پنج دقیقه طاقت فرسا بالاخره جواب داد و خوشبختانه درست بود و استاد اجازه داد بشینه
بالاخره نفس حبس شده اش و بیرون فرستاد و روی صندلی نشست
_شانس آوردم..
×واقعا شانس آوردی ، مطمئن باش اگه اشتباه جواب میدادی اون ازت نمیگذشت و حتما ازت تعهد نامه میگرفت
_میدونم جیهون
×یه بار شد من و هیونگ صدا کنی؟
_بیخیال تو فقط یه ساعت از من بزرگتری!
×بازم
جونگکوک خنده ی آرومی کرد ، لحظه شماری میکرد زودتر برگرده خونه تا بتونه دوباره اون خط های جذاب اون کتاب و بخونه...اوه درسته همش کتاب...اما مگه اون کتاب چی داره؟شاید همون کتاب زندگی جئون جونگکوک و تغییر بده..
...
×نظرت چیه بریم یکم خوش بگذرونیم؟
_ولی میخوام ادامه کتاب و بخونم
×میترسم اینقدر کتاب بخونی آخر سر دیوونه بشی
_اینجوری نگو ، تو نمیدونی خوندن کتاب برای من چقدر لذت بخشه
×خب حالا بگو اسم کتابت چیه؟
_فرصت دوباره..
×موضوعش چطوریه؟
_داستان درباره یه شاهزاده است که اسمش بکهیونه و اون عاشق خدمتکارش سوهیون میشه
×صبر کن اینا که هردو پسرن!
_درسته ، بکیهون عاشق سوهیون میشه و بهش ابراز علاقه میکنه و جالبتر اینجاست که سوهیون هم عاشق اون بوده!
×خب؟بعدش چی؟
_اونا مخفیانه باهم رابطه داشتن اما یکی از دختر ها که اسمش جیوو بوده و اتفاقا اون هم عاشق شاهزاده بوده حسادت میکنه و به پادشاه اطلاع میده...
جیهون با هیجان زیاد گفت:
×خب؟زود باش ادامه اش و بگو!!
_پادشاه حسابی عصبانی میشه و دستور میده تا اون خدمتکار و بکشن ، روز بعدش بکهیون و به صندلی میبندن و سوهیون و جلوی چشم های شاهزاده سر از بدنش جدا میکنن
×ف..فا/ک!جلوی بکیهون اون و میکشن؟!!
_درسته!
×ادامه اش چی؟!
_هنوز نخوندم تا همینجا خوندم
×واو...واجب شد منم کتابش و بخرم
جونگکوک لبخند ریزی زد و با خدافظی کوتاهی به خونه خودش رفت ، وقتی ده سالش بود توی تصادف پدر و مادرش و از دست داد و مادربزرگش تا هیجده سالگی بزرگش کرد و اون هم مرد جونگکوک خونه ای که قبلاً توش زندگی میکردن و حالا فقط برای جونگکوک بود پیدا کرد و شروع کرد به زندگی داخلش البته با کمی تغییر..
_آه...سرده
زمستان بود و برف نم نم شروع به به باریدن کرده بود و البته که هوا سرد بود! جونگکوک سریع بخاری رو روشن کرد و لباس هاش رو عوض کرد.
~~~~
به عنوان اولین پارت چطور بودد؟
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_تهکوک
- ۸۳۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط