اسم: عشقی در تاریکی جنگل
اسم: عشقی در تاریکی جنگل
پارت ۹
(از زبان راوی)
هوا بعد از حرفهای لوسیفر دربارهی برادرش، کمی سنگینتر شده بود.
لوسیفر: «هی... نمیخواستم... معذرت میخوام.»
آلستور: «عذرخواهی نکن... حالا که فکرش را میکنم، میتونم جواب سؤالت رو بدم...»
لوسیفر تعجب کرد.
آلستور اشکهایش را پاک کرد و گفت: «اگه یادت باشه دربارهی یک شیء حرف زده بودیم... اون یک یادگاریه که مقدار زیادی از نیروی من توی اون محبوس شده؛ توسط کسی که اصلاً دل خوشی از گفتن اسمش ندارم. و الان ما باید اونو پیدا کنیم، چون روح مادرم توی اون شیء گیر کرده. مادرم چندین ساله که توی کُماست و اون یک شیء ویژهست که باید پیدا کنیم تا نجاتش بدم... خوب؟!»
لوسیفر: «واو... این واقعاً باورنکردنیه!»
آلستور: «چی؟!»
لوسیفر: «هیچی، هیچی!»
لوسیفر لبخندی سردرگم میزند و سرش را پایین میاندازد و به آتش خیره میشود که سوزشی را روی بدنش حس میکند؛ جایی آشنا که هنوز درد میکرد.
آلستور وقتی به بدن کوچکترِ لوسیفر نگاه میکرد، زخمها و چند کبودی که رو به بهبود بود ولی کاملاً مشخص بود، نظرش را جلب کرد.
سر انگشتش به یکی از آنها برخورد کرد. با همان صدای همیشگی و کنایهآمیزش گفت: «این خط و خشها به روحیهی کودکانهات نمیخوره... انگار با خرس جنگیدی.»
لوسیفر با قیافهای عصبی و بیخیال به آلستور نگاه کرد و آلستور لبخند موریانهای همیشگیاش را بر لب داشت.
لوسیفر: «با خرس نجنگیدم.»
آلستور: «با گراز؟ یا سگ وحشی؟»
لوسیفر: «با هیچی! میشه خفه شی؟»
آلستور: «معلومه که نه...»
لوسیفر: «دستور میدم ساکت شو.»
آلستور: «من از تو دستور نمیگیرم.»
لوسیفر: «هی!»
آلستور شانه بالا میاندازد و لبخندش عریضتر میشود.
لوسیفر: «تا حالا فکر نمیکردم اینقدر رو مُخ باشی.»
آلستور: «تازه کجاشو دیدی؟!»
بعد از خشک شدن لباسهایشان، آنها را میپوشند... هوا دیگر تاریک شده بود.
لوسیفر و آلستور پشت به هم خوابیده بودند. لوسیفر کمی عصبی بود و زیر لب غر میزد (آلستور خواب بود).
(از زبان لوسیفر)
لوسیفر: «مردیکهی مزخرف... خودش هم نمیدونه چی میخواد. روح مادرم توشه... از اون دشمن قدیمیِ رومخِ اون بوده؛ خوب اینا به من چه ربطی داره؟ کارِ پاک میشکست، با این نیومدم اینجا...»
(از زبان راوی)
آلستور که پشت به لوسیفر بود، چشمهایش را باز میکند و لبخند میزند: «کوتوله، صدات بیش از حد بلنده.»
موهای تن لوسیفر لحظهای سیخ میشود و از روی خجالت داد میزند: «مگه تو خواب نداری؟!»
آلستور: «هیس! نمیخوای که یه خرس بیاد هر دوتامون رو بخوره؟»
لوسیفر: «اییی...» لوسیفر غرغری میکند و میخوابد.
آلستور صاف میخوابد و از گوشهی چشمش به لوسیفر نگاه میکند. توی دلش میگوید: «...» (به شما چه که توی دلش چه گفت! 😂)
آلستور: «بامزهتر از چیزیه که فکر میکردم!» از حرف خودش خشکش میزند. برای اهریمنِ جنگل کمی ضایع بود که این کلمات را به زبان بیاورد.
صبح که بیدار میشوند... البته هنوز بیدار نشدهاند.
آلستور چشمهایش را باز میکند و حس سنگینی روی شکمش حس میکند. وقتی به شکمش نگاه میکند، پای لوسیفر را میبیند. لوسیفر آنقدر توی خواب چرخیده بود که یکی از پاهایش روی شکم آلستور افتاده بود. آلستور وقتی مینشیند، پاچهی شلوار لوسیفر را میگیرد و پایش را روی زمین میگذارد.
آلستور سری تکان میدهد و میگوید: «هی! بلند شو، باید راه بیفتیم.»
لوسیفر ناله میکند: «ولم کن... خوابم میآد.»
آلستور جلوتر میرود و درست بالای سر لوسیفر قرار میگیرد.
آلستور: «گفتم بلند شوووو.» با همان لحنِ آهنگینِ همیشگیاش کلمات را تکرار میکند.
لوسیفر وقتی چشمهایش را باز میکند، شوکه میشود و سرخ میشود؛ آلستور فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله دارد.
لوسیفر داد میزند و با کف دست توی صورت آلستور میکوبد: «هی! داری چه غلطی میکنی؟!»
آلستور روی زمین میافتد و همانجا میخکوب میشود: «تو منو یاد دخترهایی میندازی که نمیتونن فاصلهی کم رو تحمل کنن!»
لوسیفر: «چی؟! تو از کجا...؟»
آلستور: «یه چیزی وجود داره که یه جلد داره با یه عالم برگه... بهش میگن کتاب! هان، خودت رو جمع کن، باید راه بیفتیم.»
آلستور بلند شد و بیرون رفت.
لوسیفر: «گگگگگ...»
آلستور: «داری میآی؟»
لوسیفر بلند شد، سر راه کیف را برداشت و سمت آلستور دوید...
**ادامه دارد...**
پارت ۹
(از زبان راوی)
هوا بعد از حرفهای لوسیفر دربارهی برادرش، کمی سنگینتر شده بود.
لوسیفر: «هی... نمیخواستم... معذرت میخوام.»
آلستور: «عذرخواهی نکن... حالا که فکرش را میکنم، میتونم جواب سؤالت رو بدم...»
لوسیفر تعجب کرد.
آلستور اشکهایش را پاک کرد و گفت: «اگه یادت باشه دربارهی یک شیء حرف زده بودیم... اون یک یادگاریه که مقدار زیادی از نیروی من توی اون محبوس شده؛ توسط کسی که اصلاً دل خوشی از گفتن اسمش ندارم. و الان ما باید اونو پیدا کنیم، چون روح مادرم توی اون شیء گیر کرده. مادرم چندین ساله که توی کُماست و اون یک شیء ویژهست که باید پیدا کنیم تا نجاتش بدم... خوب؟!»
لوسیفر: «واو... این واقعاً باورنکردنیه!»
آلستور: «چی؟!»
لوسیفر: «هیچی، هیچی!»
لوسیفر لبخندی سردرگم میزند و سرش را پایین میاندازد و به آتش خیره میشود که سوزشی را روی بدنش حس میکند؛ جایی آشنا که هنوز درد میکرد.
آلستور وقتی به بدن کوچکترِ لوسیفر نگاه میکرد، زخمها و چند کبودی که رو به بهبود بود ولی کاملاً مشخص بود، نظرش را جلب کرد.
سر انگشتش به یکی از آنها برخورد کرد. با همان صدای همیشگی و کنایهآمیزش گفت: «این خط و خشها به روحیهی کودکانهات نمیخوره... انگار با خرس جنگیدی.»
لوسیفر با قیافهای عصبی و بیخیال به آلستور نگاه کرد و آلستور لبخند موریانهای همیشگیاش را بر لب داشت.
لوسیفر: «با خرس نجنگیدم.»
آلستور: «با گراز؟ یا سگ وحشی؟»
لوسیفر: «با هیچی! میشه خفه شی؟»
آلستور: «معلومه که نه...»
لوسیفر: «دستور میدم ساکت شو.»
آلستور: «من از تو دستور نمیگیرم.»
لوسیفر: «هی!»
آلستور شانه بالا میاندازد و لبخندش عریضتر میشود.
لوسیفر: «تا حالا فکر نمیکردم اینقدر رو مُخ باشی.»
آلستور: «تازه کجاشو دیدی؟!»
بعد از خشک شدن لباسهایشان، آنها را میپوشند... هوا دیگر تاریک شده بود.
لوسیفر و آلستور پشت به هم خوابیده بودند. لوسیفر کمی عصبی بود و زیر لب غر میزد (آلستور خواب بود).
(از زبان لوسیفر)
لوسیفر: «مردیکهی مزخرف... خودش هم نمیدونه چی میخواد. روح مادرم توشه... از اون دشمن قدیمیِ رومخِ اون بوده؛ خوب اینا به من چه ربطی داره؟ کارِ پاک میشکست، با این نیومدم اینجا...»
(از زبان راوی)
آلستور که پشت به لوسیفر بود، چشمهایش را باز میکند و لبخند میزند: «کوتوله، صدات بیش از حد بلنده.»
موهای تن لوسیفر لحظهای سیخ میشود و از روی خجالت داد میزند: «مگه تو خواب نداری؟!»
آلستور: «هیس! نمیخوای که یه خرس بیاد هر دوتامون رو بخوره؟»
لوسیفر: «اییی...» لوسیفر غرغری میکند و میخوابد.
آلستور صاف میخوابد و از گوشهی چشمش به لوسیفر نگاه میکند. توی دلش میگوید: «...» (به شما چه که توی دلش چه گفت! 😂)
آلستور: «بامزهتر از چیزیه که فکر میکردم!» از حرف خودش خشکش میزند. برای اهریمنِ جنگل کمی ضایع بود که این کلمات را به زبان بیاورد.
صبح که بیدار میشوند... البته هنوز بیدار نشدهاند.
آلستور چشمهایش را باز میکند و حس سنگینی روی شکمش حس میکند. وقتی به شکمش نگاه میکند، پای لوسیفر را میبیند. لوسیفر آنقدر توی خواب چرخیده بود که یکی از پاهایش روی شکم آلستور افتاده بود. آلستور وقتی مینشیند، پاچهی شلوار لوسیفر را میگیرد و پایش را روی زمین میگذارد.
آلستور سری تکان میدهد و میگوید: «هی! بلند شو، باید راه بیفتیم.»
لوسیفر ناله میکند: «ولم کن... خوابم میآد.»
آلستور جلوتر میرود و درست بالای سر لوسیفر قرار میگیرد.
آلستور: «گفتم بلند شوووو.» با همان لحنِ آهنگینِ همیشگیاش کلمات را تکرار میکند.
لوسیفر وقتی چشمهایش را باز میکند، شوکه میشود و سرخ میشود؛ آلستور فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله دارد.
لوسیفر داد میزند و با کف دست توی صورت آلستور میکوبد: «هی! داری چه غلطی میکنی؟!»
آلستور روی زمین میافتد و همانجا میخکوب میشود: «تو منو یاد دخترهایی میندازی که نمیتونن فاصلهی کم رو تحمل کنن!»
لوسیفر: «چی؟! تو از کجا...؟»
آلستور: «یه چیزی وجود داره که یه جلد داره با یه عالم برگه... بهش میگن کتاب! هان، خودت رو جمع کن، باید راه بیفتیم.»
آلستور بلند شد و بیرون رفت.
لوسیفر: «گگگگگ...»
آلستور: «داری میآی؟»
لوسیفر بلند شد، سر راه کیف را برداشت و سمت آلستور دوید...
**ادامه دارد...**
- ۱۹۰
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط