بدنبال افسانه هزاران سال را در کتاب تاریخ ورق زدم و به عه

بدنبال افسانه هزاران سال را در کتاب تاریخ ورق زدم و به عهد کهن برگشتم

سوار بر اسبی سپید و با شتاب بسوی قصر زن زیبای قصه شهر زاد قصه گو میرفتم

وقتی‌ که پادشاه در اوج لذت قصه را از زبان شهر زاد می‌‌شنید

و پیروز میدان می‌‌خواست قصه را به آخر برساند از ‌اسب خودم پیاده می‌شدم و به انتظار می‌‌نشستم

چون شهر زاد من اینجوری می‌‌خواست

پادشاه شکست خرده با ناله می‌‌خسبید شهر زاد پیروز مرا قهرمان قصه دیگری میگردانید
دیدگاه ها (۱)

#شاهنامه #۸#فریدون#ضحاک#نبردفریدون برای جنگ با ضحاک آماده شد...

ذوالفقار شریعت

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

آقای قالیباف حیف سردار که رفیقت بود کاشکی مثل سردار بودی ولی...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

♨️فعال شدن خط تخریب حمید رسایی انقلابی ترین نماینده مجلس توس...

احمق تر ازاصلاح طلبای خائن ندیدماصلاح طلبای غربگرا احمق اخه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط