پاییز بی تو پارت
«پاییز بی تو» — پارت ²
«فکر جونگکوک»
بعد از اون “مرسی” که از دهنم آروم بیرون اومد، یک سکوت قشنگ بینمون نشست.
سکوتی که نه سرد بود، نه خجالتآور… بیشتر شبیه این بود که پاییز هم نمیخواست وسطش حرف بزنه.
من داشتم به صورتحسابِ دستم نگاه میکردم، به همون وسیلهی کوچیکی که تازه گرفته بودم…
ولی در واقع ذهنم هیچجا نبود.
همهاش اون نگاه بود. همون لبخند کوتاهش.
جونگکوک:
«ممنون…»
تهیونگ یه لحظه مکث کرد، بعد انگار خیلی جدی اما بامزه توضیح بدهکار بود:
تهیونگ:
«عه… این همون خوراکیه مورد علاقه منه: شیر موز و شیر کاکائو.»
من بهش خیره شدم.
یعنی… آدمها اینقدر قشنگ جزئیات علاقهشون رو رو میکنن؟
باورم نمیشد که این چیز کوچیک—یه خوراکی—بتونه یه پل بشه بین آدمها.
جونگکوک:
«چه خاص و باحال…»
تهیونگ همونطور که به وسیله توی دستم نگاه میکرد، لبخندش نرمتر شد؛
انگار از خوشحالیِ خودش خجالت میکشید.
یه حس عجیبی توی دلم راه افتاد:
این که ممکنه از همین “چیزهای ساده” یه چیز بزرگ ساخته بشه.
بعد با صدای آرومی که محکم بود، گفت:
تهیونگ:
«بیا بریم کافه. با هم حرف بزنیم.»
و من…
بدون اینکه بفهمم چرا، فقط گفتم:
«باشه.»
«فکر تهیونگ»
وقتی دیدم جونگکوک چقدر سریع همون ترکیب شیر موز و کاکائو رو باور کرد، بیشتر مطمئن شدم که ما فقط تصادف نکردیم…
ما یه جور دعوتشدن بودیم به هم.
کافه رو که رفتیم، هوا از بیرون خنکتر بود، اما داخلش گرم.
پنجرهها نور کمجونیِ پاییز رو کشیده بودن داخل میز و لیوانها.
اون لحظه، همه چیز انگار آرومآروم برای “ما” تنظیم شده بود.
جونگکوک با همون خجالت کوچیکِ قشنگش حرف میزد—
و من از این خوشم میاومد که لحنش همزمان هم ساده بود هم عمیق.
به جای اینکه فقط غذا یا نوشیدنی بخوریم…
انگار داشتیم همدیگه رو کشف میکردیم.
سوالهای ریز، جوابهای آروم، و لبخندهایی که از وسط جملهها میپریدن بیرون.
اون شب خیلی طول نکشید…
اما تهش چیزی توی دلم موند که اسمش رو نمیتونستم بگم:
“میخوام دوباره ببینمش.”
و من به خودم قول دادم…
نه از اون قولهای بزرگ و الکی.
از اون قولهای واقعی که وقتی عمل میشن، آدم حس امنیت میگیره.
و یک هفته بعد…
ما “فقط همصحبت” نبودیم.
یک هفته بعد، کاپل شده بودیم.
همونقدر کوتاه و عجیب که انگار پاییز تازه تازه شروع شده بود…
ولی دل ما از قبل، جا گرفته بود.
«فکر جونگکوک»
بعد از اون “مرسی” که از دهنم آروم بیرون اومد، یک سکوت قشنگ بینمون نشست.
سکوتی که نه سرد بود، نه خجالتآور… بیشتر شبیه این بود که پاییز هم نمیخواست وسطش حرف بزنه.
من داشتم به صورتحسابِ دستم نگاه میکردم، به همون وسیلهی کوچیکی که تازه گرفته بودم…
ولی در واقع ذهنم هیچجا نبود.
همهاش اون نگاه بود. همون لبخند کوتاهش.
جونگکوک:
«ممنون…»
تهیونگ یه لحظه مکث کرد، بعد انگار خیلی جدی اما بامزه توضیح بدهکار بود:
تهیونگ:
«عه… این همون خوراکیه مورد علاقه منه: شیر موز و شیر کاکائو.»
من بهش خیره شدم.
یعنی… آدمها اینقدر قشنگ جزئیات علاقهشون رو رو میکنن؟
باورم نمیشد که این چیز کوچیک—یه خوراکی—بتونه یه پل بشه بین آدمها.
جونگکوک:
«چه خاص و باحال…»
تهیونگ همونطور که به وسیله توی دستم نگاه میکرد، لبخندش نرمتر شد؛
انگار از خوشحالیِ خودش خجالت میکشید.
یه حس عجیبی توی دلم راه افتاد:
این که ممکنه از همین “چیزهای ساده” یه چیز بزرگ ساخته بشه.
بعد با صدای آرومی که محکم بود، گفت:
تهیونگ:
«بیا بریم کافه. با هم حرف بزنیم.»
و من…
بدون اینکه بفهمم چرا، فقط گفتم:
«باشه.»
«فکر تهیونگ»
وقتی دیدم جونگکوک چقدر سریع همون ترکیب شیر موز و کاکائو رو باور کرد، بیشتر مطمئن شدم که ما فقط تصادف نکردیم…
ما یه جور دعوتشدن بودیم به هم.
کافه رو که رفتیم، هوا از بیرون خنکتر بود، اما داخلش گرم.
پنجرهها نور کمجونیِ پاییز رو کشیده بودن داخل میز و لیوانها.
اون لحظه، همه چیز انگار آرومآروم برای “ما” تنظیم شده بود.
جونگکوک با همون خجالت کوچیکِ قشنگش حرف میزد—
و من از این خوشم میاومد که لحنش همزمان هم ساده بود هم عمیق.
به جای اینکه فقط غذا یا نوشیدنی بخوریم…
انگار داشتیم همدیگه رو کشف میکردیم.
سوالهای ریز، جوابهای آروم، و لبخندهایی که از وسط جملهها میپریدن بیرون.
اون شب خیلی طول نکشید…
اما تهش چیزی توی دلم موند که اسمش رو نمیتونستم بگم:
“میخوام دوباره ببینمش.”
و من به خودم قول دادم…
نه از اون قولهای بزرگ و الکی.
از اون قولهای واقعی که وقتی عمل میشن، آدم حس امنیت میگیره.
و یک هفته بعد…
ما “فقط همصحبت” نبودیم.
یک هفته بعد، کاپل شده بودیم.
همونقدر کوتاه و عجیب که انگار پاییز تازه تازه شروع شده بود…
ولی دل ما از قبل، جا گرفته بود.
- ۷۰۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط