ان هم شخصیتی مانند استاد

ان هم شخصیتی مانند استاد
که ‌در انسانیتش تمام انانکه با او بوده اند تردید ندارند ...

رژینا به این‌ جا که رسید سرش را بر روی شانه رامینا گذاشت و باز گریه کرد ...
و گفت رامینا جان تو مانند خواهر استاد بودی . همیشه از هوش تو از صبر تو از تحمل تو از اینکه چقدر خانومی و از هزاران مرد با ارزش تر
برای من سخن میگفت گاهی انقدر از تو تعریف میکرد که حسادت میکردم
رامینا جان
تو باور میکنی مردی که اینگونه عاشقم بود بدون خبر دادن به من برود ؟
لوریس درست میگوید باید پیگیری کرد .
گریه های رژینا تمرکز را از همه گرفته بود
فضای اتاق پر از دود سیگار بود
از اشک های رژینا
چشم حاضران به اشک نشسته بود و
کسی حال خرف زدن نداشت ....
رامینا مثل همیشه
با ان ظرافت زیبای زنانه خود با ان مدیریت ذاتی و درایت خود
با احترام تمام سر رژینا را از شانه هایش برداشت و بلند شد در حالی که
موهای بلند و پر پشتش انچنان اشفته و پریشان بر شانه ها یش حکومت میکردند که شال ش قدرت حبس انها و
توان پوشیدن انها را نداشت

پاکت سیگارش را از درون کیفش برداشت و یک نخ سیگار اتش زد و کامی گرفت و در حالی دود ان را به محیط هدیه می داد و زیبای لبهایش را به رخ اسمان می کشید
گفت
رژینا جان . عزیز من . دوستان من . این چه وضعیت زشت و حال پریشانی است که به خود گرفته اید . مگر زبانم لال خبر مرگ استاد رسیده که گرد غم را بر صورت خود پاشیده اید
استاد بر میگردد
شاید استاد با این کار برای ما ازمونی برگذار کرده است تا بداند ما که همه از شاگردان کلاس درسش بوده ایم چقدر اموخته ایم چه مقدار قدرت مدیریت بحران داریم ... چه مقدار به اهداف جمعیت یاران پایبندیم .
ژینوس و مربم و وا لا بعد این سخنرانی رامینا برایش کف زدن که سایر یاران هم
همراهی کردند صدای کف فضای ماتم اتاق را بر هم ریخت
رامینا تشکر کرد و نشست
رژینا صورتش را بوسید و گفت همیشه برای من دلگرمی و تکیه گاهی ....رامینا دستان رژینا را کرفت و گفت از عاشقانه هایی که با استاد داشتی برای ما بگو البته نه با گریه من میدانم استاد بر میگرد . ما هیچ کدام نمیدانستیم که استاد اینگونه عاشق تو بوده است . در واقع عمق فاجعه را نمی دانستیم و بلند خندید
با صدای حنده کودکانه رامینا
جان دیگری به مجلس بخشیده شد و همه خندیدند
فرهاد گفت
رژینا خواهش میکنم این قصه ها را برای همسر من نگو
اگر بشنود تا اخر عمر باید مثل استاد باشم من مثل استاد مرد عشق و عاشقانه زندگی کردن نیستم
دکتر والا بلند خندید و گفت
ما نمی توانیم مانند استاد زن ذلیل باشیم او در زن ذلیلی یگانه دوران بود
صدای خنده در فضای اتاق پیچید
رژبنا که امیدی دیگر گرفته بود و گریه اش با صحبت های رامینا به خنده تغییر کرده بود گفت .....
پایان ۵
دیدگاه ها (۱)

مرسی از همتون تشکر میکنمرامینای عزیزم درست میگهشاید این رفتن...

رژینا گفت استادی که در کلاسش وقتی از اخلاق و شرف انسانیت سخ...

گفتم‌دیر وقت است رستوران هنوز باز است ؟استاد گفتبله تا ظرفها...

دکتر والا با ناراحتی ادامه داد باور کن اگر استاد برای تو پیر...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:65زمانی که خواست روی فایل کلیک کند تلفنش زنگ خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط