آن روز که من روی دل انگیز تو دیدم

آن روز که من روی دل انگیز تو دیدم
از بهر تو کباده ای از عشق کشیدم

چشمم چو به آن سلسله موی تو افتاد
با جان و تنِ خویش ، ناز تو خریدم

عشق تو گرفته است مرا در غل و زنجیر
آن چشم سیاهت بُود آن شاه کلیدم

مهر تو چو نقشی ، بر لوح دلم بست
عاشق شدم و از تو جز انکار ندیدم

گفتم به تو من حرف دلِ عاشق خود را
از جانب تو حرف وصالی نشنیدم

داغ تو چو بشکست مینای دلم را
دردی بسی تلخ تر از زهر چشیدم
دیدگاه ها (۲)

می نویسم باز یک شعر دِگر تا تو بدانیخط به خط قصه عاشق شدنم ر...

ای خیره به این خیره چه زیباست نگاهت !جانم به لب آمد چه فریبا...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط