رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۹
وارد یه کوچه شد که با فاصله ازش وارد شدم.
رو به روي یه در چرخید که واسه اینکه ضایع بازي
نشه ازش رد شدم.
کمی جلوتر جلوي یه ماشین پارك کردم و از آینه
بهش چشم دوختم.
چیزي نگذشت که به داخل اون خونه رفت شاید اینجا خونشه.
گوشیمو که از بس با زنگ خودشو کشته بود رو
برداشتم اما تا خواستم به مهرداد زنگ بزنم با کسی
که دیدم چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و
گوشیو کنارم انداختم.
آینه رو تنظیم کردم تا درست ببینمش چون شاید
اشتباه کرده باشم اما خود خود دزدش بود!
عصبانیت وجودمو پر کرد.
پس همه چیز زیر سر اون نیماي عوضیه!
باید حدسشو میزدیم.
به داخل که رفت گوشیمو برداشتم و به مهرداد زنگ
زدم.
یه بوق نخورده صداي عصبیش تو گوشم پیچید.
_کدوم
قبرستونی هستی مطهره؟
-ببین چی فهمیدم مهرداد خان... اون دختره به
نیما ربط داره، دیدمشون که رفتند توي یه خونه.
سکوت کرد اما کمی بعد غرید: مطمئنی درست
دیدي؟
-آره، مطمئنم.
-یعنی این دفعه واقعا اون کثافتو میکشم.
معترضانه گفتم: مهرداد؟
عصبی گفت: زود از اونحا دور شو، باشه؟
-باشه، نگران نباش الان راه میوفتم.
-خوبه.
بعدم تماسو قطع کرد.
گوشیو روي صندلی کنارم انداختم و ماشینو روشن
کردم.
تا خواستم حرکت کنم یه ماشین کنارم وایساد که
دلم هري ریخت.
شیشهش پایین کشیده شد که یه مرد رو دیدم.
کاغذیو به طرفم گرفت.
-سلام خانم، میشه بگید این آدرس کجاست؟
با اخم گفتم: من مال اینحا نیستم نمیدونم.
-خب حالا یه نگاه بندازید.
پوفی کشیدم و خم شدم.
کاغذو گرفتم اما یه دفعه مچمو گرفت که کل وجودم لرزید و داد زدم: چیکار میکنی؟
نگاهش سرد و خشن شد و به سمت خودش کشوندم
که با ترس داد زدم: کمک!
اما یه نفر دیگه پیاده شد و سریع به طرفم اومد.
در تقلا بودم که دستمو آزاد کنم.
با بغض داد زدم: کمک، کم...
اما اون مرده سریع بهم رسید و دستشو روي دهنم
گذاشت و از ماشین بیرون کشیدم که درد بدي توي
دلم پیچید و شروع کردم به تقلا کردن.
با اون هیکل گندش بدون اثر گذاري تقلاهام به
سمت ماشین بردم.
قلبم روي هزار میزد و بغض بدي گلومو میفشرد.
یه نفر دیگه پیاده شد و سوار ماشین مهرداد شد.
به زور توي ماشین انداختم و در رو بست.
خواستم داد بزنم ولی دستشو روي دهنم گذاشت و
خشن گفت: ببر صداتو وگرنه خودم اینکار رو می
کنم.
اشکهام روونه شدند و با ترس نگاهش کردم.
دیدم که جلوي همون خونه وایسادند.
همین که در باز شد وارد شدند که انگار واسه یه
لحظه قلبم دیگه نزد.
با دست لرزونم مانتومو توي مشتم گرفت.
خدایا کمکم کن.
وقتی ماشین وایساد مرده دهنمو ول کرد و از ماشین پیادم کرد.
به جلو کشوندم که با گریه شروع کردم به تقلا کردن
و داد زدم: ولم کن عوضی، ولم کن.
اما اون راحت میکشیدم.
مشت یخ کردمو روي دستش زدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۰_میگمولم کن... نمیشنوي؟اما عوضی ه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۱_سوئیچو بهش بده.غوله چشمی گفت و س...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۸سرمو به سینهش چسبوند و با بغض گفت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۷سري تکون داد و به سمت اون مسئول ر...

#رز_سفید_من#پارت_۱از دید جیمین... آلارم گوشیم زنگ خورد و برا...

عشق دردناکp¹⁹+خفعهههه شوووو سزای شما هرزه ها همینهیه شلاق دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط