سکسکه ام گرفته بود....

سکسکه ام گرفته بود....
گفتم مرا بترسان....
دستانم را ول کرد.....
نفسم
بند
آمد....
دیدگاه ها (۲)

به سر زلف تسلی نتوان كرد مرا دست گستاخ مرا بند قبا می‌بايد#ب...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

🌼 یکی از آقایان که نمی‌دانم الان مرحوم شده اند یا در قید حیا...

پارت ۲۵یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.جونگکوک از پشت سر ب...

عشق آن است که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سرِ ی...

Theft on the Wedding Contract NightPART:TWOلیان دستم را گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط