صحنه زوتوپیا ایستگاه پلیس مرکزی صبحگاهی پرجنبوجوش
صحنه ۱: زوتوپیا – ایستگاه پلیس مرکزی – صبحگاهی پرجنبوجوش
صحنه با نماهایی از شهر زوتوپیا شروع میشود. حیوانات مختلفی در خیابانها در حرکتند. دوربین به داخل ایستگاه پلیس میرود، جایی که جودی هاپس با انرژی مشغول بررسی پروندههاست و نیک وایلد با خونسردی پشت میزش قهوه مینوشد. ناگهان تلفن زنگ میزند.
جودی: (با هیجان) بله؟… چه؟ باز هم یک مورد؟ گوسفندی که ناگهان پنجههایش را نشان داده و سه تا جعبه پیتزا را پاره کرده؟… اوه خدای من. نیک، این چهارمین مورد این هفته است!
نیک: (با ابروهای بالا رفته) باز هم این «بحران شخصیتزدگی»؟ به نظر میرسه کسی دارد با احساسات مردم بازی میکند، هاپس.
در همین لحظه، یک ماشین نقلیه با طراحی مدرن پشت پنجره ایستگاه پلیس توقف میکند. رایلی (اکنون نوجوان) به همراه پنج عواطفش—شادی، غم، خشم، ترس و انزجار—از ماشین پیاده میشوند. شادی هیجانزده به شهر نگاه میکند.
شادی: واو! اینجا حتی از کنترل مرکزی ذهن هم رنگینتره!
غم: (با صدای آرام) اما همهشان ممکن است روز بدی داشته باشند… باید مراقب باشیم.
رایلی وارد ایستگاه پلیس میشود و خود را معرفی میکند.
جودی: (با تعجب) شما روانشناس احساسات از دنیای انسانها هستید؟ خوش آمدید! ما دقیقاً به کمک شما نیاز داریم.
---
🎵 موسیقی شروع میشود: «چه درون، چه بیرون»
(صحنه به صورت موزیکال تغییر میکند. حیوانات شهر زوتوپیا در خیابانها شروع به رقص میکنند. جودی و رایلی در مرکز صحنه میآیند و میخوانند.)
جودی:
دنیا پر است از نقشهایی که میبافیم
یک چهره بیرونی، هزار احساس درون
شاید به نظر برسی آرام و کوچک
اما درونت طوفانی است، پر از غرور
رایلی:
در کنترل مرکزی ذهن من
هر لحظه نبردی است، صلحی یا جنگ
غم و شادی، خشم و ترس
میسازند این من، جلو میروم رهبر این نفس
جودی و رایلی با هم:
چه درون، چه بیرون
هر کسی دوگانگیها را دارد
اما اگر ببینی قلبم را
میبینی که من هم تنها یک موجودم
با ترسها، با امیدها…
صحنه با تشویق حیوانات تمام میشود. ناگهان یک هشدار اضطراری در ایستگاه پلیس به صدا درمیآید.
---
صحنه با نماهایی از شهر زوتوپیا شروع میشود. حیوانات مختلفی در خیابانها در حرکتند. دوربین به داخل ایستگاه پلیس میرود، جایی که جودی هاپس با انرژی مشغول بررسی پروندههاست و نیک وایلد با خونسردی پشت میزش قهوه مینوشد. ناگهان تلفن زنگ میزند.
جودی: (با هیجان) بله؟… چه؟ باز هم یک مورد؟ گوسفندی که ناگهان پنجههایش را نشان داده و سه تا جعبه پیتزا را پاره کرده؟… اوه خدای من. نیک، این چهارمین مورد این هفته است!
نیک: (با ابروهای بالا رفته) باز هم این «بحران شخصیتزدگی»؟ به نظر میرسه کسی دارد با احساسات مردم بازی میکند، هاپس.
در همین لحظه، یک ماشین نقلیه با طراحی مدرن پشت پنجره ایستگاه پلیس توقف میکند. رایلی (اکنون نوجوان) به همراه پنج عواطفش—شادی، غم، خشم، ترس و انزجار—از ماشین پیاده میشوند. شادی هیجانزده به شهر نگاه میکند.
شادی: واو! اینجا حتی از کنترل مرکزی ذهن هم رنگینتره!
غم: (با صدای آرام) اما همهشان ممکن است روز بدی داشته باشند… باید مراقب باشیم.
رایلی وارد ایستگاه پلیس میشود و خود را معرفی میکند.
جودی: (با تعجب) شما روانشناس احساسات از دنیای انسانها هستید؟ خوش آمدید! ما دقیقاً به کمک شما نیاز داریم.
---
🎵 موسیقی شروع میشود: «چه درون، چه بیرون»
(صحنه به صورت موزیکال تغییر میکند. حیوانات شهر زوتوپیا در خیابانها شروع به رقص میکنند. جودی و رایلی در مرکز صحنه میآیند و میخوانند.)
جودی:
دنیا پر است از نقشهایی که میبافیم
یک چهره بیرونی، هزار احساس درون
شاید به نظر برسی آرام و کوچک
اما درونت طوفانی است، پر از غرور
رایلی:
در کنترل مرکزی ذهن من
هر لحظه نبردی است، صلحی یا جنگ
غم و شادی، خشم و ترس
میسازند این من، جلو میروم رهبر این نفس
جودی و رایلی با هم:
چه درون، چه بیرون
هر کسی دوگانگیها را دارد
اما اگر ببینی قلبم را
میبینی که من هم تنها یک موجودم
با ترسها، با امیدها…
صحنه با تشویق حیوانات تمام میشود. ناگهان یک هشدار اضطراری در ایستگاه پلیس به صدا درمیآید.
---
- ۵۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط