دریا بالا آمد

دریا بالا آمد
آنقدر که
در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم
شاید هم پنجره پایین رفت
تا دریا را به من نشان بدهد
بالاخره از این اتفاق ها می افتد
وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی
من به پرندگان حق می دهم
که نخوانند
همین طور به خورشید
که مضحک و منگ
مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...
دیدگاه ها (۱)

نگرﺍﻥ ﺗﺎﻭﻝ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺑﻮﺩﻡﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﺒﺮ ﻣﯿﺰﺩﯼ.ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮ...

آرام بر گونه هایم میلغزد:تاوان بی فکری های دیروزمکاشبیهوده ن...

اگر دری میان ما بودمی‌کوفتم درهم می‌کوفتماگر میان...

בلـــَم گرفتــﮧ…از همــﮧ ی بــی تفآوتــی هآ…از همــﮧ فــَرآم...

«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما م...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش دوم_ ریچل_به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط