اینکــه گاهــی دلــم می گیــرد . . .(!)

اینکــه گاهــی دلــم می گیــرد . . .(!)
گاهــی دستـــــــــانم به زندگـــــــی نمی رود
گاهــی یک حصار دورِ خــودم می بنـدم
و رویش مــی نویسیم :
تا اطلــاع ثانــوی
" خســته ام"
دلیــل نمــی شود کــه تـــو . . .
آمدنــت را به تعــویق بی انـــدازی
دلیــل نمی شود که هنــوز هم
زندگــی را برایِ تــو در بغچـه نگذاشتــه باشـم . . .
دلیـل نمی شــود که به شــانه ی دل شکستــه ها نزنــم و نگــویم :
عــزیز جان خـدا هست.. خــدا هست .. خــدا هست . . .
اصـلا هــمه ی این حــال هایِ لعــنتیِ لاعــلاج
چاشنــیِ زندگیســت . . .
و هیــچ دلیل نمــی شود
مــن باز به خــودم نیایــم (!)
باـز هم بـرایِ تو ننویـــسم
و میــانِ یک دــنیا اشــک
رویِ کاغـذِ خیس حــک نکنم :
چقـــدر جایِ شــانه هایت کــنارم خالیســت .
دیدگاه ها (۱)

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

و خلأ، آغازِ همه‌چیز است؛از همان‌جایی که آدمدیگر چیزی برای ا...

پروانه جان

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

من فقط ۱۶ سالمه، ولی از صد تا پیرمرد خسته‌تر و بی‌حال‌ترم… 😣...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط