گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی

گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود .
دیدگاه ها (۱۳)

عکاس جنگ برای صلح/ سعید فرجیتاریخ نشر : دوشنبه / ۲۱ دی ۱۳۹۴ک...

روز ۲۱ فوریه از طرف یونسکو به عنوان روز جهانی زبان مادری نام...

یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و...

خاطرات عشق از قانون های عام حافظه، که خود پیرو قانون های عام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط