« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »
« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »
« پارت : ۲۱ »
دو ماه از روزی که سویونگ رو افراد تهیونگ و کوک گرفتن میگذره .
داخل همین روز ها جونگکوک یه سر نخ از هیونجین پیدا کرد ، ولی چون تهیونگ حالش زیاد خوب نبود تصمیم گرفت خودش بره دنبالش .
یه شب تصمیم گرفت بره و افرادش رو با خودش برد .
به چند ساعت رسید به یه عمارت تاریک .
در حیاط عمارت باز بود ، پس کوک همراه با چهارتا از افرادش وارد حیاطِ عمارت شدن .
وقتی رفتن داخل هیچ چراغی روشن نبود و همه جا تاریک بود .
کوک : چراغ های گوشیتون رو روشن کنید اگه نمیخواین بمیرین ( سرد و آروم )
افرادش : چشم
همه چراغ های گوشیشون رو روشن کردن و به راه رفتن ادامه دادن .
همینطور که داشتن میرفتن کوک حس کرد افرادش پشتش نیستن .
برگشت و نگاه کرد هیچکس نبود .
وقتی دوباره برگشت و میخواست به راهش ادامه بده به یه نفر برخورد کرد.
؟ : منتظرت بودم خرگوش کوچولو ( نیشخند )
کوک : تو کی هستی ؟
کوک چند قدم عقب رفت ولی دستی دورش حلقه شد و اجازه بیشتر عقب رفتن رو بهش نداد .
؟ : فعلا نیازی نیست بدونی من کی هستم
؟ : اما باید به فکر جونت باشی چون اومدی داخل دام شیر وحشی
کوک : هه تو ؟ تو شیر وحشی هستی ؟ من وحشی در از تو رو رام کردم ( نیشخند )
؟ : منظورت کیم هست ؟ اون که چند ساله که دوستت داره ( نیشخند )
کوک : تو از کجا میشناسیش ؟ اصلا تو کی هستی ؟ چرا نمیگی ؟
؟ : گفتم که فعلا نیازی نیست بدونی
اون فَرد با یه حرکت دستش کوک رو بیهوش کرد .
پرنسسی بغلش کرد و بردش داخل یکی از اتاق های عمارت و گذاشتش روی تخت .
چند دقیقه کنار نشست و با لبخند به چهره فرشته گونهی جئون نگاه کرد .
دستش رو به سمت گونه اش دراز کرد و لمسش کرد .
که اَبروی کوک درهم پیچید .
فَرد دستش رو عقب کشید و اجازه داد جئون راحت و بدون اینکه کسی مزاحمش بشه بخوابه .
« سه ساعت بعد »
جونگکوک آروم چشماش رو باز کرد ، دور و برش رو نگاه کرد .
نمیدونست کجاست ، آخرین چیز که به ذهنش اومد این بود که وقتی وارد عمارت شد با یه نفر صحبت کرد و بعد بیهوش شد .
الان هم داخل یه اتاق تاریک بود.
از روی تخت بلند شد متوجه شد که از پنجره نور ماه به داخل اتاق تابیده میشه .
بخاطر همین تونست در رو پیدا کنه .
دستش رو گذاشت روی دستگیره درب اتاق دست رو فشار داد و در باز شد .
از اتاق بیرون اومد و هنوز هم همه عمارت تاریک بود .
داشت از پله ها پایین میرفت که یهو پاش پیچ خورد .
نزدیک به افتادن که یهو داخل هوا معلق شد .
یه نفر بغلش کرده بود .
کوک : ب..بزارم پایین ( عصبی )
؟ : هیس ساکت
اون فرد جونگکوک رو برگردوند به اتاقش و گذاشتش روی تخت .
بالاخره جونگکوک تونست صورتش رو ببینه ، اون هیونجین بود .
کوک : تو!! مردیکه حرومزاده تو چرا منو گرفتی ؟ ( عصبیییی و دادددد )
هیونجین : اوه پس فهمیدی ( نیشخند )
کوک : خفه شو چرا منو گرفتی ؟ ( عصبی و داد )
هیونجین : چطوره خودت حدس بزنی که چرا اینجایی ؟ یک چون دوستت داشتم میخواستم کنار خودم نگهت دارم ، دو چون میخواستم ازت استفاده کنم تا تهیونگ رو تسلیم کنم ، کدومش هست بنظرت ها ؟؟ ( پوزخند )
هیونجین پوزخندی زد و سرش رو کَج کرد و منتظر جواب جونگکوک موند .
کوک : هیونجین من تو رو میشناسم میخوای منو بازی بدی که آخرش هم به هدفت برسی
هیونجین : اوه ، ولی من اینطور فکر نمیکنم ( نیشخند )
هیونجین دستش رو به سمت گونهی کوک برد .
آروم نوازش کرد .
هیونجین : خوشگل و کیوت تر از چیزی هستی که فکر میکردم ( نیشخند )
کوک دستش رو کنار زد و با عصبانیت شروع به صحبت کردن کرد .
کوک : خفه شو ، مردیکه کثافت ( داد )
هیونجین مچ دست کوک رو گرفت و چسبوندش به بالشت روی تخت و دستش رو بالای سرش پین کرد .
هیونجین : خرگوش کوچولو چرا یاد نگرفتی که به بزرگترت توهین نکنی ؟ ( نیشخند )
کوک دستش که داخل مشت هیونجین بود رو تکون داد ولی مچ دستش درد گرفت .
کوک : دستمو ول کن وگرنه--
هیونجین اجازه صحبت کردن رو بهش نداد .
لبش رو بوسید و بعد چندمین ازش جدا شد .
کوک : ت..تو!! الان چه غلطی خوردی ؟ ( تعجب عصبییی )
هیونجین انگشت شصتش رو روی لب خودش کشید و نگاهی به کوک انداخت .
هیونجین : واقعا خیلی شیرینی ، چیه مگه کیم تو رو تاحالا نبوسیده بود ؟ ( نیشخند )
هیونجین : راستی تو مگه مافیا نیستی ؟ پس چرا راحت دستت درد میگیره ؟ چجوری تفنگ به اون سنگینی رو دستت میگیری ( پوزخند و مسخره کردن )
کوک : اگه بخوام تو کثافت رو بکشم حاضرم سنگینی اون تفنگ رو هم تحمل کنم ( عصبییی و دادددد )
هیونجین بلند خندید .
در همین حین یکی از افرادش وارد اتاق شد .....
« پارت : ۲۱ »
دو ماه از روزی که سویونگ رو افراد تهیونگ و کوک گرفتن میگذره .
داخل همین روز ها جونگکوک یه سر نخ از هیونجین پیدا کرد ، ولی چون تهیونگ حالش زیاد خوب نبود تصمیم گرفت خودش بره دنبالش .
یه شب تصمیم گرفت بره و افرادش رو با خودش برد .
به چند ساعت رسید به یه عمارت تاریک .
در حیاط عمارت باز بود ، پس کوک همراه با چهارتا از افرادش وارد حیاطِ عمارت شدن .
وقتی رفتن داخل هیچ چراغی روشن نبود و همه جا تاریک بود .
کوک : چراغ های گوشیتون رو روشن کنید اگه نمیخواین بمیرین ( سرد و آروم )
افرادش : چشم
همه چراغ های گوشیشون رو روشن کردن و به راه رفتن ادامه دادن .
همینطور که داشتن میرفتن کوک حس کرد افرادش پشتش نیستن .
برگشت و نگاه کرد هیچکس نبود .
وقتی دوباره برگشت و میخواست به راهش ادامه بده به یه نفر برخورد کرد.
؟ : منتظرت بودم خرگوش کوچولو ( نیشخند )
کوک : تو کی هستی ؟
کوک چند قدم عقب رفت ولی دستی دورش حلقه شد و اجازه بیشتر عقب رفتن رو بهش نداد .
؟ : فعلا نیازی نیست بدونی من کی هستم
؟ : اما باید به فکر جونت باشی چون اومدی داخل دام شیر وحشی
کوک : هه تو ؟ تو شیر وحشی هستی ؟ من وحشی در از تو رو رام کردم ( نیشخند )
؟ : منظورت کیم هست ؟ اون که چند ساله که دوستت داره ( نیشخند )
کوک : تو از کجا میشناسیش ؟ اصلا تو کی هستی ؟ چرا نمیگی ؟
؟ : گفتم که فعلا نیازی نیست بدونی
اون فَرد با یه حرکت دستش کوک رو بیهوش کرد .
پرنسسی بغلش کرد و بردش داخل یکی از اتاق های عمارت و گذاشتش روی تخت .
چند دقیقه کنار نشست و با لبخند به چهره فرشته گونهی جئون نگاه کرد .
دستش رو به سمت گونه اش دراز کرد و لمسش کرد .
که اَبروی کوک درهم پیچید .
فَرد دستش رو عقب کشید و اجازه داد جئون راحت و بدون اینکه کسی مزاحمش بشه بخوابه .
« سه ساعت بعد »
جونگکوک آروم چشماش رو باز کرد ، دور و برش رو نگاه کرد .
نمیدونست کجاست ، آخرین چیز که به ذهنش اومد این بود که وقتی وارد عمارت شد با یه نفر صحبت کرد و بعد بیهوش شد .
الان هم داخل یه اتاق تاریک بود.
از روی تخت بلند شد متوجه شد که از پنجره نور ماه به داخل اتاق تابیده میشه .
بخاطر همین تونست در رو پیدا کنه .
دستش رو گذاشت روی دستگیره درب اتاق دست رو فشار داد و در باز شد .
از اتاق بیرون اومد و هنوز هم همه عمارت تاریک بود .
داشت از پله ها پایین میرفت که یهو پاش پیچ خورد .
نزدیک به افتادن که یهو داخل هوا معلق شد .
یه نفر بغلش کرده بود .
کوک : ب..بزارم پایین ( عصبی )
؟ : هیس ساکت
اون فرد جونگکوک رو برگردوند به اتاقش و گذاشتش روی تخت .
بالاخره جونگکوک تونست صورتش رو ببینه ، اون هیونجین بود .
کوک : تو!! مردیکه حرومزاده تو چرا منو گرفتی ؟ ( عصبیییی و دادددد )
هیونجین : اوه پس فهمیدی ( نیشخند )
کوک : خفه شو چرا منو گرفتی ؟ ( عصبی و داد )
هیونجین : چطوره خودت حدس بزنی که چرا اینجایی ؟ یک چون دوستت داشتم میخواستم کنار خودم نگهت دارم ، دو چون میخواستم ازت استفاده کنم تا تهیونگ رو تسلیم کنم ، کدومش هست بنظرت ها ؟؟ ( پوزخند )
هیونجین پوزخندی زد و سرش رو کَج کرد و منتظر جواب جونگکوک موند .
کوک : هیونجین من تو رو میشناسم میخوای منو بازی بدی که آخرش هم به هدفت برسی
هیونجین : اوه ، ولی من اینطور فکر نمیکنم ( نیشخند )
هیونجین دستش رو به سمت گونهی کوک برد .
آروم نوازش کرد .
هیونجین : خوشگل و کیوت تر از چیزی هستی که فکر میکردم ( نیشخند )
کوک دستش رو کنار زد و با عصبانیت شروع به صحبت کردن کرد .
کوک : خفه شو ، مردیکه کثافت ( داد )
هیونجین مچ دست کوک رو گرفت و چسبوندش به بالشت روی تخت و دستش رو بالای سرش پین کرد .
هیونجین : خرگوش کوچولو چرا یاد نگرفتی که به بزرگترت توهین نکنی ؟ ( نیشخند )
کوک دستش که داخل مشت هیونجین بود رو تکون داد ولی مچ دستش درد گرفت .
کوک : دستمو ول کن وگرنه--
هیونجین اجازه صحبت کردن رو بهش نداد .
لبش رو بوسید و بعد چندمین ازش جدا شد .
کوک : ت..تو!! الان چه غلطی خوردی ؟ ( تعجب عصبییی )
هیونجین انگشت شصتش رو روی لب خودش کشید و نگاهی به کوک انداخت .
هیونجین : واقعا خیلی شیرینی ، چیه مگه کیم تو رو تاحالا نبوسیده بود ؟ ( نیشخند )
هیونجین : راستی تو مگه مافیا نیستی ؟ پس چرا راحت دستت درد میگیره ؟ چجوری تفنگ به اون سنگینی رو دستت میگیری ( پوزخند و مسخره کردن )
کوک : اگه بخوام تو کثافت رو بکشم حاضرم سنگینی اون تفنگ رو هم تحمل کنم ( عصبییی و دادددد )
هیونجین بلند خندید .
در همین حین یکی از افرادش وارد اتاق شد .....
- ۳.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط