★彡 Part 59 彡★
★彡 Part 59 彡★
( رینا )
موندنی میمونه و رفتنی باید بره.
من هم رفتنی بودم که باید میرفت.
این چیزی بود که تو کل این مدت فراموش کرده بودم.
عشق من به تهیونگ کاملا ناسازگار بود.
هه، من یه آدم عادی و اون، یه میلیارد. یه آدم مشهور.
من به دردش نمیخورم.
اینو قبول کردم.
بارها و بارها.
وقتی دیشب توی آغوشش بودم.
وقتی که امروز صبح برای اولین بار من رو بوسید.
هربار قلبم فشرده میشد.
اون مال من نبود و من هم مال اون نبودم.
این قضیه که ما برای هم نیستیم یه حقیقته.
حقیقت محض.
حقیقتی که بارها انکارش کردم.
حقیقتی که فکر می کردم با گذر زمان تغییر میکنه.
حقیقتی که دوست داشتم دروغین بود.
حقیقتی که بار ها قلبم رو به درد آورد.
حالا من اینجام.
تا یه چیزایی رو روشن کنم و بعدش، برای همیشه اینجا رو ترک کنم.
تهیونگ باید میفهمید پدرش کی بود و با زندگیه من چیکار کرد.
باید میفهمید پدرش عامل بدبختی امروز منه.
هربار که به این موضوع نگاه میکردم اشک داخل چشم هام حلقه میزد.
قلبم فشرده میشد و بدتر از همه، تهیونگ برام غریبه میشد.
من میدونستم اون لی سوک رو از کجا میشناسه. خود دایی عزیزم بهم گفت!
اما میخواستم از زبان خودش بشنوم.
و اون هم، باید بدبختی که پدرش برام به ارمغان آورد رو از زبان خودم می شنید.
و افسوس که تهیونگ، هیچوقت مال من نمیشه.
( رینا )
موندنی میمونه و رفتنی باید بره.
من هم رفتنی بودم که باید میرفت.
این چیزی بود که تو کل این مدت فراموش کرده بودم.
عشق من به تهیونگ کاملا ناسازگار بود.
هه، من یه آدم عادی و اون، یه میلیارد. یه آدم مشهور.
من به دردش نمیخورم.
اینو قبول کردم.
بارها و بارها.
وقتی دیشب توی آغوشش بودم.
وقتی که امروز صبح برای اولین بار من رو بوسید.
هربار قلبم فشرده میشد.
اون مال من نبود و من هم مال اون نبودم.
این قضیه که ما برای هم نیستیم یه حقیقته.
حقیقت محض.
حقیقتی که بارها انکارش کردم.
حقیقتی که فکر می کردم با گذر زمان تغییر میکنه.
حقیقتی که دوست داشتم دروغین بود.
حقیقتی که بار ها قلبم رو به درد آورد.
حالا من اینجام.
تا یه چیزایی رو روشن کنم و بعدش، برای همیشه اینجا رو ترک کنم.
تهیونگ باید میفهمید پدرش کی بود و با زندگیه من چیکار کرد.
باید میفهمید پدرش عامل بدبختی امروز منه.
هربار که به این موضوع نگاه میکردم اشک داخل چشم هام حلقه میزد.
قلبم فشرده میشد و بدتر از همه، تهیونگ برام غریبه میشد.
من میدونستم اون لی سوک رو از کجا میشناسه. خود دایی عزیزم بهم گفت!
اما میخواستم از زبان خودش بشنوم.
و اون هم، باید بدبختی که پدرش برام به ارمغان آورد رو از زبان خودم می شنید.
و افسوس که تهیونگ، هیچوقت مال من نمیشه.
- ۱.۷k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط