از اون انرژی بی‌حد جی-هوپ، از اون جسارت تهیونگ، یا شاید ا

از اون انرژی بی‌حد جی-هوپ، از اون جسارت تهیونگ، یا شاید از خودِ اون حس خاصی که موقع دیدن جیمین داشتی.

بالاخره نوشتی:

“سلام جیمین. بالاخره رسیدم خونه. وقتشه بیشتر حرف بزنیم؟ 😉”

دکمه ارسال رو زدی. قلبت توی دهنت می‌کوبید. انگار که یه بمب ساعتی رو فعال کرده باشی. گوشی رو توی دستت گرفتی و خیره شدی به صفحه. هر لحظه منتظر بودی یه اتفاقی بیفته. منتظر پاسخی از کسی که انگار از خیلی قبل‌تر، منتظر همین لحظه بود.دقایق کش‌دار شدن. هر ثانیه مثل یه دقیقه طول می‌کشید. هوا هنوز گرم بود، اما یه حس هیجان سردی توی وجودت وول می‌خورد. آیا جواب می‌داد؟ آیا این فقط یه حرف گذرا بود؟ یا واقعاً…

ناگهان، صفحه گوشی روشن شد. یه پیام جدید. از یه شماره ناشناس… نه، شماره‌ی آشنا. همون شماره‌ای که جیمین نوشته بود.

با دست‌های لرزان پیام رو باز کردی:

“سلام. بالاخره. فکر می‌کردم هیچ‌وقت بهم زنگ نمی‌زنی. 😉 اتفاقاً منم تازه رسیدم خونه. وقتشه که شروع کنیم.”

یه لبخند گشاد روی لبت نشست. اون علامت چشمک توی پیام تو، انگار که جیمین روتشویق کرده بود که جسورتر باشه. و اون حالا، جسورتر از همیشه جواب داده بود.

“شروع کنیم؟ چطوری؟” پیام بعدی رو فرستادی، با همون لحن شیطنت‌آمیز.

چند ثانیه‌ی بعد، گوشی زنگ خورد. همون شماره. با تردید جواب دادی.

“چطوری؟ شاید با یه تماس تصویری؟ تا ببینم اون چشمک توی پیامت واقعاً چقدر شیطنت داره.” صدای جیمین، گرم و پر از کنجکاوی، از پشت گوشی اومد
دیدگاه ها (۱)

گذاشت و با یه حالت جدی و در عین حال بامزه گفت: “پس، باید موا...

آلبوم رو که بهش دادی، فقط امضا زد و کنارش یه نت موسیقی کشید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط