ظهور ازدواج پارت
ظهور ازدواج پارت ۵۶۵
باید برای پیدا کردن این راز لعنتی سریع تر عمل میکردم.. به حدي بي قرار و مضطرب شده بودم که حالم داشت از خودم و این زندگی نکبت بهم میخورد. اشفته و مضطرب رفتم سراغ وکیل سابق پدرم و ازش ادرس یا شماره کسایی رو خواستم که فین دوناتو رو میشناختن و یا باهاش دوست بودن كلي وقتم رو گرفت و فك كرد و بعد به هزار نفر زنگ زد تا بالاخره یه ادرس تق و لق برام پیدا کرد. آدرس خونه دوست قدیمی فین و خانواده اش که حتي ممکن بود از اینجا رفته باشن.. اما چاره ي ديگه اي جز پيروي از این احتمالات نداشتم.. تند و بدون مکث رفتم سمت ادرس.. دیگه واقعا تحمل این راز سخت شده بود.. حالا معلومه که وارث فين دوناتو يعني كسي که مادرم روزنامه مرگش رو نگه داشته منو میشناسه.. مضطرب جلوي خونه باغ بزرگي از تاکسي پياده شدم.. چقدر قشنگه... پشت درب فلزی سفیدش یه حیاط خیلی بزرگ بود و بعد به ويلاي شيك سه طبقه و دور تا دور حیاط بزرگ و سنگفرش شده خونه پر از گل و بوته و درخت بود و به شدت سرسبز.. عین بهشت بود. باز آدرس رو چک کردم و رفتم جلو انگار همینجاست.. مضطرب دستم رو بالا بردم و زنگ رو فشردم که مردی از پشتم گفت: با کی کار دارین؟ هول و ترسیده چرخیدم عقب. یه مرد مسن پشت سرم بود که به عصاي قهوه اي تيره اش تکیه داده بود و موشکافانه نگام میکرد تند :گفتم من من با اقاي و مضطرب برگه توی دستم رو نگاه کردم و سریع گفتم با اقاي مکس الیستر; کار داشتم.. لبخند پدرانه اي زد و گفت ترسوندمت دخترم...نترس...متاسفم..من مكس اليسترم. چه کمکی از دستم بر میاد؟ تند لبخند زدم و گفتم شما قاضي فين دوناتو رو میشناختین درسته؟ لبخندش شل شد و جدي گفت: چطور؟
لبخندش شل شد و جدي گفت:چطور؟ سریع گفتم: من میدونم شما از دوستان خانوادگیش بودین و من واقعا به كمك شما نیاز دارم چشماشو باريك كرد و اومد جلو و کلید انداخت تو در و بازش کرد و :گفت به نظر خبرنگار نمیای تند گفتم نیستم. من اسمم الا بيكره و باور كنين سوالاتی که ازتون دارم قرار نیست هیچ جا چاپ بشه.. فقط قراره مشكل منو حل کنه... و با خواهش و ملتمس نگاش کردم و گفتم: لطفا.. مسئله خيلي برام مهمه ... لبخند باریکي زد و گفت: ازت خوشم میاد و در رو بیشتر باز کرد و تعارف زد برم تو.. با اشتیاق ريزي لبخند درمونده اي زدم و تند رفتم تو... در رو بست و در حالیکه اهسته عصا میزد و راه میرفت گفت: خوب.. قضیه چیه؟ چرا بعد این همه سال دنبال فین میگردي؟ نفسم رو بیرون دادم و به اطراف نگاه کردم و گفتم:شما میدونستین اقاي دوناتو په مرکز خیریه داشته؟ مکس-اره..میدونستم. اشفته گفتم اون مرکز خیریه بدون اینکه من بدونم و بفهمم به اسم من شده.. متعجب و گنگ نگام کرد
باید برای پیدا کردن این راز لعنتی سریع تر عمل میکردم.. به حدي بي قرار و مضطرب شده بودم که حالم داشت از خودم و این زندگی نکبت بهم میخورد. اشفته و مضطرب رفتم سراغ وکیل سابق پدرم و ازش ادرس یا شماره کسایی رو خواستم که فین دوناتو رو میشناختن و یا باهاش دوست بودن كلي وقتم رو گرفت و فك كرد و بعد به هزار نفر زنگ زد تا بالاخره یه ادرس تق و لق برام پیدا کرد. آدرس خونه دوست قدیمی فین و خانواده اش که حتي ممکن بود از اینجا رفته باشن.. اما چاره ي ديگه اي جز پيروي از این احتمالات نداشتم.. تند و بدون مکث رفتم سمت ادرس.. دیگه واقعا تحمل این راز سخت شده بود.. حالا معلومه که وارث فين دوناتو يعني كسي که مادرم روزنامه مرگش رو نگه داشته منو میشناسه.. مضطرب جلوي خونه باغ بزرگي از تاکسي پياده شدم.. چقدر قشنگه... پشت درب فلزی سفیدش یه حیاط خیلی بزرگ بود و بعد به ويلاي شيك سه طبقه و دور تا دور حیاط بزرگ و سنگفرش شده خونه پر از گل و بوته و درخت بود و به شدت سرسبز.. عین بهشت بود. باز آدرس رو چک کردم و رفتم جلو انگار همینجاست.. مضطرب دستم رو بالا بردم و زنگ رو فشردم که مردی از پشتم گفت: با کی کار دارین؟ هول و ترسیده چرخیدم عقب. یه مرد مسن پشت سرم بود که به عصاي قهوه اي تيره اش تکیه داده بود و موشکافانه نگام میکرد تند :گفتم من من با اقاي و مضطرب برگه توی دستم رو نگاه کردم و سریع گفتم با اقاي مکس الیستر; کار داشتم.. لبخند پدرانه اي زد و گفت ترسوندمت دخترم...نترس...متاسفم..من مكس اليسترم. چه کمکی از دستم بر میاد؟ تند لبخند زدم و گفتم شما قاضي فين دوناتو رو میشناختین درسته؟ لبخندش شل شد و جدي گفت: چطور؟
لبخندش شل شد و جدي گفت:چطور؟ سریع گفتم: من میدونم شما از دوستان خانوادگیش بودین و من واقعا به كمك شما نیاز دارم چشماشو باريك كرد و اومد جلو و کلید انداخت تو در و بازش کرد و :گفت به نظر خبرنگار نمیای تند گفتم نیستم. من اسمم الا بيكره و باور كنين سوالاتی که ازتون دارم قرار نیست هیچ جا چاپ بشه.. فقط قراره مشكل منو حل کنه... و با خواهش و ملتمس نگاش کردم و گفتم: لطفا.. مسئله خيلي برام مهمه ... لبخند باریکي زد و گفت: ازت خوشم میاد و در رو بیشتر باز کرد و تعارف زد برم تو.. با اشتیاق ريزي لبخند درمونده اي زدم و تند رفتم تو... در رو بست و در حالیکه اهسته عصا میزد و راه میرفت گفت: خوب.. قضیه چیه؟ چرا بعد این همه سال دنبال فین میگردي؟ نفسم رو بیرون دادم و به اطراف نگاه کردم و گفتم:شما میدونستین اقاي دوناتو په مرکز خیریه داشته؟ مکس-اره..میدونستم. اشفته گفتم اون مرکز خیریه بدون اینکه من بدونم و بفهمم به اسم من شده.. متعجب و گنگ نگام کرد
- ۳.۶k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط