در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیست

در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیست
که حتی سایـه ای دارم ک دیگر پـا به پایم نیست

مَـرا بگذار و بگذر کنج ایـن زندان تنـهایی
مَـن از فریاد زندانبان شنیدم این سزایم نیست

بـه هرکس شکوه ای کردم سکوتش را نصیبم کرد
تمـاشا کن که حتی کوه شهرم هم صدایـم نیست

در آغوشش بخواب امـا بدان هم بستر دردم
که از جنس تـو آغوشی برای گریه هایم نیست

ببـین داغ جدایی لاله ای شد بَـر مَـزار مَـن
که بـا حسرت بگویم مرگ آری انتهایم نیست
دیدگاه ها (۱)

شکست نور

در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیستکه حتی سایـه ای دارم...

"حرفی بزن که حال و هوایم عوض شودلحنی که مانده توی صدایم عوض ...

✍️ ایرانِ عزیز | اشتیاقِ آغوش شهادت📢 بازخوانی مجموعه اشعار خ...

داردصدایت میزنم...بشنوصدایم را! بیرون بکش اززندگی ومرگ پایم ...

زني را مي شناسم منکه در يک گوشه ي خانهميان شستن و پختندرون آ...

سلام ای هیبت درمه! اگرازحال من پرسیملالی نیست جزدوری دستان ت...

فریبا شش بلوکی

زنی را می شناسم منکه شوق بال و پر داردولی از بس که پُر شور ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط