I can be myself with him
I can be myself with him
Part²⁹
اروم زدم به بازوی تهیونگ:
-بس کن(خیلی اروم)
مایلو:قبوله..اون باید با من مسابقه بده(اشاره به نیلسو) اسمم مایلوعه..خوشبختم!
-منم نیلسو ام
تهیونگ کلید ماشین رو بهم داد..با استرس سوار شدم
پشت خط شروع وایسادم..داور بین من و مایلو وایساد
تفنگ رو بالا اورد..با تیری که به هوا زد،مسابقه شروع شد
مسیر پر از پیچ بود و اصلا مسیر صاف نداشت..خیلی از من جلوتر بود..تصمیم گرفتم یه کاری انجام بدم
سرعت رو بیشتر کردم..توی کسری از ثانیه بهش رسیدم..فرمون رو چرخوندم و سریع روبهروی مایلو قرار گرفتم
دنده رو عوض کردم و دنده عقب رفتم..اصلا نمیتونست ازم رد بشه..با حرص نگاهم میکرد
نزدیک خط پایان بود..سریع برعکس شدم و از خط پایان عبور کردم
ماشین رو یهجا پارک کردم..تهیونگ اومد نزدیکم و با افتخار بهم نگاه میکرد
-دیدی چیکار کردم؟
+عالی بودی دختر
و گونهام رو بوسید
لعنتی_
چطوری میتونه از خود بیخودم کنه؟خب شاید مسته!
مایلو پیاده شد..روبهروی تهیونگ ایستاد
سکوتی بینشون بود که از هر حرفی خطرناک تر بود
+حالا نوبت توعه..چی بهم میدی؟ماشینسوار افسانهای که از یه دختر باختی؟
مایلو:من چیزی بهت نمیدم..قراری نداشتیم
داور:طبق قانون..در عزای باخت و نگفتن قرارداد،بازنده باید ۵میلیون وون به برنده بدهد
مایلو با قیافهای که ازش دود بلند میشد،پول رو بهم داد..به تهیونگ اشاره کردم که یعنی به اون بده،نه به من!
تهیونگ پولو گرفت..سوار ماشین شدیم و سمت خونهام حرکت کردیم
رسیدیم..از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم..در خونه رو باز کردم
رفت و روی کاناپه نشست..لباسمو با یه تاپوشلوارک عوض کردم و صورتمو شستم..موهامو گوجهای بستم
وارد اشپزخونه شدم..میخواستم براش سوپ خماری درست کنم
۳۰دقیقه گذشت..سوپ رو توی سینی گذاشتم و براش بردم
خوابش برده بود..روی مبل خوابیده بود..سوپ رو روی میز جلوی کاناپه گذاشتم و خودم کنارش نشستم
چرا انقدر صورتش متقارنه؟..اروم تکونش دادم..چندباری صداش زدم تا بالاخره بیدار شد
از اونجایی که اگر فردا بیدار بشه با سردرده،به نظرم بهتره الان سوپ رو بخوره
سوپ رو جلوش گرفتم..اولین قاشق رو خورد
چشماش برق زد
+خودت درست کردی؟
-اوهوم
+دستپختت مثل مامانمه
غم توی صداش رو حس کردم..لبخندی زدم
سوپ رو تموم کرد..خیلی خسته بود
بازوش گرفتم و سمت اتاقم بردمش
توی کشو دنبال چیزی گشتم که بتونه بپوشه
بعد از ۱۵دقیقه،یه تیشرت خیلییی بزرگ،البته برای من،پیدا کردم..بهش دادم..بدون هیچ خجالتی جلوم لباسشو عوض کردم
سریع دستمو روی چشمام گذاشتم..صدای خندهاش اومد
-تموم شد؟
+اره(خنده)
-با فاصله ی مناسب،روی تخت میخوابیم..شیرفهم شد؟
+بله قربان..میدونی اگه کسی باهام اینطوری حرف میزد الان میکشتمش؟
خندیدم..یه لیوان اب برداشتم و قرصم رو باهاش خوردم
به سمت تخت رفتم و سیاهی...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای بار]
Part²⁹
اروم زدم به بازوی تهیونگ:
-بس کن(خیلی اروم)
مایلو:قبوله..اون باید با من مسابقه بده(اشاره به نیلسو) اسمم مایلوعه..خوشبختم!
-منم نیلسو ام
تهیونگ کلید ماشین رو بهم داد..با استرس سوار شدم
پشت خط شروع وایسادم..داور بین من و مایلو وایساد
تفنگ رو بالا اورد..با تیری که به هوا زد،مسابقه شروع شد
مسیر پر از پیچ بود و اصلا مسیر صاف نداشت..خیلی از من جلوتر بود..تصمیم گرفتم یه کاری انجام بدم
سرعت رو بیشتر کردم..توی کسری از ثانیه بهش رسیدم..فرمون رو چرخوندم و سریع روبهروی مایلو قرار گرفتم
دنده رو عوض کردم و دنده عقب رفتم..اصلا نمیتونست ازم رد بشه..با حرص نگاهم میکرد
نزدیک خط پایان بود..سریع برعکس شدم و از خط پایان عبور کردم
ماشین رو یهجا پارک کردم..تهیونگ اومد نزدیکم و با افتخار بهم نگاه میکرد
-دیدی چیکار کردم؟
+عالی بودی دختر
و گونهام رو بوسید
لعنتی_
چطوری میتونه از خود بیخودم کنه؟خب شاید مسته!
مایلو پیاده شد..روبهروی تهیونگ ایستاد
سکوتی بینشون بود که از هر حرفی خطرناک تر بود
+حالا نوبت توعه..چی بهم میدی؟ماشینسوار افسانهای که از یه دختر باختی؟
مایلو:من چیزی بهت نمیدم..قراری نداشتیم
داور:طبق قانون..در عزای باخت و نگفتن قرارداد،بازنده باید ۵میلیون وون به برنده بدهد
مایلو با قیافهای که ازش دود بلند میشد،پول رو بهم داد..به تهیونگ اشاره کردم که یعنی به اون بده،نه به من!
تهیونگ پولو گرفت..سوار ماشین شدیم و سمت خونهام حرکت کردیم
رسیدیم..از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم..در خونه رو باز کردم
رفت و روی کاناپه نشست..لباسمو با یه تاپوشلوارک عوض کردم و صورتمو شستم..موهامو گوجهای بستم
وارد اشپزخونه شدم..میخواستم براش سوپ خماری درست کنم
۳۰دقیقه گذشت..سوپ رو توی سینی گذاشتم و براش بردم
خوابش برده بود..روی مبل خوابیده بود..سوپ رو روی میز جلوی کاناپه گذاشتم و خودم کنارش نشستم
چرا انقدر صورتش متقارنه؟..اروم تکونش دادم..چندباری صداش زدم تا بالاخره بیدار شد
از اونجایی که اگر فردا بیدار بشه با سردرده،به نظرم بهتره الان سوپ رو بخوره
سوپ رو جلوش گرفتم..اولین قاشق رو خورد
چشماش برق زد
+خودت درست کردی؟
-اوهوم
+دستپختت مثل مامانمه
غم توی صداش رو حس کردم..لبخندی زدم
سوپ رو تموم کرد..خیلی خسته بود
بازوش گرفتم و سمت اتاقم بردمش
توی کشو دنبال چیزی گشتم که بتونه بپوشه
بعد از ۱۵دقیقه،یه تیشرت خیلییی بزرگ،البته برای من،پیدا کردم..بهش دادم..بدون هیچ خجالتی جلوم لباسشو عوض کردم
سریع دستمو روی چشمام گذاشتم..صدای خندهاش اومد
-تموم شد؟
+اره(خنده)
-با فاصله ی مناسب،روی تخت میخوابیم..شیرفهم شد؟
+بله قربان..میدونی اگه کسی باهام اینطوری حرف میزد الان میکشتمش؟
خندیدم..یه لیوان اب برداشتم و قرصم رو باهاش خوردم
به سمت تخت رفتم و سیاهی...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای بار]
- ۵۲۴
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط