رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۲۱
لیام : تو چشمم اشک بود ... چون من داشتم برای همیشه از دستش میدادم ... برای اینکه جلوش گریم نگیره رفتم بیرون .. اون اشک تو چشمام رو دید.. اما همش میگفتم خداکنه شک نکنه لیام : رفتم تو ماشین... سرمو گذاشتم رو فرمون و اشک ریختم یا بگم گریه کردم لیدیا:...اونشب.. انقدر گریه کردم که خوابم برد... شبیه مرده های متحرک شده بودم... لیام به دیدنم نمیومد... از اون شب... یک هفته گذشته... و من.. لیامو ندیدم... اون.. از من متنفره لیام : حتما ازم متنفر شده ... الیاس پیامم داد یه آدرس فرستاد ... رفتم به اون آدرس...دیدم لیدیا اونجاعهه... الیاس دم گوشم گفت . ... وقتشه خودتو خلاص کنی ... لیدیا رو صندلی بسته بود... تفنگمو درآوردم و گذاشتم روی سرم و.... لیدیا:... گریه میکردم.. با تمام وجودم... فریاد میکشیدم و التماس میکردم که لطفا اینکارو نکن... بعد.. الیاس اومد سمتم... سرمو گرفت بالا و مجبورم کرد به لیام نگاه کنم... الیاس:... دستاشو باز کردم... و هولش دادم به سمت لیام...پوزخندی میزنم.. تا بیشتر خوش بگذره... اینجوری دردشون بیشتر میشه... اخخ... چقدر خوشم میاد... از درد کشیدنشون لیدیا: به سرعت به سمتش میرم و با دستام دستشو میگیرم... و سعی میکنم تفنگو ازش بگیرم.. الیاس:لیام تفنگ پشت سر لیدیا رو دید.. اما لیدیا درجریان اتفاقات نبود و حتی متوجه تفنگ هم نشد لیام : من اینگار نابود شده بودم ... دیگه هیچ امیدی نداشتم .. برای اولین بار از ته قلبم ترسیده بودم... لیدیا دستش روی تفنگ بود ...دستمو گذاشتم رو دست لیدیا و شلیک کردم ...لیام: یهو لیدیا تفنگو گرفت دستش و تیر خورد به پهلوم و کلی خون اومد ... من افتادم رو زمین زانو زدم ... لیدیا نزاشت بیوفتم.... یهو داداشم ویلیام اومد و..
پارت بعد رو بنویسیم ؟
لیام : تو چشمم اشک بود ... چون من داشتم برای همیشه از دستش میدادم ... برای اینکه جلوش گریم نگیره رفتم بیرون .. اون اشک تو چشمام رو دید.. اما همش میگفتم خداکنه شک نکنه لیام : رفتم تو ماشین... سرمو گذاشتم رو فرمون و اشک ریختم یا بگم گریه کردم لیدیا:...اونشب.. انقدر گریه کردم که خوابم برد... شبیه مرده های متحرک شده بودم... لیام به دیدنم نمیومد... از اون شب... یک هفته گذشته... و من.. لیامو ندیدم... اون.. از من متنفره لیام : حتما ازم متنفر شده ... الیاس پیامم داد یه آدرس فرستاد ... رفتم به اون آدرس...دیدم لیدیا اونجاعهه... الیاس دم گوشم گفت . ... وقتشه خودتو خلاص کنی ... لیدیا رو صندلی بسته بود... تفنگمو درآوردم و گذاشتم روی سرم و.... لیدیا:... گریه میکردم.. با تمام وجودم... فریاد میکشیدم و التماس میکردم که لطفا اینکارو نکن... بعد.. الیاس اومد سمتم... سرمو گرفت بالا و مجبورم کرد به لیام نگاه کنم... الیاس:... دستاشو باز کردم... و هولش دادم به سمت لیام...پوزخندی میزنم.. تا بیشتر خوش بگذره... اینجوری دردشون بیشتر میشه... اخخ... چقدر خوشم میاد... از درد کشیدنشون لیدیا: به سرعت به سمتش میرم و با دستام دستشو میگیرم... و سعی میکنم تفنگو ازش بگیرم.. الیاس:لیام تفنگ پشت سر لیدیا رو دید.. اما لیدیا درجریان اتفاقات نبود و حتی متوجه تفنگ هم نشد لیام : من اینگار نابود شده بودم ... دیگه هیچ امیدی نداشتم .. برای اولین بار از ته قلبم ترسیده بودم... لیدیا دستش روی تفنگ بود ...دستمو گذاشتم رو دست لیدیا و شلیک کردم ...لیام: یهو لیدیا تفنگو گرفت دستش و تیر خورد به پهلوم و کلی خون اومد ... من افتادم رو زمین زانو زدم ... لیدیا نزاشت بیوفتم.... یهو داداشم ویلیام اومد و..
پارت بعد رو بنویسیم ؟
- ۴.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط