پدرم

پدرم
آرزوهایم را قورت می داد
تا چشمانم مه گرفت
چون
دستش مانند
پای برادرم همیشه لُخت بود…
چقدر صورتم
بوی زحمت می گیرد
وقتی نوازشم می کند!
دیدگاه ها (۱)

.

پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟- نه.- چرا گر...

در روزگاری زندگی میکنیم کـه:هَرزگی “مـُـــــد” اســت !بی آبر...

خدایا...سفید مطلق نیستم که مستحق بهشتت باشم؛سیاهِ مطلق هم نی...

یکی از قشنگ‌ترین لذت های زندگی‌ام،تماشای آدمها به وقت ذوق زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط