پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچک
پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچک
چند ثانیه...
تمام سالن در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
لیانا بیاختیار ایستاد.
ـ «برق رفت؟»
صدای آرام جنگکوک از چند قدمیاش آمد.
ـ «آره... احتمالاً چند دقیقه دیگه وصل میشه.»
لیانا چیزی نگفت.
از کودکی از تاریکی خوشش نمیآمد، اما حاضر نبود این را به جنگکوک بگوید.
خواست به سمت در خروجی برود که پایش به سطل آب گیر کرد.
ـ «آخ...!»
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، دستی دور بازویش حلقه شد.
جنگکوک بود.
ـ «حواست کجاست؟»
لیانا سریع خودش را کنار کشید.
ـ «خودم حواسم هست.»
ـ «اگه حواست بود، الان نزدیک بود بخوری زمین.»
برای چند لحظه فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد.
در همان لحظه برق سالن دوباره وصل شد.
نور سفید، صورت هر دو را روشن کرد.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
جنگکوک اولین کسی بود که نگاهش را دزدید.
ـ «برو اون سمت رو تمیز کن.»
لیانا با تعجب اخم کرد.
ـ «هنوزم میخوای دستور بدی؟»
ـ «عادت کردم.»
ـ «پس کمکم ترکش کن.»
این بار گوشهی لب جنگکوک خیلی نامحسوس بالا رفت.
اولین لبخندی که لیانا از او دیده بود.
---
کارشان که تمام شد، هر دو از سالن بیرون آمدند.
هوا رو به تاریکی میرفت و بیشتر دانشآموزها مدرسه را ترک کرده بودند.
لیانا میخواست از در اصلی خارج شود که صدای چند پسر از پشت ساختمان توجهش را جلب کرد.
کنجکاو شد و ناخودآگاه چند قدم جلو رفت.
پشت دیوار، سه پسر سالبالایی دور یکی از دانشآموزهای سال اول را گرفته بودند.
ـ «پولت کو؟»
ـ «گفتم فردا میارم...»
یکی از پسرها یقهی دانشآموز را گرفت.
در همان لحظه، صدای قدمهای محکمی شنیده شد.
جنگکوک از راه رسید.
بدون اینکه داد بزند، فقط با همان نگاه سرد به آن سه نفر خیره شد.
ـ «ولش کنین.»
یکی از پسرها با تمسخر گفت:
ـ «به تو ربطی نداره، کاپیتان.»
جنگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ «سه ثانیه وقت دارین.»
سکوت...
هیچکس نمیدانست چرا، اما هر سه نفر بلافاصله دست از سر آن پسر برداشتند و بدون حرف از آنجا دور شدند.
دانشآموز سالاولی با ترس گفت:
ـ «م...م...م... ممنون، هیونگ.»
جنگکوک فقط سری تکان داد.
ـ «دیگه تنها این اطراف نیا.»
لیانا که تمام صحنه را از دور دیده بود، ماتش برده بود.
«پس... همیشه هم آدم بدی نیست...»
اما درست وقتی خواست برگردد، پایش روی شاخهای خشک رفت.
تق!
جنگکوک سریع سرش را برگرداند.
نگاهش مستقیم به جایی افتاد که لیانا پشت دیوار ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ «لازم نیست قایم بشی... میدونم اونجایی.»
قلب لیانا تندتر از همیشه شروع به تپیدن کرد...
پآیآن پآت نهم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : (هر سه پارت باید همینقدر باشه😭😁)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟸𝟻🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟸🏀࿐
چند ثانیه...
تمام سالن در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
لیانا بیاختیار ایستاد.
ـ «برق رفت؟»
صدای آرام جنگکوک از چند قدمیاش آمد.
ـ «آره... احتمالاً چند دقیقه دیگه وصل میشه.»
لیانا چیزی نگفت.
از کودکی از تاریکی خوشش نمیآمد، اما حاضر نبود این را به جنگکوک بگوید.
خواست به سمت در خروجی برود که پایش به سطل آب گیر کرد.
ـ «آخ...!»
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، دستی دور بازویش حلقه شد.
جنگکوک بود.
ـ «حواست کجاست؟»
لیانا سریع خودش را کنار کشید.
ـ «خودم حواسم هست.»
ـ «اگه حواست بود، الان نزدیک بود بخوری زمین.»
برای چند لحظه فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد.
در همان لحظه برق سالن دوباره وصل شد.
نور سفید، صورت هر دو را روشن کرد.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
جنگکوک اولین کسی بود که نگاهش را دزدید.
ـ «برو اون سمت رو تمیز کن.»
لیانا با تعجب اخم کرد.
ـ «هنوزم میخوای دستور بدی؟»
ـ «عادت کردم.»
ـ «پس کمکم ترکش کن.»
این بار گوشهی لب جنگکوک خیلی نامحسوس بالا رفت.
اولین لبخندی که لیانا از او دیده بود.
---
کارشان که تمام شد، هر دو از سالن بیرون آمدند.
هوا رو به تاریکی میرفت و بیشتر دانشآموزها مدرسه را ترک کرده بودند.
لیانا میخواست از در اصلی خارج شود که صدای چند پسر از پشت ساختمان توجهش را جلب کرد.
کنجکاو شد و ناخودآگاه چند قدم جلو رفت.
پشت دیوار، سه پسر سالبالایی دور یکی از دانشآموزهای سال اول را گرفته بودند.
ـ «پولت کو؟»
ـ «گفتم فردا میارم...»
یکی از پسرها یقهی دانشآموز را گرفت.
در همان لحظه، صدای قدمهای محکمی شنیده شد.
جنگکوک از راه رسید.
بدون اینکه داد بزند، فقط با همان نگاه سرد به آن سه نفر خیره شد.
ـ «ولش کنین.»
یکی از پسرها با تمسخر گفت:
ـ «به تو ربطی نداره، کاپیتان.»
جنگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ «سه ثانیه وقت دارین.»
سکوت...
هیچکس نمیدانست چرا، اما هر سه نفر بلافاصله دست از سر آن پسر برداشتند و بدون حرف از آنجا دور شدند.
دانشآموز سالاولی با ترس گفت:
ـ «م...م...م... ممنون، هیونگ.»
جنگکوک فقط سری تکان داد.
ـ «دیگه تنها این اطراف نیا.»
لیانا که تمام صحنه را از دور دیده بود، ماتش برده بود.
«پس... همیشه هم آدم بدی نیست...»
اما درست وقتی خواست برگردد، پایش روی شاخهای خشک رفت.
تق!
جنگکوک سریع سرش را برگرداند.
نگاهش مستقیم به جایی افتاد که لیانا پشت دیوار ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ «لازم نیست قایم بشی... میدونم اونجایی.»
قلب لیانا تندتر از همیشه شروع به تپیدن کرد...
پآیآن پآت نهم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : (هر سه پارت باید همینقدر باشه😭😁)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟸𝟻🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟸🏀࿐
- ۱.۰k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط