همخونه اجباری....
همخونه اجباری....
پارت 23.
"ویو پارک دوین"
_«مادرت...»
_«هیچوقت ترکت نکرد.»
بعد از اون جمله...
هیچکس حرفی نزد..
من نگاهم بین جونگ کوک و پاکت میچرخید..
و جونگ کوک...
انگار نفس کشیدن هم یادش رفته بود..
دستش هنوز روی پاکت بود..
ولی بازش نمیکرد..
آروم گفتم:
+«جونگ کوک...»
سرش رو به سمتم برگردوند..
چشم هاش قرمز شده بود..
نه از گریه..
از فشاری که داشت تحمل میکرد..
+«بازش کن...»
+«هرچی توشه...»
+«بالاخره باید بدونیش.»
چند ثانیه فقط نگام کرد..
بعد خیلی آروم...
مهر پاکت رو باز کرد..
صدای باز شدن کاغذ...
توی سکوت خونه پیچید..
داخل پاکت...
فقط یه نامه بود..
و یه عکس..
جونگ کوک اول عکس رو برداشت..
یه عکس قدیمی..
یه زن جوون...
که یه پسر بچه حدود یازده ساله رو بغل کرده بود..
پسر بچه با اخم به دوربین نگاه میکرد..
اما زن...
داشت میخندید..
جونگ کوک لب هاش لرزید..
_«این...»
_«آخرین عکسیه که باهم گرفتیم...»
جنی آروم سر تکون داد..
_«آره...»
بعد...
نامه رو باز کرد..
کاغذ زرد شده بود..
اما نوشته ها هنوز کاملا معلوم بودن..
جونگ کوک چند ثانیه فقط به اولین خط خیره شد..
بعد آروم شروع کرد به خوندن..
_«برای کوکیِ عزیزم...»
همین یه جمله...
کافی بود..
پلک هاش لرزید..
اما ادامه داد..
_«اگه داری این نامه رو میخونی...»
_«یعنی بالاخره برگشتی خونه...»
_«اول از همه...»
_«ازت معذرت میخوام...»
_«که بدون خداحافظی ازت رفتم...»
جونگ کوک وسط خوندن مکث کرد..
دستش میلرزید..
من فقط ساکت نگاهش میکردم..
دوباره ادامه داد..
_«میدونم الان ازم ناراحتی...»
_«و حق داری...»
_«اما باور کن...»
_«رفتنم انتخاب خودم نبود...»
_«بابات...»
همین که اسم پدرش اومد...
جونگ کوک دوباره ایستاد..
اخماش توی هم رفت..
_«بابات ازم خواست برم...»
_«گفت اگه واقعا دوستت دارم...»
_«باید از زندگیت برم کنار...»
_«تا بتونه آینده بهتری برات بسازه...»
من ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم..
جنی و جینا هم سرشون پایین بود..
جونگ کوک ادامه داد..
ولی صداش گرفته بود..
_«من قبول نکردم...»
_«خیلی جنگیدم...»
_«خیلی خواهش کردم...»
_«اما...»
_«آخرش مجبور شدم برم...»
_«کوکی...»
_«اگه یه روز حقیقت رو فهمیدی...»
_«ازت فقط یه خواهش دارم...»
_«از بابات متنفر نشو...»
_«اونم به اندازه من عذاب کشید...»
چشم های جونگ کوک از روی نوشته ها تکون نمیخورد..
_«و یه خواهش دیگه...»
_«یه روز...»
_«برگرد به خونه...»
_«چون اون خونه...»
_«همیشه خونه توئه...»
آخرین خط نامه...
_«دوستت دارم...»
_«برای همیشه...»
_«مامان.»
نامه از دست جونگ کوک پایین افتاد..
هیچ صدایی نمیداد..
فقط به یه نقطه خیره شده بود..
من هیچوقت...
هیچوقت...
اون همه درد رو توی چشم های یه آدم ندیده بودم..
آروم دستم رو جلو بردم..
و بدون فکر...
روی دستش گذاشتم..
جونگ کوک تکون نخورد..
فقط چند ثانیه بعد...
خیلی آروم...
انگشت هاش دور دستم جمع شد..
انگار...
فقط برای اینکه از هم نپاشه...
به یه تکیه گاه احتیاج داشت..
و من...
هیچ حرفی نزدم..
فقط دستش رو محکم تر گرفتم...
در حالی که هیچکدوممون خبر نداشتیم...
اون نامه...
هنوز یه راز مهم دیگه رو ازشون پنهان کرده بود...
پارت 23.
"ویو پارک دوین"
_«مادرت...»
_«هیچوقت ترکت نکرد.»
بعد از اون جمله...
هیچکس حرفی نزد..
من نگاهم بین جونگ کوک و پاکت میچرخید..
و جونگ کوک...
انگار نفس کشیدن هم یادش رفته بود..
دستش هنوز روی پاکت بود..
ولی بازش نمیکرد..
آروم گفتم:
+«جونگ کوک...»
سرش رو به سمتم برگردوند..
چشم هاش قرمز شده بود..
نه از گریه..
از فشاری که داشت تحمل میکرد..
+«بازش کن...»
+«هرچی توشه...»
+«بالاخره باید بدونیش.»
چند ثانیه فقط نگام کرد..
بعد خیلی آروم...
مهر پاکت رو باز کرد..
صدای باز شدن کاغذ...
توی سکوت خونه پیچید..
داخل پاکت...
فقط یه نامه بود..
و یه عکس..
جونگ کوک اول عکس رو برداشت..
یه عکس قدیمی..
یه زن جوون...
که یه پسر بچه حدود یازده ساله رو بغل کرده بود..
پسر بچه با اخم به دوربین نگاه میکرد..
اما زن...
داشت میخندید..
جونگ کوک لب هاش لرزید..
_«این...»
_«آخرین عکسیه که باهم گرفتیم...»
جنی آروم سر تکون داد..
_«آره...»
بعد...
نامه رو باز کرد..
کاغذ زرد شده بود..
اما نوشته ها هنوز کاملا معلوم بودن..
جونگ کوک چند ثانیه فقط به اولین خط خیره شد..
بعد آروم شروع کرد به خوندن..
_«برای کوکیِ عزیزم...»
همین یه جمله...
کافی بود..
پلک هاش لرزید..
اما ادامه داد..
_«اگه داری این نامه رو میخونی...»
_«یعنی بالاخره برگشتی خونه...»
_«اول از همه...»
_«ازت معذرت میخوام...»
_«که بدون خداحافظی ازت رفتم...»
جونگ کوک وسط خوندن مکث کرد..
دستش میلرزید..
من فقط ساکت نگاهش میکردم..
دوباره ادامه داد..
_«میدونم الان ازم ناراحتی...»
_«و حق داری...»
_«اما باور کن...»
_«رفتنم انتخاب خودم نبود...»
_«بابات...»
همین که اسم پدرش اومد...
جونگ کوک دوباره ایستاد..
اخماش توی هم رفت..
_«بابات ازم خواست برم...»
_«گفت اگه واقعا دوستت دارم...»
_«باید از زندگیت برم کنار...»
_«تا بتونه آینده بهتری برات بسازه...»
من ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم..
جنی و جینا هم سرشون پایین بود..
جونگ کوک ادامه داد..
ولی صداش گرفته بود..
_«من قبول نکردم...»
_«خیلی جنگیدم...»
_«خیلی خواهش کردم...»
_«اما...»
_«آخرش مجبور شدم برم...»
_«کوکی...»
_«اگه یه روز حقیقت رو فهمیدی...»
_«ازت فقط یه خواهش دارم...»
_«از بابات متنفر نشو...»
_«اونم به اندازه من عذاب کشید...»
چشم های جونگ کوک از روی نوشته ها تکون نمیخورد..
_«و یه خواهش دیگه...»
_«یه روز...»
_«برگرد به خونه...»
_«چون اون خونه...»
_«همیشه خونه توئه...»
آخرین خط نامه...
_«دوستت دارم...»
_«برای همیشه...»
_«مامان.»
نامه از دست جونگ کوک پایین افتاد..
هیچ صدایی نمیداد..
فقط به یه نقطه خیره شده بود..
من هیچوقت...
هیچوقت...
اون همه درد رو توی چشم های یه آدم ندیده بودم..
آروم دستم رو جلو بردم..
و بدون فکر...
روی دستش گذاشتم..
جونگ کوک تکون نخورد..
فقط چند ثانیه بعد...
خیلی آروم...
انگشت هاش دور دستم جمع شد..
انگار...
فقط برای اینکه از هم نپاشه...
به یه تکیه گاه احتیاج داشت..
و من...
هیچ حرفی نزدم..
فقط دستش رو محکم تر گرفتم...
در حالی که هیچکدوممون خبر نداشتیم...
اون نامه...
هنوز یه راز مهم دیگه رو ازشون پنهان کرده بود...
- ۲.۹k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط