چشم شهلایت بنازم دلبریها می کنی

چشم شهلایت بنازم دلبریها می کنی
تا تو می خندی خودت را در دلم جا می کنی

دل نمی بندی ولی دل را چه آسان می بری
این ربایشها تو با چشم فریبا می کنی

با نگاه و خنده هایت عشوه بازی می کنی
خود تو می دانی فدایت آنچه با ما می کنی؟

مست رویایم از این دنیا جنونم می برد
قصه ی مجنون و لیلی را تو معنا می کنی

هر چه زیبا بود و هر چیزی که زیبا می نمود
جمله باطل کرده و تعبیر زیبا می کنی.
دیدگاه ها (۳)

"تـــــــــو"تمــــــــام گذشـــــتهِ مـــــنی و "مـــــن".....

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻗﻔﺲﺑﻨﺪ ، ﺑﻨﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﭘﺮ...

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمتاندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غ...

خسته​‌اممثل کوچه​‌ای بن​‌بستکه در سرگردانی شهرگم شده استمثل ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط