p......19
p......19
لیژان..من بعین ازدواج راضی نیستم ژان هم همینطور
لیژان..من دیگه میرم بخوابم
وانگ..بنظرم بزارید خودشون برای خودشون تسمیم بگیرن
ملکه ..توساکت شو ببینم
وانگ..من میرم بخوابم خسته شدم
ملکه..برید فقط بلدین همتون ازاون دختره سلیطه دفاکنید
پادشاه..ساکت باش دیگه کافیه
ملکه..باشه خفه میشم اوهم که فقط بلدی مسخره ژان بشی اصلابه منچه بروبابا
پادشاه..کافیه برودیگه
چینیونگ توفلاکت افتاده بود زیر بارون شدید داشت کار میکرد با خودش گفت
چینیونگ..منی که مثل شاه هازندگی میکردم حالا به چه روزی افتادم
یکم بعد موجین با اسب با سرعت تمام داشت میومد
موجین.. رئیس کجاست
سرباز..با یه چتر به سمت جنگل رفت
موجین ..حرکت کرد سمت جنگل
چینیونگ ..اون دیگه کی بود
سرباز..دست راست رئیس
موجین بعد یکم اسب سواری رسید به رئیسش
موجین..قربان قربان خبر فوری دارم
؟چی شده
موجین..بانو لی مین چانگ دیدم
؟چی ..که ..کجا
موجین ..تو جنگل وقتی داشتم برده جمع میکردم با برده ها بود صورتشو پوشنده بود و فرار کرد لحظه آخر صورتشو دیدم
؟چلا با خودت نیاوردیش
موجین...قدرتش فعال شده بود بخاطر همین نتونستم بیارمش
؟پس شماها به چه دردی میخورین
موجین متاسفم
؟اون چی اون چرا با شماها نیومد
موجین..اون انگار مارو نمیشناخت به عبارت دیگه حافظشو از دست داده بود
؟چطور ممکنه
موجین. فقط این یه چیزه دیگه هم هست
؟چی دیگه چی شده
موجین..خب نمیدونم چطوری بگم
؟زود باش بگو دیگه
موجین..انگار تو این چند سال تو اواندل زندگی میکرده و یکی از پست های اونجارو کسب کرده
؟عصبانی شد
چی گفتی زود باش همین حالا برو دنبالش بگرد حتا اگه شده تمام سرباز هارو با خودت ببر
موجین.. چشم قربان همین حالا میرم
بعد رفت به همه سرباز ها دستور بازگشت داد
همه جا بهم ریخته بود
چینبونگ.. کجا داریم میریم
سرباز..همین حالا دستو بازگشت فوری بهمون داده شده
چینیونگ.. بازگشت به کجا
سرباز..خب معلومه فرقه شیطان
چینیونگ رنگش پرید پاهاش سست شد چی فرقه شیطان
سرباز.. خب معلومه زود آماده شی وگرنه تنبیه میشید
چینیونگ.. واییییی نه بدبخت شدم
لیژان..من بعین ازدواج راضی نیستم ژان هم همینطور
لیژان..من دیگه میرم بخوابم
وانگ..بنظرم بزارید خودشون برای خودشون تسمیم بگیرن
ملکه ..توساکت شو ببینم
وانگ..من میرم بخوابم خسته شدم
ملکه..برید فقط بلدین همتون ازاون دختره سلیطه دفاکنید
پادشاه..ساکت باش دیگه کافیه
ملکه..باشه خفه میشم اوهم که فقط بلدی مسخره ژان بشی اصلابه منچه بروبابا
پادشاه..کافیه برودیگه
چینیونگ توفلاکت افتاده بود زیر بارون شدید داشت کار میکرد با خودش گفت
چینیونگ..منی که مثل شاه هازندگی میکردم حالا به چه روزی افتادم
یکم بعد موجین با اسب با سرعت تمام داشت میومد
موجین.. رئیس کجاست
سرباز..با یه چتر به سمت جنگل رفت
موجین ..حرکت کرد سمت جنگل
چینیونگ ..اون دیگه کی بود
سرباز..دست راست رئیس
موجین بعد یکم اسب سواری رسید به رئیسش
موجین..قربان قربان خبر فوری دارم
؟چی شده
موجین..بانو لی مین چانگ دیدم
؟چی ..که ..کجا
موجین ..تو جنگل وقتی داشتم برده جمع میکردم با برده ها بود صورتشو پوشنده بود و فرار کرد لحظه آخر صورتشو دیدم
؟چلا با خودت نیاوردیش
موجین...قدرتش فعال شده بود بخاطر همین نتونستم بیارمش
؟پس شماها به چه دردی میخورین
موجین متاسفم
؟اون چی اون چرا با شماها نیومد
موجین..اون انگار مارو نمیشناخت به عبارت دیگه حافظشو از دست داده بود
؟چطور ممکنه
موجین. فقط این یه چیزه دیگه هم هست
؟چی دیگه چی شده
موجین..خب نمیدونم چطوری بگم
؟زود باش بگو دیگه
موجین..انگار تو این چند سال تو اواندل زندگی میکرده و یکی از پست های اونجارو کسب کرده
؟عصبانی شد
چی گفتی زود باش همین حالا برو دنبالش بگرد حتا اگه شده تمام سرباز هارو با خودت ببر
موجین.. چشم قربان همین حالا میرم
بعد رفت به همه سرباز ها دستور بازگشت داد
همه جا بهم ریخته بود
چینبونگ.. کجا داریم میریم
سرباز..همین حالا دستو بازگشت فوری بهمون داده شده
چینیونگ.. بازگشت به کجا
سرباز..خب معلومه فرقه شیطان
چینیونگ رنگش پرید پاهاش سست شد چی فرقه شیطان
سرباز.. خب معلومه زود آماده شی وگرنه تنبیه میشید
چینیونگ.. واییییی نه بدبخت شدم
- ۱.۹k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط