عشق سه طرفه پارت
✨ عشق سه طرفه پارت ۴✨
...... که ران و ریندو از پشت سرشون ظاهر شدند وران دستشو گذاشت روی شونه ی پسره دومی و ....
ران : اون پرنسس من و ریندوس احمقا (با لبخند عصبی 💢)
+ریندو یه مشت زد به پسره سومی اون پسره پخش زمین شد +
ریندو : اون فقط و فقط مال ماست آشغالا (با عصبانیت 💢💢)
+و بعداش اون پسرهارو تا حد مرگ کتک زدن و اونا در رفتند +
ران :یونا خوبی ؟(با نگرانی)
یونا : م من خوبم ا اما شما گفتید فقط یکم مبارزه بلدید ؟(با ترس)
ریندو : عا خب از یکم بیشتر شایدم بیشتر حالا ماجرا رو ولش کن (با دستای خونی گونه یونا رو ناز کرد )
+یونا توی شوک بود بخاطر همین ران پرنسسی بغلش کرد بردش داخل ماشین و ریندو بجای ران راننده گی کرد و رسیدند به خونه ساعت از ۹گذشته بود یونا رفت اتاق و لباس هاشو عوض کرد و یه لباس راحتی پوشید (یه دامن و یه پیرهن ) و رفت پایین دید ران و ریندو نشستند رفت جلوشون و..+
یونا :میتونم یه چیزی بپرسم ؟
ران : راحت باش پرنسس
ریندو :چه سوالی عزیزم
یونا :اون تتوی روی گردنتون برای چیه ؟
ران : سوال خوبیه اما بعداً که صمیمی شدیم بهت میگیم (با لبخند چشم بسته)
ریندو : برو تو بخواب ما بعدا میآییم
یونا :باشه
+یونا رفت توی اتاق رو تخت دراز کشید +
ران : اگه بهش بگیم خیلی میترسه نه
ریندو :نمیدونم اما باید یه روزی بهش بگیم
ران :آره
+ران و ریندو رفت به اتاق بغلی و لباساشون رو عوض کردند و رفتند اتاق و دیدند یونا خوابیده +
✨ بقیه اش رو بعدا مینویسمممم یه لایکی بکن زحمت کشیدم🥲✨
...... که ران و ریندو از پشت سرشون ظاهر شدند وران دستشو گذاشت روی شونه ی پسره دومی و ....
ران : اون پرنسس من و ریندوس احمقا (با لبخند عصبی 💢)
+ریندو یه مشت زد به پسره سومی اون پسره پخش زمین شد +
ریندو : اون فقط و فقط مال ماست آشغالا (با عصبانیت 💢💢)
+و بعداش اون پسرهارو تا حد مرگ کتک زدن و اونا در رفتند +
ران :یونا خوبی ؟(با نگرانی)
یونا : م من خوبم ا اما شما گفتید فقط یکم مبارزه بلدید ؟(با ترس)
ریندو : عا خب از یکم بیشتر شایدم بیشتر حالا ماجرا رو ولش کن (با دستای خونی گونه یونا رو ناز کرد )
+یونا توی شوک بود بخاطر همین ران پرنسسی بغلش کرد بردش داخل ماشین و ریندو بجای ران راننده گی کرد و رسیدند به خونه ساعت از ۹گذشته بود یونا رفت اتاق و لباس هاشو عوض کرد و یه لباس راحتی پوشید (یه دامن و یه پیرهن ) و رفت پایین دید ران و ریندو نشستند رفت جلوشون و..+
یونا :میتونم یه چیزی بپرسم ؟
ران : راحت باش پرنسس
ریندو :چه سوالی عزیزم
یونا :اون تتوی روی گردنتون برای چیه ؟
ران : سوال خوبیه اما بعداً که صمیمی شدیم بهت میگیم (با لبخند چشم بسته)
ریندو : برو تو بخواب ما بعدا میآییم
یونا :باشه
+یونا رفت توی اتاق رو تخت دراز کشید +
ران : اگه بهش بگیم خیلی میترسه نه
ریندو :نمیدونم اما باید یه روزی بهش بگیم
ران :آره
+ران و ریندو رفت به اتاق بغلی و لباساشون رو عوض کردند و رفتند اتاق و دیدند یونا خوابیده +
✨ بقیه اش رو بعدا مینویسمممم یه لایکی بکن زحمت کشیدم🥲✨
- ۴.۸k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط