*قسمت اول*

 *قسمت اول*


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۲۹)

ادامه داستان....تنها راه رسیدنولی کاش منم حرفای تو را می شنی...

کاش میشد دل کسی را نشکنیم و مغرورانه به شکستنش نبالیم.کاش می...

کاش خدا میومدومیگفت:بیــــــادیوونم کردی؛ اینم اونی که میخوا...

از یک جایی به بعد آلیس می‌شوی در عجایب سرزمینی که جز خاطره پ...

p13از خواب بیدار شدم متیو بیرون بود به سمت میز آرایشم برای ا...

《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ⁷《چند روز بعد...مامان یوکی داشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط