چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش میکنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟


#فروغ_فرخزاد
#شعر
دیدگاه ها (۲۶)

دلم تنگ هست....مثل لباسهای دوران دبستانم...مثل سالهای ماموری...

صدایت میکنم آقا...همین جایم... خودم...تنها...از این پایین به...

سال هاست رفته ایاما نمی‌توانم فراموشت کنمصدای تودر گوشم می پ...

مثل موهاے فِرَتــــ در زیر باران بهار . . .آه می بینی؟؟ گره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط