~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳۶


*یک ماه بعد*


"هوا گرم تر از قبل شده بود اما شب هارا همچنان از نسیم خنک برخوردار بودند؛ خیلی چیز ها مثل قبل بود، مثلا جونگ کوک همچنان بیشتر روز های هفته عمارت نمیرفت و درگیر هر دو شغلش بود؛
گاهی حتی یک یا دو هفته..."



[ویو ات]
*عمارت، ۸:۳۶*


-(چشمانش را به ارامی گشود، نورِ ملایمِ آفتابِ اولِ صبح که از لای پرده‌های نیمه‌بازِ اتاق به داخل می‌خزید، مستقیم روی پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت. وزش باد خنکِ صبحگاهی، موهای آشفته‌اش را به بازی گرفت. به حیاط بزرگِ عمارت نگاه کرد؛)


" بادیگاردهایی که مثل همیشه در حال گشت‌زنی بودند. زندگی در اینجا، در عین امنیت، شبیه به یک قفسِ طلایی بود که تنها کلیدش در دستانِ مردی بود که حالا کیلومترها دورتر، درگیرِ بازی‌های خطرناکش بود...اما چه میشد کرد؟ او به خوبی با این وضعیت انس گرفته بود"



-(دوشی گرفت و بعد از پوشیدن لباس هایش و مرتب کردن موهایش از پله ها پایین رفت)


"اما یک چیز مثل قبل نبود؛ انگار همه ی افراد عمارت، از بهتر شدن رابطه ی بین ان دو ، با خبر شده بودند...هم گارد ها و هم خدمتکار ها"


?¹ (با دیدن ات، سریع تعظیم کرد و صبح بخیری گفت)
صبح بخیر خانم


-(به پایین رفتن از پله ها ادامه داد)
صبح بخیر


؟² صبحتون بخیر خانم


-(سرش را به نشانه ی تایید تکان داد)
اجوما کجاس؟


؟² گفتش میره خونه دوباره برمیگرده ،خانم.


-اها...باشه مرسی
(از پله ها پایین رفت)


؟² (تعظیم کرد و برگشت سر کار خودش)


-(وارد حیاط عمارت شدُ بین گل های باغچه ی بزرگ یک گوشه ی ان رفت.)
چه بویی-
(کمی به گل ها نگاه کرد و بعد به حیاط خیره شد؛ وقتی که نه اجوما و نه جونگ کوک، هیچکدام در عمارت نبودند، ات همیشه احساس تنهایی میکرد. هوفی کشید و گوشی اش را بالا اورد)
خوبه حداقل تو هستی...گوشی جونم-
(خنده ی ریزی کرد و با جونگ کوک تماس گرفت)


+(بعد از چند بوق کوتاه، بالاخره جواب داد)
ملکه


-(لبخندی بی اراده روی لبهایش شکل گرفت)
خوبی


+(روی صندلی نشست)
من اره، خودت چطوری...حوصلت سر رفته باز؟


-(اخمی کرد)
نخیر دلم برات تنگ شده بود که دیگه تنگ نمیشه-


+(ته خنده ای کردُ)
خیلی خوب...منم دلم برات تنگ شدِ-


-(حرف او را با قطع کردن تماس قطع کرد...خنده ای کرد)


+الو؟
(گوشی را از گوشش فاصله داد و به صفحه خیره شد؛ دستی لای موهایش کشید)


-حالا بخند-...
(با همان لبخند وارد عمارت شد)




*۲ ساعت بعد*

-نه-...*خنده* الان میریزه اجوما!


؛ اینطوری؟...چرا سبزیش سیاهه...


-خوب قرمه سبزی اینجوریه-...
وایسا ببینم-
(جلوی اجوما ایستاد)
چطوری ابنجا پیداش کردی؟؟؟ مگه تو کره ام هستش؟


؛ (لبخندی زد)‌
از گاردا هرچی بخوای جور میکنن


-عاها- (خنده ی ریزی کرد و به قابلمه نگاه کرد)


؛ خوب چرا یهویی دلت خواس به من غذای ایرانی یاد بدی؟؟؟
(به ات خیره شد)


-(نگاهش را از قابلمه نگرفت؛ کمی مکث کرد و بعد به ارامی لب زد)
مامانم خیلی خوشمزه درسش میکرد.
(به اجوما خیره شد)
فک کردم بهت یاد بدم شاید وقتی قلقش اومد دستت، دستپختت شبیش بشه مثلا


؛ (کمی به او خیره ماند و بعد سرش را برگرداند)
خیلی خوب.
الان چی میریزی داخلش؟


-(حواسش جای دیگر بود...سرش را سریع به سمت او برگرداند)
اجوما-


؛( به او با تعجب نگاه کرد)
چی شد؟


- بنظرت جونگ کوک خوشش میاد؟


؛ (لبخندی زد)
معلومه




لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۵)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~همانند روزی که او را ملاقات کر...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط